« - شاملو : آدم یه عمر که می آد زندگی کنه. خسته می شه و می ره پی کارش . - دولت آبادی : دهه شصت صحبت می کردید شما درباره زندگی و مرگ می گفتید که زندگی یک تصادف است . - شاملو : و مرگ یک واقعیت . - دولت آبادی : یک واقعیت - شاملو : این یک کلمه قصار نیست. یک واقعیته . آدم به حسب اتفاق به دنیا می آد ولی وقتی به دنیا اومد مرگش قطعیه . انسان هست تولد هست و مرگش هست که دیگر انسان نیست . خاطره ای هست اونهایی که الگوی زندگی ما بودند ، می دونستند چه می کنند . اونها به مرگ فکر نکردند . به زندگی فکر کردند و چه خوبه که ما هم بتونیم به اونجا برسیم. مرگ برامون وجود نداشته باشه . در حالی که قاطعیت وجودش بیشتر از زندگیه، عملا وجود نداشته باشه . یعنی طرد بشه . اهمیت و ارج زندگی در همینه که موقته . اینه که تو باید جاودانگی خودتو در جای دیگری نشون بدی . - دولت آبادی : اونجا کجاست ؟ - شاملو : انسانیت . فرصت هم نداریم . فرصت بسیار کم . خیلی کم . به طرز بیشرمانه ای کوتاهه زندگی ولی هر چه هست اهمیتش در همونه . همون در کوتاهی شه. فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود / اما یگانه بود و هیچ کم نداشت / به جان منت پذیرم و حق گذارم / چنین گفت بامداد خسته /....» ( متن پلان هایی از فیلم مستند "شاملو ، شاعر بزرگ آزادی" . اثر بهمن مقصود لو با همراهی مسلم منصوری )
نه ! نه ! باورمان نیست . پنج سال گذشت؟! نیم دهه؟! . آری ، آری بامداد ! ، انسان ، دشواری وظیفه است ، افسوس و صد افسوس که دستان بسته ما آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشیم ، تا قطره ای شویم پاک از نمباری به کوهپایه ای ، نه در این اقیانوس کشاکش بیداد ، سرگشته موج بی مایه ای!... نه ، باورمان نیست که بامداد ظلمات نُه توی میهنمان ، هم او که اعجاز کلامش ، تحمل زندان را برای یک نسل آسان نمود و می نمایاند، بسوده ترین کلام را دوست داشتن دانست و تابانید در یاس آسمان ها ، امید ستارگان را ، شاعر همراه شکنجه ها در کمیته مشترک ، اوین ، اتاق تمشیت و سپیده دم خونین کاشفان فروتن شوکران در روزگاری که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون است ، کوچ ابدی آغازیده ... شاملوی شاعر ، شاملوی روزنامه نگار ، شاملوی پژوهشگر فرهنگ توده، شاملوی ادیب ، شاملوی قصه نویس ، شاملوی نمایشنامه نویس ، شاملوی فرهنگنامه نویس ، شاملوی نویسنده آثار کودکان ، شاملوی منتقد و شاملوی مبارز! شاملویی که مترجم هم بود و شاملویی که غم نان چنانش کرد در دوره ای که حتی دست به قلم سناریو نوشتن برای فیلمهای فارسی شد. ".../ بیگانگان به غربت . به زمانی که خود در نرسیده بود . و چنین زاده شد در بیشه جانوران و سنگ / و قلبش در خلا تپیدن آغاز کرد ... " ای کلادیوس ها! ،او برادر اوفلیای بی دست و پا بود و امواج پهنابی که او را به ابدیت برد ،به سرزمین ما افکندش ... شاملوی نویسنده 18 مجموعه شعر ، 8 ترجمه شعر خارجی ، 2 داستان ، 21 ترجمه داستان،5 ترجمه نمایشنامه ، 8 مجموعه شعر و قصه کودک ، 7 مجموعه مقاله و جنگ شعر و یادداشت و سخنرانی و روزنامه نگاری. 5 شماره "سخن نو" ، 7 شماره "روزنه" ، 2 شماره ماهنامه "اطلاعات ماهانه" ، 3 شماره "خوشه" ، 15 شماره "ایرانشهر" و 36 شماره "کتاب جمعه" . تصحیح 3 متن کهن ( از حافظ ، هفت گنبد نظامی ، ترانه های ابوسعید ابوالخیر ). صدها مقاله و یادداشت و نوشته های سیاسی ، اجتماعی ، ادبی و... و دهها جلد "کتاب کوچه". دو بار کاندیداتوری برای دریافت جایزه نوبل ادبی . شاملویی که به قول شاعر و پژوهشگر گرانمایه ، دکتر اسماعیل نوری علا اگر زبان فارسی یکی از زبان های لاتین بود ، شاملو بدون شک ،به آسانی جایی داشت در کنار لورکا ، نرودا ، الوار و... برای همه مردمان جهان . صد البته که به راستی او هیچ کم از این ابر مردان ندارد . که بیشتر هم ...
بدرود ! بدرود ! (چنین گوید بامدادشاعر) / رقصان می گذرم از آستانه اجبار / شادمانه و شاکر / ... روبه روی درب اصلی بیمارستان ایرانمهر در خیابان شریعتی ( جاده قدیم) هنگامه ایست . نسلی همپای جوانانش آمده است تا بامدادش را به بدرقه رود . روزنامه صبح تیتر زد : " جهان شاملو را از دست داد" و نوشت « مردم ، چکاوکی مرده !! این بار دیگر ورای تحمل بود ؛ مگر خموشی بامداد را می توان پذیرفت ؟ ... بسیاری به جهان می آموزند که چگونه بمیرند . اما او می خواست به انسان بیاموزد که چگونه زندگی کند و از این رو بود که شعرش را برای "مردم بی لبخند" ، می سرود . او برای شادمانی ، برای کرامت آدمیان و برای "نوزاد دشمنش شاید" نوشت و نوشت و آنگاه که از هر سو خوشتر می داشتند که دور و بر ما نماند ، ماند و خواند " من چراغم در این خانه می سوزد . می خواهم بر این پوستین بنشینم و جهان را نظاره کنم .".... » و روزنامه مشهور عصر با رکیکترین کلمات ممکن خبر خاموشی بامداد را به مخاطبانش اعلام کرد . در فاصله کمی از این همه، روزنامه ایندیپندنت ، از اولین روزنامه های غربی بود که خبر را منتشر کرد . ایندیپندنت نوشت : « شاملو یک فرد چپ گرای سیاسی بود و با گرایش هایی که نسبت به حزب توده داشت ، قبل از انقلاب برای براندازی حکومت شاه تلاش کرد که یک نمونه آن سرودن شعر "وارطان سخن نگفت " در تمجید از خودداری فداکارانه یک مبارز ارمنی با حکومت شاه می باشد که معرفی نکردن همدستان منتهی به شکنجه و نهایتا قتل وارطان شد .» ایندیپندنت ، شاملو را یک شاعر نوگرا توصیف کرد . « وی علاوه بر شاعران ایرانی ، از شاعران خارجی نظیر "فدریکو گارسیا لورکا" ، "لنگستون هیوز" و " لویی آراگون" نیز الهام می گرفته است . » اما حالا نسل ببرهای عاشق دیلمان را نه به این کار بود و نه به آن . آنها تنها آمده بودند تا بدیل حافظ در زمانه شان و امید کورسوهای ظلمانی شان را تا آستانه ناگزیر مشایعت کنند . ای کاش قضاوتی ،قضاوتی ، قضاوتی / در کار ، در کار ، در کار می بود / ... هم نسلی ها هم کم نبودند . سرود خوان و غوقایی : یه شب مهتاب . ماه می یاد تو خواب / منو می بره از توی زندون / مث شب پره ، با خودش بیرون /.../ یه شب ماه می یاد / یه شب ماه می یاد !
آری بامداد ، پنج سال گذشته است و تو چه بیزار بودی از حدیث عجز و لابه و قبرستان .آنقدر بیزار که حتی به مراسم خاکسپاری فروغ بزرگ نیز نرفتی و تنها با کلمات جادویی شعرت به جستجوی او بر درگاه کوه گریستی ، در چهارچوب شکسته پنجره ای که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه می گیرد ...هماره بیزار بودی از سنت قبرستانی .. به یاد دارم آن دیدار را . وقتی دوستی با آب و تاب از مرگ پدرش تو را آگاه کرد ، تنها به شیوه خود لبخندی زدی و در کمال خونسردی گفتی " پس به رفتگان پیوست ! " و هنوز به یاد دارم آن واپسین دیدار را در ایرانمهر،پیش از آنکه مرگ را سرودی کنی ، آن پای نازنین دیگر نبود . با رویی گشاده پذیرای ما شدی، و گفتی« این ها [ناشران] تنور داغی دیده اند و می خواهند بچسبانند ! ...» مرگ در برابر برخی نام ها مضحک ترین واژه ممکن است و قلمفرسایی در مورد شاملو تنها به فقر کلمه ای که دچارش هستی واقفت می کند! بامداد، نه اسطوره است، نه بت . نه به قدیس می برد و نه جامه هیچ ایزدی را به تن می کند . اما چنان یگانه است و چنان بی بدیل این حضور، حضور این غول زیبا، که تا هنوز، بسیاران را به بیراهه می برد سلوک او و نقش پررنگش در لحظه لحظه ی بزنگاههای تاریخی میهن ما . او شرف روشنفکری ایران بود . آنها که از نزدیک با شاملو حشر و نشر داشته اند ، آنگاه که به عظمت این حضور ملموس و هوش سیاسی و اجتماعی حیرت آور او با آن طنز مخصوصش اشاره می کنند ، کم به مثلا مساله اعتیاد او نیز نمی پردازند . اینجا، قصد، از واگویی چنین رک ، پرده دری یا وارد شدن به حریم خصوصی کسی نیست . قصد هیچ بت واره انگاری و تبعیض نیز وجود ندارد . تنها، هدف ، واگویه این مهم است که حضور قاطع و یگانه شاملو بود که آن بدها را هم بی رنگ و بی رنگ می کرد در وجود او . در او و نه هیچ کس دیگر ! چرا که او شاملو بود ! و جای زهی تاسف که برخی " فرهیختگان"! این دیار، همزمان با ورود مثلا موج "پست مدرنیزم"!! و ... به ایران، و مد شدن استدلال " روشنفکر ، روشنفکر است .هر کار می شود کرد !..." ، امروز ، هر حرکت آنچنان خود را، در جمع خصوصی، با پی رنگ فلان کار و بهمان کار شاملو مقایسه می کنند و حجت می آورند که اگر شاملو می کرد ، پس چرا مانه ! فارقند از حضور یگانه او و داشته های تا بینهایتش که هر آنچه اینان در مغز های کوچک خود بالا و پایین می کنند ، به ارزنی نیز نمی برد در برابر حضور بی بدیل احمدشاملو ! یک بود و رفت و تمام شد ! آری ، در گذرگاه او دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند . نه نسیم و درخت و نه آبی در گذر ... و کند ، همچون دشنه ای زنگار بسته ، فرصت از کشیدگی های عصب می گذرد .... آغازین روزهای امرداد تفته هفتاد و نه خورشیدی. همان مرداد که آغشته یاد زیباترین فرزندان آفتاب و باد است ، ششم مردادماه ،پنج سالی پیش از این و درست در چنین روزهایی ، سنگفرش های مقابل بیمارستان ایرانمهر ، خیس یاد بود و خیس خاطره . همه آمده بودند تا شاعر گردن فراز دیارمان را مشایعت کنند . در کنار بهرام بیضایی ایستادیم . وانت ، پیشاپیش آمبولانس حامل پیکر پیچیده در ترمه بامداد ، به حرکت درآمد. تصاویر بزرگی از شاملو در دست مشایعت کنندگان بود . بر برخی پلاکاردها پاره ای از اشعار او را نوشته بودند . یکیشان بیش از همه جلب توجه می کرد ، رویش نوشه بود ، " در برابر تندر می ایستند، خانه را روشن می کنند و می میرند !" ، روی دیگری ،" شاملو را نمی شود شناخت . شاملو را می توان دوست داشت "،" خورشید نمی میرد ، در بامدادی دیگر طلوع خواهد کرد "، "عمری گریست ، بی آنکه پلک بزند " ، " جهان ، مجیز حضور تو را می گوید " و .... بسیار یارانش که مصرانه جمعیت را به حفظ آرامش و ندادن فرصت به فرصت طلبان فرا می خواندند . دکتر ناصر زرافشان هم سوار بر آن وانتی بود که به سختی در میان انبوه خلقان حرکت می کرد. اول کار ، محمود دولت آبادی، بلندگو در دست، سخن آغازید ، « پیر ما ، آن آموزگار فروتن زیبا ،سرانجام از آستانه فرا برگذشت. سر برافراشته ، غرور به تواضع فرود آمد . برابر حتمیت تقدیر خویش غروری که شایسته و برازنده ی او بود . به تاوان زحمت و عذاب و آفرینش و عشق و سر به تواضع فرود آورد تا به محض خویش ، به موجودیت محض و به محض مطلق خود در آید. خلاصه ی خود بود . نیستی در هست شد و فرا شد ...» دولت آبادی ، در حالی که می کوشید انبوه جمعیت را مرتب به آرامش فرا خواند ، ادامه داد ، « بامداد بی هیچ شک در قاطعیت حضور و تداوم تابناک فراشونده ی خویش به هنگام غیاب تن ادامه خواهد یافت. تنی که بوده تا جان بی منتهای او را مگر کرانه ای باشد. تنی نستوه و بستوده از آن که جانی چنان فروشونده و خاموش را تاب بیاورد . و انصاف را تاب آورد. به سالیان و روزگارانی که شهادت داد ارزش آدمی از مزد گورگن ناچیزتر بود. باری ، شاعر ملی ایران ، احمد شاملو قامت بلند تقابل با وهن، اکنون در میان ما و در دل ما که یعنی در میان مردم خویش هم بدان فرهیختگی که بود روان است پیرانه سر نیز آشفته و شیدا ، اما آرام و وزین تا ما را ، شیفتگان خود را ، زبان را ، انسان را ، هنر را ، و فرهنگ را به نشان آخرین خانه جسمانیت خود راه ببرد . بامداد خویش را مشایعت می کنیم .» مرداد داغی بود و فضای برهوت امامزاده طاهر کرج بی آنکه درختانی حتی سایبان آفتاب طاقتبر مرداد شوند ،گرمای فضای آشفته سوگ را صد چندان می کرد. هر کس سایبانی پیدا کرده بود و گوشه ای اتراق و مشغول گوش دادن به سخنان سخنرانان بود و تو گویی بامداد با خنده ای بر لب از آن بالاها نظاره گر این همه است . " اکنون جمجمه برهنه ات / به آن همه تلاش وتکاپوی بی حاصل فیلسوفانه لبخندی می زند : به حماقتی خنده می زند که تو / از وحشت مرگ بدان تو در دادی ؛ به زیستن ... " روسری ها در هرم وحشتناک مرداد دیگر محلی از اعراب نداشتند و مردم با بطری های آبی که در دست داشتند، خود را خنک می کردند . همه بودند . همه و همه . سیاستمدار ، هنرمند ، ورزشکار ، حتی روحانی . حضور چهره های آشنا، مجالی برای نام بردن باقی نمی گذاشت . دل آزردگی های گذشته رنگ باخته بود . اینجا دیگر هوای "وارطان" بیداد می کرد . انگار نه انگار که روزگارانی دورتر، بامداد، به رغم تیزبینی بی بدیلش، با همان تندروی های همیشگیش در کانون نویسندگان، اول انقلاب، دل "به آذین" بزرگ و یارانش را آنگونه آزرده بود . یاران " احسان" ، "سیاوش" و "سایه" اما همه آمده بودند . در کنار قدیمی ترین زندانی سیاسی ایران ، محمد علی عمویی ایستادیم و از بامداد گفتیم . بهزاد فراهانی ،آنسوترکش . قبر کنده شده بود . انبوه جمعیت، عبور پیکر بامداد را دشوار کرده بود . فضای غریبی حاکم بود . یعنی این شاملوست که قرار است این همه خاک رویش ریخته شود . آه ، نفسش که می گیرد که اینطوری.. نریزید بی انصافها... پیکر ، وارد قبر شد . جمعیت یکصدا فریاد برآورد ، "بدرود شاملو ، بدرود شاملو ". هنگامه روزی بود . کف می زدند و هق هق می کردند . اشک، دیگر مجال نمی داد . فریبرز رئیس دانا گفت ، «دوستان ، یاران ، برادران ، شاعر ما سرانجام همین چند لحظه پیش از آستان دری که درکوبه نداشت گذر کرد !». حالا بار دیگر دولت آبادی پشت تریبون رفت . « احمد شاملو ، انسانی که بدیل حافظ شمرده می شود امروز به خاک سپرده شد. بسیاری یاران او ، بسیاری شاگردان او . بسیاری مشتاقان او می توانستند و حق دارند درباره او سخن بگویند. شاملو چندان بی کرانه بود که از هر کناره ی آن می توانستیم و می توانیم و خواهیم توانست به او نزدیک شویم. احمد شاملو ، نه فقط یک شاعر که شاعرترین بود. احمد شاملو ، نه فقط اسوه زحمت و رنج و عذاب که عین عشق بود. ما درباره ی انسانی صحبت می کنیم که در ابعادی گوناگون حضوری همیشه خواهد داشت .» او خطاب به انبوه جمعیت گفت که نیامده تا با شاملو وداع کند.« شما نیز به این قصد نیامده باشید . ما آمده ایم تا با او یک بار دیگر هم قول شویم در زیستن ، سرافراز زیستن ، با قناعت خویش تکیده اما استوار زیستن ، عشق را حرمت نهادن ، با مردم خویش یگانه بودن ، به آدمی اندیشیدن ، و در جهان حضوری دمادم داشتن ، و بار این حضور را در شانه های خود تحمل کردن. « ما این بار جمعی به دیدار تو آمده ایم ، ای بامداد ! ای معجزه نبوغ نهفته ملتی که در تمام طول تاریخ ، فقط لحظه هایی توانسته است خود را بروز دهد و تو بی گمان درخشانترین ستاره ای . »
پس از سخنان دولت آبادی ، فریبرز ریس دانا ، با جنب و جوش همیشگی خود ، در آن هرم وحشتناک مردادی ، پشت تریبون رفت . در قبرستان امام زاده طاهر، درختان کم شماره ای به چشم می خورند . تنها دکلی غول پیکر آنجاست که در روز مشایعت بامداد تا منتهی الیه آن نیز جمعیت اتراق کرده بود . فریبرز ریس دانا در بخشی از سخنان خود در امام زاده طاهر کرج گفت ، « .... او شاعر مردم ، شاعر میراث تبار انسانی ، شاعر مبارزه و برادری ، شاعر عاشقانه های همیشه جاوید بود . او بامداد بود آخر ! شاعر ما ، این شیفته بهروزی خلق ، با زبان جاری خیال انگیز و جادوی کلامش بر دوش برگزیدگان مردم پرخروش از میان کوچه مردمی که چراغش در میان خانه آنان می سوخت به آستانه ی آن در آمد. » رئیس دانا در بخش دیگری از سخنان خود گفت که پریا زار زار ، گریه کنان ، عودت او را در این بامدادان با او در میان گرفته بودند. یاران ناشناخته اش ، آن اختران سوخته آمده بودند ، و این جا نشسته اند هنوز. «من و شما آنها را با چشمان خرد و خیال دیدیم.» او بر نکته شگرفی انگشت گذارد و گفت که شاعر ما نه هراسان از مرگ ، و اما هراسان از فروپاشی آزادی آدمی گذر کرد! ، دستانش در انتها در نوشتن عاشقانه ای دیگر به دستان محمد مختاری ، محمد جعفر پوینده و هوشنگ گلشیری سپرده شد . « دیری نخواهد گذشت که در بهشت شاعران ، آن جا که آسمان را به زمین می نشانند مهمان خیام ، لورکا ، حافظ ، مسعود سعد سلماس و ناصر خسرو خواهد بود. آنان با سپاسی پر از تکریم و با تکان دادن سرشان به نشانه ی تاییدی عمیق به او می گویند : راست می گفتی بامداد ، زندگی دام نیست ، عشق دام نیست ، حتی مرگ دام نیست ، چرا که یاران گمشده آزادند ، آزاد و پاک . »
سخنران بعد ، یار غار شاملو ، پژوهشگر برجسته و جراح سرشناس مغز و اعصاب ایران ، که تا واپسین دم بر بالین شاملو حضور داشت، دکتر خسرو پارسا بود . پارسا در اپتدای سخنان خود ، گفت که او نه به عنوان یکی از طبیبان شاملو ، که به مثابه دوستی سخن می گوید که او را ده ها سال در قله های شادکامی و در نهایت تنگی و رنج تجربه کرده است . « در فرصت های میان ستارگان و در فضاهای دهشت انگیز ظلمتیان و او هر بار و هر زمان بزرگ و بزرگتر می نمود . وارسته ای که کرامت انسان را می جست و وهن او را تاب نمی آورد . اندیشمندی که عرصه های ادب ، مسایل اجتماعی و سیاست های ناب متعالی عجین شده در وجودش ، از او مبارزه جویی ساخته بود که به فراسوی مرزهای زمینی و حصرهای ذهنی می رسید. انسانی که هیچ محدوده ای برای تفکر و خلاقیت نمی شناسد.» این پژوهشگر برجسته کشورمان در فراز پایانی سخنان کوتاهش در امام زاده طاهر کرج گفت ، « او را امروز به خاک می سپاریم و او می گوید : دست بردار که گر خاموشم / با لبم هر نفسی فریاد است . » پس از این همه ، سیمین بهبهانی با خوانش شعری برای شاملو در بخشی از سخنان خود گفت ، « ..... حرمت جهان را پاس داشت و چون و چرایی حوادث را رقم زد . دوران ساز و تاریخ گزار شد و به تاریخ پیوست .... بامداد ، این جایی بود و چراغش تا آخرین قطره روغن در اینجا سوخت . به مدد شعرش ، آخرین خانه او در وطن نورباران و گل افشان باد. خانه ی تازه اش مبارک باد .» درست در همین روزهای مردادی بود که زنده یاد فریدون مشیری نیز بر تخت تیمارکده افتاده بود . مشیری در همان اوضاع و احوال خود پیامی را از تخت بیمارستان مرقوم کرده و برای مراسم فرستاده بود . فریبرز رئیس دانا ، پیام مشیری را برای حضار قرائت کرد . « همه رفتند . پیش از این می گفتند در غربت مرگ غم تنهایی نیست. یاران عزیز آن طرف بیشترند. شاملوی عزیز هم به یاران آن طرف پیوست .... این چند سطر را از روی تخت بیمارستان می نویسم ، اگر پریشان است از حال پریشانی است که دارم .» منوچهر آتشی ، که با پای شکسته بر روی صندلی چرخدار در امام زاده طاهر کرج حاظر شده بود ، شرجی جنوب را به مراسم دماند و غم نامه ای را به یاد شاملو خواند. اما در بخشی دیگر از این مراسم ، علی اشرف درویشیان با تشویق پیاپی حضار، تریبون را به دست گرفت و پیام کانون نویسندگان ایران توسط او قرائت شد . « بامدادم من/ خسته از با خویشتن جنگیدن / خسته سقاخانه ی خانقاه و سراب/ خسته کویر و تازیانه و تحمیل. هم میهنان ، دوستان عزیز . این پیکر احمد شاملو ( الف .بامداد) شاعری با کلامی بی غرور است که با دریغ و درد به خاک می سپاریم . او نیز چون بسیاری از درگذشتگان روزگار غریب و نابسامان ما با داغ هایی بر دل ترکمان می کند. با داغ های تازه .....» نویسنده "سالهای ابری"، در بخش دیگری از پیام کانون نویسندگان گفت که با هر واژه اشعار شاملو، بغض های فرومانده در گلوی مردم ما ترکید . « با ظلم و فساد و سیاهی به جنگ برخواست. در به درتر از باد زیست و محکوم به شکنجه ای ابدی و مضاعف بود. در کنار بچه های اعماق با حنجره های خونین آنها ترانه ی رهایی خواند. از سفره شان ، نان پاره ای بی قاتق برداشت. همراه با آنان عاشق شد و ترانه های عاشقانه سرود . آزاده طلب بود . با هیچ قدرتی سر سازش نداشت و تسلیم زر و زور نشد. اشعارش را بدرقه راه آنانی کرد که عاشقانه در راه بر آوردن آرزوی مردم به مسلخ رفتند. و با نفیر هر گلوله ، دست برقلب نهاد و فریاد بر آورد ،من همدست توده ام! ....» مراسم رو به پایان می رفت و جمعیت کم و بیش متفرق . فرشته ساری سخنانی کوتاه ایراد کرد . پس از او نامه ی حزن آلود خانم مونیکا داگلس ، سخنگوی انجمن قلم سوئد ، و نامه هیئت انجمن قلم آلمان قرائت شد . اعضای دیگری از کانون نویسندگان ایران چون جمشید برزگر ، ایرج کابلی ، دکتر ضیا موحد و جواد مجابی پیش از سپاسگزاری آیدا سرکیسیان ، همسر شاملو از حضار، سخن گفتند. در این میان، سخنان روزنامه نگار و منشی پیگیر کانون نویسندگان ایران ، جمشید برزگر جلب توجه می کرد . برزگر در بخشی از سخنان خود گفت ،
« اکنون که ما چنين اندوهناک و حقگزار آمدهايم، سراسر به شاملو وام داريم. او که عشق را و آزادی را همه عمر سرود، شعرش و زندگیاش يکسر آموزگار ماست. فرزندان ايران زمين که امروز از اين گونه تلخ میگريند، چندان از بامداد، اين طليعهی بی دريغ، مايه جستهاند و بهره که تا آفتاب بر اين خاک بتابد و گياه برويد، شاکر و سپاسگزار به احترامش از جای برخيزند.
نه ديروز، امروز و همه فرداها، نسل پيش، نسل من و پس از من، شاملو را يگانه خواهند يافت؛ چنان که حافظ و فردوسی و نظامی و نيما را. ما که از کودکی تا جوانیمان از شاملو نشان گرفته، چنين ميگوييم؛ فروتن و غمگنانه ».او گفت،اين صدا، يکی صدا از دهان هزاران جوانی است که شعر را و زندگی را از شاملو آموخته. پس منم، آری منم که از اين گونه تلخ میگريم. ميهن من است که از اين گونه تلخ میگريد. آفتاب را گو که بر نيايد و زمين نچرخد. مرگ را به اين خانه راهی نيست. شاعر شعر تازهای میسرايد. شعری روشن؛ برای زندگی، برای عشق، برای انسان. اين روز و همه روزها، آغازی ندارند مگر بامداد آمده باشد و باشد. بامداد، پايان ظلمات شب است. سرودی است
پرطبل تر از مرگ و جانی رهاتر از باد، بامداد ميهن من...» برزگر، در فراز پایانی سخنان خود ، جمعیت را به وجد آورد . او گفت ، «... در خانهاش روشن است و در حرارت اين روشنايی بی تخفيف، اين روشنايی قاطع، همه شب خويان، همه سلاخان و جلادان، همه آنان که شادمانه و گستاخ، شرير و پلشت، خام انديش و مرگ انديش، از غروب بامداد ميهن من سخن گفتهاند، ذوب خواهند شد!...» از کرج راهی تهران شدیم ، با اتوبوسی از چند ده اتوبوس که برای آمد و شد انبوه جمعیت به کار گرفته شده بود ، راه افتادیم . سکون و سکوت و همچنان اشک . دخترک از ته اتوبوس دم گرفت ، « تو ای پری کجایی ؟..» بانوی روزنامه نگار رفت به سلولی در کمیته مشترک و آمد تا به حال!، غربت اندر غربت وطن را تا به عرش برد و صدای دخترک گم شد . « در این شب یلدا ، زپی ات بودم ، به خواب و بیداری ، سخنت گویم ، تو ای پری کجایی ؟ ... » چیزی در این میانه کم بود . کلام بامداد و موسیقی "کاشفان فروتن شوکران"، که بزم ما را در میانه راه کرج –تهران، تکمیل کرد. حالا از پس نزدیک به پنج سال آزگار ، دیگر بار می رویم در کنار نرده های بیمارستان ایرانمهر می ایستیم. سرسام خسته خانه را به حال خود وامی گذاریم. اینجا، تنها تواتر صدای بی بدیل شاملوست که طنین افکنیده . در کنار میله ها می ایستیم ، میله ها ! و با صدای بامداد زمزمه می کنیم ،" در این بن بست کج و پیچ سرما /، آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند ! / ... حالا، در پنجمین سالمرگ او در امام زاده طاهر کرج هستیم و نیز در وادی رفتگان در پرلاشز! . سلام غزاله جان . مختاری باز هم دوان است . باید برود و در صف کالاهای جدید کوپنی بیاستد . گلشیری آنسوترکش، او در صف پرداخت قسط خرید خانه اکباتانش منتظر است . سرانجام کار کانون چه شد ؟! پوینده جان ، اجاره خانه این ماه را پرداختی ؟ سقف را که چکه می کرد بر روی کتابهایت چه کردی ؟ ساعدی گوشه ای نشسته ، کز کرده و با کسی حرف نمی زند. آخر چهره اش هنوز خونین است . خونین آن .... که کاوه گلستان بر نگاتیو دوربین خود تا همیشه حک کرد.... گوهرمراد ، در چه حالی ؟ از فروغ چه خبر ؟ صمد کجاست ؟ توماج را ندیده ای ؟ سلطان پور ، آنجا هم یک لحظه آرام و قرار ندارد ؟ هدایت چه می کند ؟ کسرایی آرشش را کمان به دست داده است ؟ رحمان ، چه فکرهای جدیدی برای تحریریه دارد ؟ به بامداد سلام ما را برسان . نوشبادش بگو؛ و بگو به او که ما همچنان در حال دوره کردن روزیم و هنوزیم ؛ و در میان اوراق دفتر خالی در مرداد هشتاد و چهار خورشیدی، کلامش را از بر می کنیم : نمی توانم زیبا نباشم / عشوئی نباشم در تجلی جاودانه / چنان زیبایم من که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می کند / در جهان پیرامنم هرگز ، خون ، عریانی جان نیست و کبک را هراسناکی سرب از خرام باز نمی دارد / چونان زیبایم من که الله اکبر وصفی ست ناگزیر که از من می کنی / زهر بی پادزهرم در معرض تو / جهان اگر زیباست ، مجیز حضور مرا می گوید / ابلها مردا ، عدوی تو نیستم من ، انکار توام !!

اینجا می توانید گفتگوی من با محسن حکیمی ، فعال کارگری و عضو کانون نویسندگان ایران را در "روز" بخوانید .
اینجامی توانید گفتگوی من با الهام امین زاده ، عضو کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی مجلس و از اعضاء "ائتلاف آبادگران ایران اسلامی" را در "روز" هم بخوانید .
الهام امین زاده ، به عنوان نماینده مردم تهران از تشکل "آبادگران ایران اسلامی"، در دوره هفتم مجلس شورای اسلامی به این مجلس راه یافته است . با این عضو کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی مجلس هفتم پیرامون شرح وظایف این کمیسیون ، دو طرح مهم به تصویب رسیده در آن و مسائل مطروحه درباره سفیر اخیر رئیس مجلس به اروپا در کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی، و سرانجام سیاست تنش زدایی دولت محمد خاتمی، گفتگویی انجام داده ایم که این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد .
کمیسیون ما شامل سه کمیته است . کمیته دفاعی ، کمیته امنیتی و کمیته سیاست خارجی . کمیته امنیتی در مورد مسائل امنیتی کشور و مسائل زندان ها و شهرداری ها فعالیت می کند .
بله وقایع اهواز در کمیته امنیتی مطرح شد .
آرامش برقرار شد و عوامل شناسایی شدند . مسائل حل شد .
در کمیته دفاعی ، مسائل عمدتا مربوط به وزارت دفاع مطرح و روی آنها بحث و تبادل نظر صورت می گیرد .
این کمیته بیشتر به وزارت اطلاعات و وزارت کشور مربوط است . به هر حال ، طرح ها و لوایح اپتدا در کمیته ها مورد بحث قرار می گیرند ، وقتی در کمیته ها تصویب شدند به کمیسیون می روند و اگر در آنجا تصویب شدند در صحن علنی مجلس مطرح شده و به تصویب کلیه نمایندگان می رسند .
بله ، این لایحه در صحن علنی مجلس مطرح شد و با رای بسیار بالایی به تصویب رسید .
خیر . چون اصولا تصویب این طرح از مخاطرات کاست و برای حل بحران موئثر بود . مقامات و هیات های دولتی مذاکره کننده با اروپایی ها اصلا نمی دانستند نظر نمایندگان مجلس چیست ! اروپایی ها هم فکر می کردند فقط با دولت روبه رو هستند ولی وقتی مجلس هم آن را تصویب می کند، یعنی آنکه ملت کوتاه نمی آید. این مساله برای ما مهم و کارساز بود .
· و طرح دیگر که مربوط به کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی بود، طرح تاسیس بیست نیروگاه هزار مگاواتی اتمی بود . این طرح با چه توجیهی به تصویب رسید ؟
این طرح هم برای تولید برق در سطح کشور به تصویب رسید . پیش از انقلاب با موافقت اروپا و امریکا 34 هزار مگاوات به تصویب رسیده بود. مسلما بعد از گذشت بیست و هفت سال زمان ، کشور به برق بیشتری نیاز دارد .
· سیاست رسمی نظام نسبت به جامعه بین الملل، که در دولت آقای خاتمی تحت عنوان "سیاست تنش زدایی" پیگیری می شد ، از این به بعد چه سمت و سویی خواهد داشت ؟
سیاست تنش زدایی تا حدی که اصول و منافع کشور ، زیر سوال نرود ، برای ما قابل احترام است . اما اگر این تنش زدایی ، تاثیر منفی داشته باشد ، خوب نیست . ما نمی گذاریم استقلال و عزت کشور زیر سوال برود.
· پس در سیاستی که آقای خاتمی پی می گرفتند ، تجدید نظر می شود ؟
تا حدی می توان سیاست آقای خاتمی را ادامه داد که این تنش زدایی ، تنش زدایی منفی نباشد.
· خانم امین زاده ، در سفر اخیر آقای حداد عادل و تیم همراهشان به دو کشور اروپایی بلژیک و ایتالیا ، مسائلی پیش آمد... ، شما در کمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی مجلس چگونه مسائل این سفر را بررسی کردید ؟
بله مسائلی پیش آمد . اما ما بررسی کردیم ، دیدیم مسائل مثبت زیادی در این سفر وجود داشت که دیگر مسائل فرعی و کوچک قابل بحث نبود.به این مسائل در خبرگزاری ها دامن زده شد . ایشان با آقای سولانا و دیگران ملاقات کردند . اصلا حذف یک ضیافت شام مهم نبود . به مساله دامن زدند .
· هم اکنون بحث تعیین کابینه نهم در مجلس مطرح است ، گویا برخی نمایندگان ، نسبت به عدم رایزنی با مجلس در این رابطه اعتراضاتی داشته اند . روند کار الان به چه صورت است ؟
بله ، خب وقتی 900 نفر برای تعداد پست های محدودی مانند وزارت و ریاست سازمان های دولتی در نظر گرفته شوند ، تصمیم گیری را سخت می کند . قرار نیست که همه این ها انتخاب شوند .ما نمایندگان هر روز در غالب فراکسیون ها ، کمیسیون ها، مجامع و... دیدارهایی را با آقای دکتر احمدی نژاد داریم.
· پیش بینی می کنید که همه وزرا رای اعتماد مجلس را داشته باشند ؟
من نمی توانم پیش بینی کنم . آقای دکتر احمدی نژاد و مجلس در انتخاب کردن آزاد هستند .
· گمان می کنید ، یکپارچه شدن حاکمیت ، از این به بعد برای مجلس هم موئثر واقع شود ؟
بله ، قطعا موئثرتر است . یعنی همگامی بین دولت و مجلس به وجود می آید و قوانین مجلس بهتر انجام می شود .

اینجا می توانید گفتگوی من با دکتر پرویز ورجاوند، عضو هیات رهبری وسخنگوی جبهه ملی ایران را در "روز" هم بخوانید .
پیرو تحولات اخیر کشور پس از نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و صف بندی و آرایش نیروهای سیاسی خارج از حاکمیت در برابر فعل و انفعالات اخیر داخل حاکمیت ، به سراغ دکتر پرویز ورجاوند ، صاحب نظر مسایل سیاسی و امور بین الملل ، عضو هیات رهبری و سخنگوی جبهه ملی ایران رفته ایم و نقطه نظرات جریان متبوع او را در خصوص نتایج انتخابات اخیر و چشم انداز ائتلاف های آتی حول محور دموکراسی و حقوق بشر در روند های پیش رو، جویا شده ایم . این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد .
· آقای دکتر ورجاوند ، این انتخابات هم به پایان رسید و چندی دیگر کابینه نهم با رهبری آقای احمدی نژاد کار خود را شروع می کند . بفرمایید به ما که جبهه ملی ایران ، رفتار انتخاباتی اخیر مردم را در حال حاظر چطور ارزیابی می کند ؟
رفتار انتخاباتی مردم در هر جای دنیا ، به هر حال تعریف و ویژگی های خاص خود را دارد . این رفتار در کشور هایی که انتخابات در آنها به معنای واقعی کلمه برگزار می شود ، با کشورهایی که تنها حرف انتخابات در آنها مطرح است تفاوت بنیادی دارد . انتخابات در کشور ما نیز کاملا ویژگی های خاص خود را داشته است. واقعیت این است که افراد و جریان های سیاسی مختلف در انتخاباتی از این نوع نه حق کاندیداتوری و حق انتخاب شدن دارند و نه حق انتخاب کردن. این ویژگی ها انتخابات در جمهوری اسلامی را به یک نوع انتخابات درجه دو تبدیل کرده است . بنابراین رغبتی هم به معنای مشارکت واقعی برای حضور در انتخابات وجود ندارد . به همین اعتبار ،ما می بینیم اقبالی هم صورت نمی گیرد .
خیر . هیچ تناقضی وجود ندارد . به این دلیل که آنچه در انتخابات اخیر روی داد ، به جوسازی و فضاسازی های حاکمیت مربوط بود . به گمان ما ، آنها تمام تلاش خود را کردند و یک برنامه ریزی کلان را برای بالا بردن میزان مشارکت، به مرحله اجرا گذاشتند . از سوی دیگر شروع به یک سازماندهی گسترده کردند برای انتخاب فرد مورد نظرشان . فردی که این بار کل حاکمیت هم روی آن توافقی نداشت .
ویژگی این انتخابات این بود که کل حاکمیت در زمینه مشارکت بالا، با هم به وحدت نظر رسیدند ، ولی در زمینه فردی که مورد نظر حاکمیت بود ، جناح های داخل حاکمیت بر خلاف سابق، با هم اختلاف نظراتی داشتند . ویژگی دیگر این انتخابات ، نحوه تبلیغات در آن بود .هزینه این تبلیغات ، چنان سرسام اوار بود که هرگز سابقه ای در گذشته نداشته است . حتی ، می توانم به شما بگویم که در بین کشورهای خاورمیانه نیز تا به حال یک همچین هزینه بی حساب و کتابی برای یک انتخابات صورت نگرفته است ! شما دیدید که در جریان این تبلیغات و شیوه هایی که از آن بهره بردند ، کاندیداها از روش هایی برای جلب مردم ، خصوصا جوانان استفاده کردند که نافی همه حرف ها و شعارهایی بود که در طول این بیست و هفت سال مرتب تکرار می کردند ... ببنید ، وقتی از ویژگی های این انتخابات می پرسید ف باید به این نکته توجه کنید که این انتخابات که شما شاهد حضور قابل ملاحظه و نزدیک به یک سوم جمعیت در آن بودید حاصل تحولات مختلفی بود در رابطه با جناح بندی های جدید داخل حاکمیت ، هزینه تبلیغات ، شیوه تبلیغات و.... این اتخابات ، پدیده ای طبیعی مانند دوران پیشین نبود .
در انتخاباتی که آقای خاتمی ، برای بار اول انتخاب شدند ، دو بخش از حاکمیت به ظاهر رو در روی هم قرار گرفته بودند . ولی در این دوره انتخابات ، در درون خود جناح محافظه کار و جناح به اصطلاح اصلاح طلب ، گروههای مختلفی صف آرایی کرده بودند که گاها رودر روی یکدیگر قرار می گرفتند .
به شما بگویم که این اتفاق یک فاجعه بود ! جریان به اصطلاح اپوزیسیون خارج از حاکمیت ملی مذهبی ، به یکباره از شعارها و ویژگی های گذشته خود فاصله گرفت و به طور کامل در کنار اصلاح طلبان داخل حاکمیت قرار گرفت. آنها حرکتی ناآگاهانه انجام دادند. بی توجه به این مساله که چه چیز پشت پرده جریان دارد . آقای معین با حکم حکومتی به میدان آمدند و حمایت جریان ملی مذهبی از ایشان ، ضربه بزرگی به اعتبار این جریان زد .
بله ، کاملا. این خطایی فاحش تر از حرکت پیشین آنها بود. همگامی با رفسنجانی ! آنها این حمایت را انجام دادند ، بی آنکه ارزیابی دقیقی از شرایط موجود انجام دهند. بررسی کنند که این اقدام چه تبعات سیاسی و اجتماعی خواهد داشت . آنها ، بی آنکه ارزیابی کنند ، آن نیرویی که در آخرین ساعات انتخابات ، احمدی نژاد را به نفر دوم انتخابات تبدیل کرد و او را روانه دور دوم نمود ، قطعا صاحب اراده ونیرویی است که باز هم احمدی نژاد را به عنوان فرد پیروز از صندوق بیرون بکشد ، رفتند و پشت سر آقای رفسنجانی ایستادند ! خب ، یک جریان سیاسی ، اگر نتواند این ارزیابی های به هنگام را از شرایط موجود داشته باشد ، می تواند به حضور و نقش اپوزیسیون خارج از حاکمیت که جامعه و ملت به آن امید بسته است ، لطمه ای جدی وارد کند ....
· از طرف دیگر ، اصلاح طلبان داخل حاکمیت و حامیان آنها ، اعم از بخشی از نیروهای ملی مذهبی و.... در مقابل این همه ، مرتب به انتخابات فرانسه اشاره می کنند و حمایت نیروهای چپ و مترقی از شیرک راستگرا در برابر خطر انتخاب لوپن مثلا فاشیست پیش می کشند... این استدلال را چطور ارزیابی می کنید ؟
این استدلال به هیچ وجه درست نیست و این مقایسه از اساس نادرست است . این واقعا یکی از پیش پا افتاده ترین استدلالاتی است که در مورد حمایت از رفسنجانی و این انتخابات می توان بیان کرد . در فرانسه، انتخابات آزاد جریان دارد . در فرانسه، ملت مختار است که در هر انتخاباتی ، جریان های مورد نظر خود را بر گزیند . حالا اگر زمانی ، احساس کند که در شرایطی تشکیل یک نیروی ائتلافی می تواند مثمر ثمر باشد ، این کار را هم انجام می دهد . در مورد انتخابات اخیر کشور ما ، مساله تنها ارزیابی غلط آقایان از مساله بود . آنها اصلا نخواستند بفهمند که این "حزب پادگانی" به اصطلاح خودشان ، اصلا چه برنامه ای دارد ! ....
· در طول این انتخابات ، البته بارها بحث پردامنه "خطر فاشیزم" هم توسط طیف مذکور پیش کشیده شد.
خب ، این مساله از یک بعد آن قابل توجیه است . که بله ، با توجه به شعارهایی که گروه پیروز در طول تمام این بیست و هفت سال داده اند ، چنین ذهنیتی وجود داشته باشد . اما باید به این نکته مهم توجه داشت ، زمانی که فاشیزم به وجود آمد ، قدرت فاشیزم ، قدرت مسلط درون حاکمیت نبود ! این ها نمی توانند به چنین قیاسی در مورد شرایط کشور ما دست بزنند . مگر همان قدرت فاشیستی که می گویند، در طول تمام این سالها، در متن حاکمیت وجود نداشته است ؟ نیاز به شناخت بیشتر از این پدیده ها وجود دارد.
· در هفته های اخیر مرتب حرف و سخن درباره تشکیل جبهه واحد دموکراسی و حقوق بشر خواهی است . جریان های مختلف سیاسی تا حدودی نقطه نظرات خود را در این باره بیان کرده اند . هواداران اصلاح طلبان داخل حاکمیت همچنان با تاکید بر التزام به اصول قانون اساسی فعلی ، برای تشکیل " جبهه دموکراسی و حقوق بشر" خود می کوشند . جبهه ملی نیز با تاکید بر لزوم تشکیل "کنگره ملی دموکراسی خواهی و نجات ایران" اعلامیه ای را با امضای شما و آقای مهندس امیر انتظام منتشر کرده است . می خواهم بدانم طرح شکلگیری چنین جبهه ای از کجا آغاز شد ؟
اپتدا باید به شما بگویم که تشکیل جبهه دموکراسی یا هر پدیده دیگری مانند آن ، فی نفسه اقدامی مبارک و میمون است . اما شما از ریشه شکلگیری این مساله پرسیدید . در اعلامیه مشترکی که به امضای من و مهندس امیرانتظام رسید ، نکاتی توضیح داده شده است . مساله جبهه دموکراسی و حقوق بشر که هم اکنون آقایان مطرح کرده اند ، برمی گردد به طرح تشکیل "کنگره ملی دموکراسی خواهی و نجات ایران" که جبهه ملی و مهندس امیرانتظام ، به عنوان عضو هیات رهبری جبهه ملی آن را اعلام کردند . ما اپتدا این طرح را برای نظرخواهی ، برای تمام جریانات سیاسی فرستادیم . با این آقایان هم تماس گرفتیم ، که اگر نظری در مورد پیش طرح دارند به ما ارائه دهند . اما آقایان ، به جای همگامی با این مساله رفتند و طرح "جبهه دموکراسی وحقوق بشر" را اعلام کردند ! امروز هم ما تلاش خود را ادامه می دهیم تا "کنگره ملی دموکراسی خواهی و نجات ایران" را با حضور همه جریانات ملی و فعالین سیاسی سامان دهی کنیم . امیدواریم در چهارچوب چنین ساز و کار جدیدی ، قادر به انجام یک حرکت اساسی شویم.
· ولی آقای دکتر ، این انتقاد به طرح شما هم وارد است که اولا بیش از آنکه نظر مستقیم جبهه ملی در آن منعکس شود ، نظر شخص مهندس امیرانتظام مطرح شده و دیگر اینکه مساله بیشتر فردی پیش رفته تا با حضور جریان های سیاسی مختلف ....
ببنید ، شما نباید از یاد ببرید که مهندس امیرانتظام ، عضو هیات رهبری جبهه ملی است. دیدگاههای او کاملا همسو با دیدگاه و مواضع جبهه ملی ایران است. حتی او اگر به شکل مستقل و فردی هم مساله ای را مطرح می کند ، باز هم همان موضع جبهه ملی است ! ولی ، درباره اینکه می فرمایید چرا مساله فردی بود . این استنباط در مورد پیش طرح ما وجود داشت . ولی در طرح مناسبی که تهیه شد ، توضیح داده شد که سازمانها و جریان های سیاسی که اصول کلی یاد شده در طرح را پذیرفته اند ، می توانند و اصلا باید در این کنگره شرکت کنند .
· چه میزان روی بهره گیری از پتانسیل بالقوه جنبش هایی مانند جنبش کارگری ، دانشجویی ، زنان و... در این طرح اندیشیده شده است؟
بسیار زیاد . بی برو برگرد آنها نقش زیادی دارند . ما از مدت ها پیش برای همسویی این جریان ها با یکدیگر تلاش کرده ایم . نمونه آن هم مشارکت جریان های کارگری ، دانشجویی ، زنان و.... در بیانیه هایی مثل بیانیه 565 نفر و... بود . از هشت ماه پیش، حرکت های ما در این رابطه آغاز شده است .
· نقش و حضور طیفهای گسترده جریان های مختلف چپ، در این طرح چگونه است ؟
جریان های چپ ، اگر بخواهند بر مسائلی مانند عدالت اجتماعی تکیه کنند ، نقش موئثری در این طرح خواهند داشت . اما جریان های چپی که در مورد اصول بنیادینی ، چون یکپارچگی و وحدت ملی و حرکت گسترده جامعه به سوی حاکمیت ملی، خود را همسو با اهداف مورد نظر نکنند ، در این طرح، جایی نخواهند داشت.
· خب آقای دکتر ، "رئیس جمهور منتخب" ، تا چندی دیگر به کاخ ریاست جمهوری رفته و سکان امور را در دست می گیرد . به عنوان یک صاحب نظر در امور بین الملل ، گمان می کنید که تیم همکار آقای احمدی نژاد، چه نوع تعاملی را با غرب پیش بگیرد ؟
پاسخ دقیق به این پرسش شما ، باز می گردد به این مساله که ما باید ببینیم مذاکراتی که از زمان برگزیده شدن ایشان ، با جهان غرب صورت گرفته است ، چه نتایجی به بار می آورد ! باید دید که این مذاکرات در چه سمت و سویی ، پیش می رود . آنچه که تاکنون روشن شده ، این است که گروه مذکور ،نه در چهارچوب سیاستهای بین المللی ، و نه در چهارچوب سیاست های اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی ، در هیچ زمینه ای توانمندی لازم را برای از سر گذراندن بحران های موجود نخواهند داشت. مگر آنکه در طول این مدت توانسته باشند در پس پرده با غرب به توافقاتی دست یابند که در چهارچوب آن به تفاهم برسند .
· و در صورت چنین توافقی، سیاستهای داخلی به چه سمت و سویی خواهد رفت ؟
اگر چنین شود و با غرب به توافق برسند . در سایه توافق با غرب ، موقعیت داخلی خود را تثبیت می کنند . اما گمان نمی کنم در چنین صورتی ، بتوانند فشارهایی را در درون کشور به جامعه تحمیل کنند .
· و در صورت توافق دولت آقای احمدی نژاد با غرب ، مساله آزادی های سیاسی ، حقوق بشر و .. به کلی به دست فراموشی سپرده می شود؟
بله ، از نظر مسائل سیاسی ، این ها تمام تلاش خود را بر آن می گذارند که موقعیت فعلی خود را از دست ندهند . بنابراین ، به احتمال بسیار زیاد ، مساله دموکراسی ، حقوق بشر ، وضعیت نیروهای سیاسی ، پذیرش حامیت ملی و.... برای مدتی از سوی غرب به دست فراموشی سپرده خواهد شد .
· و ما با سکوت غالب محافل غربی که امروز از لزوم پاسداشت حقوق بشر در ایران می گویند، مواجه خواهیم شد ؟
بله ، با توجه به درگیری غرب در مساله افغانستان ، عراق و... آنها در صورت توافق بر سر پرونده هسته ای ایران ، نسبت به مساله اپوزیسیون و حقوق بشر سکوت خواهند کرد .
· و شق دوم ؟
شق دوم ، عدم توافق با غرب است. که در آن صورت در بعد داخلی و خارجی به سوی ایجاد فضایی بسته پیش می روند. مقداری از درآمد فروش نفت را به جامعه تزریق می کنند و در نهایت یک فاجعه تورم چهل درصدی به وجود می آورند.

اینجا می توانید گفتگوی من با خسرو سیف ، دبیر حزب ملت ایران را در "روز" هم بخوانید.
نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به پایان رسید ، اما حرف و حدیث پیرامون شرایطی که نتایج فعلی این انتخابات را به بار آورد و نیز روند تحولات آتی با شکل گیری دولت جدید ، همچنان به قوت خود باقیست . در همین ارتباط و در خصوص چشم انداز ارائه طرح های گوناگون ائتلافی گروههای سیاسی مختلف حول محور حقوق بشر و دموکراسی خواهی، به سراغ خسرو سیف، جانشین زنده یاد داریوش فروهر در حزب ملت ایران و دبیر فعلی این حزب رفته ایم . سیف ، در این گفتگو، ضمن تاکید بر لزوم تشکیل هر چه زودتر "جبهه همبستگی ملی" ، نقطه نظرات جریان مزبور را نسبت به روند تحولات اخیر کشور تشریح کرده است. این گفتگو در پی از نظر شما می گذرد .
· آقای سیف ،پس از جان باختن زنده یادان پروانه اسکندری و داریوش فروهر ، رهبری حزب ملت ایران را شما به دست گرفتید . اپتدا به ما بگویید ، آیا تعقییر خاصی در مواضع حزب ملت ایران پس از این واقعه و در دوره دبیری شما به وجود آمده است ؟ استراتژی حزب شما چیست و شعار اصلیتان ؟
بعد از شهادت فروهرها ، در مواضع حزب ملت ایران ، تعقییر خاصی رخ نداده است. فقط فشارها ، روی ما بیشتر شده . هنوز چند ماه از شهادت فروهرها نگذشته بود که در وقایع 18 تیر و کوی دانشگاه ، من و عده زیادی از اعضای حزب ما دستگیر شدیم . اما کار حزب ، از نظر ساختاری به همان شکل قبل ادامه دارد . استراتژی ما ، برگزیدن شکل مبارزه با توجه به شرایط روز است . شعار ما هم ، استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی است . آنچه که در جریان انقلاب مطرح بود !
ببینید ، مطلبی که امروز برای ما مطرح است ، این موضوع است که به طور کلی در هر انتخاباتی که تا به حال در جمهوری اسلامی برگزار شده است ، مردم به دلیل مشکلات گوناگونی ، نظیر مشکلات معیشتی ، نبود آزادی و... رغبتی چندانی به شرکت در آنها نداشته اند . به خصوص بعد از مساله دوم خرداد موضوع مشارکت مردمی بیشتر مطرح بوده است . مردم، اقبال زیادی به برنامه های آقای خاتمی نشان دادند ، اما پس از گذشت هشت سال به دلیل عدم تحقق شعارهای ایشان ، بی تفاوتی و انفعال زیادی بین مردم رشد کرد . این مساله، باید در مورد رفتار انتخاباتی اخیر مردم هم که فرمودید مورد توجه قرار گیرد.
شما می دانید که حزب ملت ایران ، از سال 59 ، به دلیل نبود آزادی و دخالت قیم مابانه شورای نگهبان با اعلام پیش شرطهایی در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده است . ببینید ، واقعیت این است که شمار زیادی از مردم در فاصله زمانی پیش از انتخابات از شرکت در انتخابات منصرف شده بودند. به اعتقاد ما ، سناریویی برای این انتخابات نوشته شده بود که این سناریو به طور دقیق اجرا شد! این سناریو مبتنی بود بر ایجاد انگیزه در مردم و کشاندن مردم پای صندوق رای . چون برای حاکمیت ،تنها ، حضور مردم در صحنه مطرح بود . کما اینکه پیش از انتخابات هم بارها بر مشارکت حداکثری مردم تاکید کرده بودند.
· اگر جناح راست حاکمیت آنطور که شما می فرمایید، با چنین مکانیزمی به توفیقی اینگونه دست پیدا کرده باشد، خب ، نشان دهنده به هرحال وجود زمینه هایی در خود مردم هم هست . قضیه میزان مشارکت در دور دوم را چطور می بینید؟
بله ، به هرحال انگیزه ای که به آن اشاره کردم ، باعث شد که تعداد زیادی از مردم در این انتخابات شرکت کنند. نتیجه آن شد که در مرحله دوم ، به علت رقابت و حرف و سخن درباره هر کدام از کاندیداها و بحث پردامنه این بشود و آن نشود ! ، باز هم تعدادی از مردم به پای صندوقهای اخذ رای کشیده شدند .
· بدین ترتیب، به گمان شما، بر خلاف آنچه که شایع شد ، احزاب ، سازمان ها ،گروههای سیاسی و افرادی که موضع تحریم نسبت به این انتخابات داشتند مغبون نشدند.... درست است؟
بله ،آنها مغبون نشدند . من ، بر خلاف آنچه که شایع است معتقدم که تحریم شکست نخورد . آنچه که از سوی مقامات دولتی در مورد حائزین شرایط حق رای گفته شد ، اپتدا ، رقمی در حدود 47 میلیون نفر بود. در حالی که به روایتی دیگر ، حدود 52 میلیون نفر ، با توجه به گروه سنی خود و ... حائز شرایط شرکت در این انتخابات بودند. از طرف دیگر باید توجه داشت که طبق آمار رسمی ، در دور دوم ، آقای احمدی نژاد حدود 17 میلیون رای آوردند و آقای رفسنجانی حدود 10 میلیون . اگر بپذیریم آمار اعلام شده را تازه 28 میلیون شرکت کننده در انتخابات داریم. با توجه به آن 52 میلیون ، چیزی نزدیک به 25 میلیون نفر در این انتخابات شرکت نکرده اند ! این مهم است . با این 25 میلیون نفر ، من به شما می گویم که موضع تحریم شکست نخورده است!
· در این معادله ، اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم ،مساله دیگر در مورد فراگیر نشدن موضع "تحریمیان" ، نبود حداقل تریبون های ممکن آنها هم بود در مقابل تریبونهای اقتدارگرایان و اصلاح طلبان داخل حاکمیت .این طور نیست ؟
بله ، این مساله کاملا مطرح بود . نبود تریبون و عدم توانایی در سخن گفتن نسبی آزاد . فشار بی حد و حصر بر افرادی که موضع تحریم داشتد. فکر می کنند ما واقعا تا چه حد توانستیم با لایه های مختلف مردم ، مواضع خود را در جریان بگذاریم ؟!
· جناب سیف ، برخی ازچهره های شاخص سیاسی و بعضی جریان ها ، هنوز بر همان موضع "طرح ملی رفراندوم" تاکید می کنند . فکر می کنید چنین طرحی ، اساسا چقدر می تواند در دورنمای تحولات فعلی قابل اعتنا باشد ؟
شهید فروهر و حزب ملت ایران ، در سال 59 با توجه به شرایط آن زمان اعلام کرد که وقت برگزاری یک رفراندوم فرا رسیده است ! برگزاری رفراندوم ، شرایط و زمان خود را می طلبد . به طور مسلم برای برون رفت از یک بن بست سیاسی و تعقییر شکل حکومت ، باید به رفراندوم رجوع کرد . اما شرایط امروز جامعه ما ، شرایطی نیست که امکان انجام رفراندوم در آن وجود داشته باشد . دیگر آنکه ، ما به رفراندومی که توسط خارجی ها دیکته شود ، اعتقادی نداریم !...
· تجربه تاریخی گذار به دموکراسی در جوامع مختلف تا به حال نشان داده که شکاف در طبقه حاکم یکی از شرایط عبور از بحران و انسداد سیاسی در سیستم های شبه توتالیتر و اقتدارگراست . شما گمان می کنید واقعا منشا اصلی بروز این شکاف در چنین سیستم هایی چیست؟
همان طور که شما اشاره کردید ، این اختلافات در چنین سیستم هایی خواه ناخواه ایجاد شده و تاثیرگذار خواهند بود. منشا بروز آنها هم به گمان من، در داخل خود سیستم اقتدارگراست . مشکلات در این نوع سیستم های سیاسی به دلیل رقابت های داخلی خود آنها بروز می کند ، نه بر اساس اعتقادات بنیادی آنها. معمولا در سیستم هایی از این نوع ، آنچه که همه گروههای داخل سیستم بر آن توافق کرده اند و به آن اعتقاد جدی دارند، همانا فقط حفظ نظام است !
· پیرو تحولات اخیر ، گویا قرار است دو حزب سیاسی جدید ، توسط آقای رفسنجانی و آقای کروبی تاسیس شوند . فکر می کنید تا چه حد می توان روی چنین اقداماتی در شرایط فعلی حساب کرد؟
هیچ . گروههای خارج از حاکمیت در طول این بیست و هفت سال ، غیر خودی به حساب آمده اند و از همان اپتدای تاسیس نظام ، برای ایجاد اپوزیسیون خودی در داخل حاکمیت ، برنامه ریزی شد . حزب مجاهدین انقلاب اسلامی درست کردند . حزب مشارکت درست کردند و... و حالا هم که احزابی که به آنها اشاره کردید و قرار است توسط آقای کروبی و رفسنجانی تاسیس شوند در راه هستند . واقعیت این است که این احزاب ، همگی نقش اپوزیسیون داخل نظام را بازی کرده و خواهند کرد .
· و در مورد "جبهه دموکراسی و حقوق بشر" اصلاح طلبان داخل حاکمیت ،آقای محسن ميردامادي، عضو شورای مركزی جبهه مشاركت ايران اسلامی، اعلام کرده اند که برای بررسی جبههی دموكراسيخواهی و حقوق بشر يك شورای سه نفره متشكل از دكتر محمدرضا خاتمي، رجبعلی مزروعی و ایشان تشكيل شده است.... یعنی باز هم همان ترکیبی که در جبهه دوم خرداد وجود داشت و... قاعدتا این جبهه را هم در همان راستا ارزیابی می کنید ؟
بله ،به گمان ما ،"جبهه دموکراسی و حقوق بشر" آنها هم دقیقا در همین راستاست. ما روی جبهه همبستگی ملی تاکید کرده ایم . این جبهه دموکراسی خواهی که از طرف مشارکت و مجاهدین انقلاب مطرح شد و نهضت آزادی و برخی ملی مذهبی ها از آن اعلام حمایت کرده اند ، جریانی درون زاست، در صورتی که جبهه همبستگی ملی را جریان اپوزیسیون خارج از نظام شکل می دهند و بزرگترین تفاوت این دو جریان در موضع شان نسبت به شرکت در انتخابات بود.
· و تفاوت ساختاری" جبهه همبستگی ملی" با آنچه از طرف جبهه ملی با عنوان" کنگره ملی دموکراسی خواهی" ، مطرح شده است در کجاست ؟
ما فکر می کنیم ،این کنگره نظرجبهه ملی نبوده است و تنها خواست آقای امیر انتظام است، چیزی که در اساسنامه کنگره ملی به چشم می خورد این است که به جای در برگرفتن سازمانها و گروهها افراد را در بر می گیرد.
· با این حساب، پاشنه آشیل بن بست سیاسی کنونی را در کجا می بینید؟
در تناقضات موجود در این قانون اساسی. از نظر ما، این قانون اساسی ، در تناقض جدی با اصل آزادی قرار دارد .
· در این انتخابات ، طیف تندرو راست ، بارها شعار مبارزه با مشکلات اقتصادی و معیشتی مردم را پیش کشید . این پارامتر را چقدر در انتخاب اخیر موثر می دانید؟
بسیار . در میان شعارهایی که مطرح شد ، چیزی که بیشترین علاقه مردم را جذب کرد ، همین بهبود وضعیت اقتصادی و رفاهی جامعه بود . عدالت اجتماعی و همگانی ، چیزی که جامعه امروز ایران ، فرسنگ ها با آن فاصله دارد . پس ازبیش از بیست و هفت سال به جامعه ای رسیده ایم ، که مملو است از فساد ، گرسنگی ، دزدی ، ارتشاء و رانت خواری. واقعا این آقایان می خواهند با وضعیت فعلی چه کنند ؟ در دوره های پیشین انتخابات هم ، کاندیداها ، صحبت هایی می کردند . اما آیا به برنامه های اعلام شده خود پایبند ماندند که رئیس جمهور انتخاب شده پایبند بماند ؟ واقعا چگونه می خواهند پول فروش نفت بشکه ای بیش از 50 دلار را بیاورند و مستقیم سر سفره مردم تقسیم کنند ؟!
· بسیار خب ؛ با همه این اوصاف، مکانیزم عملی حزب شما برای برون شد از بحران فعلی چیست. مثلا،به یک انقلاب مخملی فکر می کنید یا ..؟
خیر . ما به انقلاب مخملی فکر نمی کنیم ! تسلیم شدن در برابر اراده مردم را راه برون رفت از بحران فعلی می دانیم.
· اما ، این حرف شما خیلی کلی هست ، راه نسبی عملی به من بگویید .
حزب ملت ایران ، ضمن رد هرگونه دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران ، در راستای اتحادی بزرگ که در برگیرنده تمام ایرانیانی که به آزادی ، ناوابستگی و مردم سالاری در ایران می اندیشند تشکیل ائتلافی بزرگ را ضروری می داند . ما در اطلاعیه خودمان هم که دهم تیرماه منتشر شد ، به راههایی که می فرمایید اشاره کرده ایم . ضمنا باید بگویم که در شرایط موجود و خلاء سیاسی حال حاظر ، معتقدیم ، تمام کسانی که موضع عدم شرکت در این انتخابات داشتند ، باید دور یکدیگر جمع بشوند. همگی دست به دست هم دهند و اتحادی را تحت هر نامی تشکیل دهند . ما امروز باید ، به دور از هرگونه دشمن ورزی و مرده باد و زنده باد ، مردم را به میدان پیکار آزادیخواهانه و استقلال طلب ، به صورت منسجم دعوت کنیم . این امر در سایه یگانگی و خواست مشترک همه ایرانیان تحول خواه میسر می شود .
· برنامه اولیه اتحادی که پیشنهاد می کنید، حول چه اصولی است ؟
متاسفانه تاکنون موفق به ایجاد اتحاد میان گروهها نشده ایم، اکنون زمانه به نحوی است که بیش از گذشته نیاز به اتحاد حس می شود. برنامه اولیه این اتحاد ،حول اصل مردمسالاری ، حاکمیت ملی ، آزادی ، ناوابستگی ، جدایی دین از حکومت ، دوری از هرگونه تبعیض قومی و جنسی و دوستی با همه ملت های جهان ، بر پایه احترام متقابل است . به گمان ما ، تنها در صورت تحقق اصول یاد شده است که ملت ، دین و دولت ، می توانند احترام و جایگاه مناسب خود را بیابند .

«... روشنفکر انقلاب کرد که دیگر تفتیش عقاید نباشد و ساواک نباشد و عوضش دموکراسی باشد و آزادی بیان و عقیده باشد و آزادی های فردی و اجتماعی باشد . زن انقلاب کرد که دیگر کنیز نباشد و با مرد حقوق متساوی داشته باشد ، و غیره وغیره ... البته آقایان مختارند که هرچه می خواهند بگویند و هر محملی را که صلاح بدانند برای انقلاب بتراشند ، اما حقیقت این است که انقلاب مضمون های مشخص خودش را داشته و (دارد) . مضمون هایی که دولت انقلابی نه فقط تاکنون به هیچ کدام آنها پاسخی نگفته بلکه در پاره ای موارد درست برخلاف آن حرکت کرده است . آیا لازم است یکی یکی این موارد را بشمارم ؟ - باشد ، این کار را می کنم تا نفرمایند که نق نق می کنیم ...» ( گفتگوی "امید ایران" با "احمد شاملو" ، شماره 28 – مردادماه 1358 )
.............................................
اندوهان کوچ بامداد
به موسم اندوهان کوچ بامدادمان نزدیک می شویم . همان مردادروز داغ روبه روی ایرانمهر ، که تا آستانه ناگزیر به بدرقه اش رفتیم . یک نسل پا به پای مایان ، ما جوانان ، شاملو را سرودخوان ، تا امامزاده طاهر کرج برد .ناصر زرافشان هم که امروز از اوین برونش آورده اند و بر تخت تیمارکده افتاده، در کنار دیگر یاران شاملو، سوار بر آن وانتی بود که در میان انبوه جمعیت حرکت می کرد. آن انبوه تا خدای جمعیت، که در آن صبحگاه مردادی داغ، بخش بزرگی از خیابان شریعتی تهران( جاده قدیم) را مسدود کرده بود ، اما نه فقط به بدرقه غول زیبایی که در استوای شب ایستاده بود رفت، که به استقبال یادهایی رفت، همه سوزان ... به بدرقه نه! ، که به استقبال دوباره عاشقانه های خود رفت و نیز شبانه ها ! تا اتاق تمشیت رفت . لب فرو بستن وارطان و وارطان ها را به خاطر آورد و نیز حدیث عشق عمومی را... همین یادها بود که در حال و هوای پس از برگزاری انتخابات اخیر و سرسام پیرامونش و درست در هنگامه ایی که برخی نجواها، مرتب بر بوق " فاشیزم " می دمند، عقل و شعور ناچیزمان را هم به هیچ می انگارند و تو گویی، جخ امروز از مادر زاده شده ایم ما ! حرف و سخن بامداد را در سال 58 ، زنده کرد.
ّهجده تیر
و اما ،هجدهم تیرماه هرسال ، و روزهای در پی اش ،یادآور تواتر ثانیه هایست همه گرم، ایامی که شش سالی پیش از این، خواب را از چشمان منتظر ایرانیان پر شماره ای تاراند. این خواب، اما،نهفقط از چشم زنان و مردان نگرانی که چهارچشمی در خیابان امیر آباد( کارگر) تهران از درها و پنجره های نیمه باز خانه های مشرف به کوی دانشگاه خود، سنگفرش های گرم تیر و فریاد فرزندانشان را می پاییدند و نیز آن انبوه جمعیت بی قرار که سراسر خیابان انقلاب را در روزهای نوزدهم ، بیستم ، بیست و یکم و بیست و دوم تیرماه 78 به تصرف خود در آورده بود، دور شد که از چشم مادران نگران در تبریز و سر تا سر ایران نیز دور شد و تا اقصی نقاط گیتی هر جا که ایرانیان اتراق کرده بودند ،فقط و فقط بیداری بود که روز و شبشان را معنا می کرد . مرا به حدیث روز اما اینجا کاری نیست. می خواهم تا به بهانه فرا رسیدن سالگرد فاجعه ۱۸ تیر در یک نقب فشرده تاریخی با هم به روزگارانی برویم در فصل تموز سنه یک هزار و سیصد و پنجاه و هشت خورشیدی . آن سالها که خلقان تازه می خواستند طعم خوش انقلاب بزرگ خود را بچشند و در حال مزمزه کردن طعم گس رهاشدگی زیر زبان خود بودند . رویابافان شهر، نقش خیال می زدند فردای پیش رو را و ... درست در چنین هنگامه ای بود که سخن از دو پدیده "چماق" و "چماقداری" ولوله ای در وادی فراموشی، به راه انداخت ! سخن اما با گذر زمان تنها به این دامنه محدود نشد. صاحب نظران در همان سالها، این پرسش اساسی را مطرح کردند که آیا چماقداری به صورت روندی مهار ناپذیر در آمده که از شکل یک زخم قابل اغماض فراتر رفته و خود سیستمی را که خواسته یا ناخواسته در بوجود آوردن آن سهیم بوده تهدید می کند ؟!
آسیب شناسی چماق !

پرسش اساسی در آن روزگار ، مستقیما متوجه عملکرد منتخبان مردم در نظام بر آمده از آن رفراندوم تاریخی بود . آیا چماقداران که تا همین چندی پیش وجودشان نادیده انگاشته می شد و حتی برخی مسئولان از آنان به عنوان "مردم" یاد می کردند ، اکنون پا را از گلیم خود فراتر نهاده و با آنچه نباید ، بی حرمتی کرده اند ؟!... باری ، همه این شک و تردیدها ، نه مختص به سالگرد فاجعه ۱۸ تیر در گذر بیش از بیست و هفت سال از استقرار نظام اسلامی در ایران است که این پرسش ها متعلق است به همان آغازین ماههای پس از به ثمر نشستن حرکت تاریخی مردم ایران در بهمن 57 و رخت بر بستن استبداد دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی از میهن در تکاپوی ما . پرسش ها ، همگی حول یک اپیدمی موذی و خطرناک می چرخیده ... اما تنها سالی پس از این همه است که در کش و قوس حوادث گونه گون سیاسی آن دوران ، فرضیه های ماقبل ، بیش از پیش در نظرگاه اهل خرد حجت می شود . در هنگامه حوادث دانشگاهها در اردیبهشت ماه ۵۹ بود که روی دیگری از چهره به ظاهر پنهان این داستان رخ نمایاند . شاید مستند ترین اظهارات ممکن برای رجوع به پستوخانه یادهای آن سال مشهور ، اظهارات فردی نباشد ، جز دکتر محمد ملکی ، سرپرست وقت دانشگاه تهران در سالهای التهاب . ملکی در همان سالها ، بارها به ضرورت وجود گروههای مختلف در دانشگاهها اشاره کرده است. او در گفتگویی با نشریه "جاما" در سال ۵۹ ، تاکید می کند که نه تنها در ایران ، بلکه در تمام دنیا ، اصولا وقتی که می خواهند ببینند در یک مملکت چه می گذرد و حد آزادی را تعیین کنند معمولا به دانشگاههای آنجا سری می زنند ! و این نه رازی سر به مهر که بر همگان روشن است که پیمانه آزادی و دموکراسی در یک جامعه ، با اندازه گیری میزان گسترش این گفتمان در دانشگاهها و سنگر های علمی آن کشور میسر می شود . هم از این روست که نخستین سرپرست دانشگاه تهران پس از انقلاب 1979 ، در دورانی که گفته می شد سنگر آزادی در برابر دیکتاتوری و آنچه به ارتجاع مشهور است در دانشگاه قرار دارد ، عنوان می کند ، « نمونه بارز آن وقتی است که شاه مخلوع به مصر رفت و همه توقع داشتند تا دانشگاهها عکس العملی نشان بدهند که نشان هم دادند ، هیچ کس توقع نداشت که بازاریان قاهره و یا قایقرانان رود نیل کاری کنند...» آسیب شناسی چماق ، حرف و سخن پیرامون فاشیزم و... نه حرف امروز جامعه ایران پس از برآمدن فردی مانند احمدی نژاد است که حدیث بیش از ربع قرنی جامعه و خاصه فرهنگیان کشور در سال یک هزار و سیصد و پنجاه و هشت خورشیدی بوده است ! صاحبان صداهایی که این روزها و نیز در طول دوره انتخابات مرتب به شیپور " صدای پای فاشیزم" شدند و می شوند،همان ها که برخیشان نیز براستی آزاده اند و دل در گروی فردای میهن دارند را باید روشنشان نمود که دوستان عزیز، این همه ربطی و ثبتی به امروز ما ندارد . حرفهای شما اگر از برخی جنبه های اهانت آمیز آن نیز حتی فاکتور بگیریم ، که نباید بگیریم ! ، تکراری وملال آور است درحال حاظر . این زمزمه ها متعلق به همان دوران است که شاملو با صدایی رسا گفت ، «پيش از اين آينده به گذشته نباخته است،از اين پس هم نخواهد باخت». نه آنکه خواست آن آشنایان مبنی بر اعمال جهانبینی خود مساله موهومیست در حال حاظر، بل، امروز ، فصل ، فصلیست به کلی دیگر...
دکتر محمد ملکی در دانشگاه تهران : معدن اسلحه و آرامترین سال تحصیلی

و اما دکترمحمدملکی در بحبوحه اجرایی شدن طرح "انقلاب فرهنگی" ، به اعلام شرط پذیرش مسئولیت دانشگاه از سوی خود به مهدی بازرگان اشاره می کند . شرط آنکه" آزادی همه گروهها در دانشگاه تضمین شود !"... او شرایط بحرانی دانشگاه در هنگام تصدی مسئولیت را به یاد می آورد و با قاطعیت، اتهام توطئه گروههای سیاسی بر ضد نظام و... را اتهامی بی اساس می خواند . « وقتی که وارد دانشگاه شدیم ، فقط 7 یا 8 تانک وجود داشت . تانک های انگلیسی چیفتن یکی از دانشکده ها ، دانشکده فنی در اختیار سازمان چریک های فدایی خلق بود و تیراندازی و طرز کار با اسلحه را یاد می دادند. و صدها یا شاید هزارها اسلحه آنجا بود ... دانشکده علوم هم در اختیار مجاهدین خلق بود و خود مسجد دانشگاه هم در اختیار کمیته بود و حتی شما می رفتید مسجد ، می دیدید تلی از اسلحه آنجا ریخته بود و در چنین شرایطی حکم به ما دادند که بیا دانشگاه را اداره کن !...» ملکی تصریح می کند که آن سال با همه آنچه شرحش رفت یکی از آرام ترین و پربارترین سالهای دانشگاهی در ایران بوده است ... شتاب روند تحولات اما در یکمین فصل تموز پس از انقلاب بهمن 57 ، بس پر نوسان تر از آن بوده که حتی از ملکی و برخی دیگر از یاران دین باورش هم کاری برای بازگرداندن جوی آب به مسیر قبلی بر آید ... او در بیمارستان بستری بوده ، که ناگاه مساله انقلاب فرهنگی ، اخراج اساتید و دانشجویان و تعطیل دانشگاهها و... به گوشش میرسد . طرحی که با تایید بالاترین مقامات در آن زمان، به تمامی جامه عمل به خود پوشید ... نخستین سرپرست دانشگاه تهران پس از بهمن 57 ، در میانه همه این بحث ها و جدل هاست که راهی جز استعفا نمی یابد . استعفایی ، که البته کم مورد استقبال برخی جریان های سیاسی نیز قرار نگرفت ...
یک نام آشنا ، یک شعار آشناتر !
در پیوند با همین تحولات است که دولت موقت ، همان که تنها مرتب خود را چاقوی بی دسته می خواند، نسبت به روند حرکت جامعه، به سوی آنچه نباید، هشدار می دهد . در میانه سیاهه نام ها و چگونگی حمله به میتینگها و تجمعات احزاب و سازمان های سیاسی مختلف اما یک نام آشنا و نیز یک شعار آشناتر، بیش از همه، اذهان را به خود مشغول داشته است .نام آشنای "زهرا خانوم" و شعار آشناتر " چپی راست می کنیم " که در سالهای اول انقلاب، توسط برخی گروهها با هویت نامعلوم داده می شد. بسیاری از زنان و مردان فعال سیاسی امروز که در موسم سرد هشتاد و چهار دیگر فصل خوش میانسالی را میزبان شده اند، وقتی آن روزگار را به خاطر می آورند، فصل جوانی های پر شر و شور را، از پس بیش از بیست و هفت سال، هنوز خوب چهره زهرا خانوم یادشان است . همان زن روستایی که گویا از پس انجام هر ناممکن به خوبی برمی آمده ! او با اولین ندا هر جا که میتینگ و برنامه ای جریان داشته ، سر صحنه حاظر می شده و با کمک دستیاران جوان ذکورش ماموریت خود را اغلب با موفقیت و گاه با ناکامی! به پایان می رسانده . یکی از فعالین سیاسی خوب به خاطر می آورد که در میتینگ یک حزب سیاسی در همان سالهای اول انقلاب چگونه همرزمان مردش دست و پای زهراخانوم را گرفتند و به صورت برانکاردی در حالی که او همچنان مشغول جیغ و داد بود از وسط جمعیت بیرونش بردند ...
مرور "من و زهرا خانوم در کلانتری" ، از پس بیش از بیست و هفت سال !
اما داستان ماجراهای سردبیر وقت تهران مصور با زهرا خانوم ، حکایتی است دیگر ! مسعود بهنود ، شرح کامل ماجرا را در نشریه خود در همان روزگار با عنوان " من و زهرا خانوم در کلانتری" به رشته تحریر در آورده است . (تهران مصور ، شماره بیست و نه ، درست یک شماره پیش از شماره سی و محرومیت از انتشار. مردادماه 58 ، ص 7) می رویم و از پس بیش از بیست و هفت سال، نگاهی می اندازیم به بخش های خواندنی روایت سردبیر از ماجرا . اولین صحنه ای که این روزنامه نگار با آن مواجه می شود و شروع می کند به شرح و بسط دادن آن ، ساختمان کلانتری شماره 9 است . از تاریخچه کلانتری به شیوه روایی خود می گوید و می رسد به موقعیتش در حال حاظر که ساختمان کلانتری بدل شده است به یک محل عاریه ای. « محل سابق فراماسون ها – یک حیاط خرابه ، یک دیوار ریخته ، پله های ویران و در آن افسرانی که از صافی گذشته اند و شرافت را بر پیشانی آنها می توان خواند ، اما غمگین .» او از غم بی رونقی می گوید و از غم بلاتکلیفی. « در راهرو دو تابلو با خطی کج و معوج دیده می شود ، یکی خبر از وجود "کمیته" در طبقه ی بالا می دهد . یکی از "جلسات هفتگی قرائت قرآن و تعلیم نماز" .... در این پایین دو اتاق است ، چند افسر جوان ، یکی دو تا پاسبان ، همه در هم . به در و دیوار کاغذی چسبانده اند ، با خودکار بر آن نوشته اند : " افسر نگهبان" ، "دفتر" ، "مراجعات" و... تابلوی جلوی در حکایت از فقر می کرد ، چرا که تمیز بود و بزرگ ، " جمهوری اسلامی ایران . شهربانی کل. کلانتری 9 » و در گوشه ی آن " هدیه ..." ، یعنی که تابلو را هم دیگران داده اند ، بخشیده اند ...» او پس از همه این شرح و بسط ها و معرفی مکان و زمان می رود سراغ اصل مطلب . او راهرویی را برای خواننده اش تصویر می کند که در آن چند تا بچه از سر و کول مادرشان بالا می روند . گوشه دیگر زن و شوهری که دعوایشان شده مشغول حل و فصل مشکل خود هستند و صدای بلندی که ناگهان تمام سالن را به لرزه در می آورد . چند بار تذکر آرام افسران هم کارگر نمی افتد . زهرا خانوم دیگر آمده است !
کلانتری 9 ، دیدنی تر از همیشه !
فریاد زهرا خانوم : « نمی تونم ، نمی تونم داد نزنم.. » سردبیر، از چهره در هم افسر نگهبان که صدایش را در تلفن تداعی می کرده که می گفته : « لطفا چند دقیقه بیایید اینجا. این زن ما را دیوانه کرده است. » سخن می گوید . روزنامه نگار ، وقتی می بیند هیچ یک از اقدامات مثمر ثمر نمی افتد ، خود ، آستین ها را بالا زده و برای "خواباندن غائله " ، وارد راهرو می شود و شروع می کند با زهرا خانوم حرف زدن .. « اما فریاد می کشید همه بدانند این کمونیست ها ، این چریک ها ، این توده ای ها ، نمی خواهند ارتش داشته باشیم. کلانتری داشته باشیم...» زهرا خانوم که سوژه مورد نظر را حی و حاظر در برابر خود دیده است ، یک به یک مطالبی را که علیه او در تهران مصور نوشته شده بود از کیسه خود بیرون می آورد. « دور آن خط کشیده بودند ، خودش سواد ندارد . به ما می گوید ، بخوانید مطلبی است درباره هنر انقلابی بوشنر و تکه ای از نمایشنامه او درباره لمپن ها ! برایش می گویم : این مربوط به ایران نیست ! می گوید : چه می دانم! امضای ورقه . اتهام : هتک حیثیت . نامه ای خطاب به دادسرا در پرونده. دستور دادستان مبنی بر اعزام سردبیر تهران مصور به دادسرا ....» حالا، سردبیر، که سرگیجه گرفته می زند به خیابان.
مارکس .. انگلس .. اینها را بگذار در کوزه آبش را بخور !
بیرون در ، زهرا خانوم فریاد می زند : « من از 8 کیلومتری آن طرف تر از سه راه آذری آمده ام ، نه خیال کنی بیکارم !.... منتی بر سر من می گذارد . می پذیرم ! نمی دانم چرا دلم برای این زن هم می سوزد ، با آن دم پایی پلاستیکی ، با آن کلماتی که به او یاد داده اند و بی توجه از دهانش بیرون می ریزد : « مجاهدین ! این ها خط اصلی است . دوستی ، دوستی ... پوستی .... پوستی( ظاهرا یک ضرب المثل همدانی است . یعنی دوستان ، آدم را در پوست می کنند ! ) » و این زهرا خانوم بی نوای ماست که همچنان ادامه می دهد : « ... مگر نه اینکه در دوران شاه پدر سگ ، شکنجه دیدند و در زندان شهید شدند ، خب این هم یکی روش . چرا در مورد سعادتی این همه سر و صدا کردند. مارکس ... انگلس ... اینها را بگذار در کوزه آبش را بخور! چرا عکس مرا با اون ( مقصودش قطب زاده است ) چاپ کردین. بی آبروها ، شاید من یک شوهر بد دل داشتم!... »

در پیوند با تحولات اخیر کشور پس ازنهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، با دکترمحمدحسین رفیعی ، استاد دانشگاه و از فعالین سیاسی گروه "ملی مذهبی "، پیرامون برایند ائتلاف جریان متبوع او با اصلاح طلبان درون حکومت در جریان انتخابات اخیر و برنامه های آتی این گروه در این راستا ، گفتگویی انجام داده ایم که این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد .
این واژه درست به کار می رود . به لحاظ تئوریک ، همه مردم ایران ملی مذهبی هستند. ولی در اینجا یک اسم خاص است که اشاره به یک گروه سیاسی دارد.
این اصطلاح در سالهای 76 – 77 توسط مهندس سحابی مطرح شد . به عنوان یک جریان سیاسی که هم روی ملیت ، هم مذهب حساسیت خود را داریم ، این نام مطرح شد . در مورد مارکسیسم هم این مساله مطرح است . می توانیم بگوییم مارکسیست های ملی.
چرا ، ما مارکسیست های ملی داشتیم و مارکسیست هایی را هم داشتیم که طرفدار قطب شوروی یا چین بودند .
اولا آن مساله حکم حکومتی نبود.دستوری بوده تا صلاحیت آقای معین دوباره بررسی شود.آقای معین گفتند حکم حکومتی را قبول ندارند . هیچ یک از حقوقدان ها به آن حکم حکومتی نگفتند. فقط شورای نگهبان و برخی روشنفکران گفتند، حکم حکومتی! غالب نیروهای ملی مذهبی حمایت کردند. حمایت ما از آقای معین، کار درستی بود. دستاورد خوبی داشت. چهار میلیون نفر از قشر متوسط فرهیخته جامعه شهری که دغدغه دموکراسی و حقوق بشر داشتند به آقای معین رای دادند. ایشان از مردمسالاری می گفتند و حقوق بشر و ما از آقای معین حمایت کردیم .
خب ، ایشان بعضی جا ها هم گفتند ، مردمسالاری دینی. اما این انتخابات از یک ظرفیت چهار میلیونی آماده اصلاحات در جامعه خبر داد .
خب ، نظرسنجی ها به ما این را می گفت . نظرسنجی هایی که در روزنامه ها به چاپ می رسید می گفتند که آقای احمدی نژاد در ردیف ششم و هفتم قرار دارند.
خیر . منظورم تاثیر عمده دستکاری آرا نیست.می خواهم بگویم اتفاقات سازمان یافته ای در این انتخابات به وقوع پیوست . دخالت نیروهای نظامی و شبه نظامی هم موئثر بود.
البته کاندیداها باید اعتراض می کردند و درگیر ماجرا می شدند. آقای کروبی و رفسنجانی هم حرفهایی زدند.ولی این تقلبات تاثیر جدی نگذاشته است. در مرحله دوم اکثر روشنفکران احساس خطر کردند و پشت آقای هاشمی ایستادند.
چرا . ولی بگذارید مثالی برای شما بزنم ، در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه ...
بله ، ممکن است خیلی منطبق نباشد ولی به هر حال آنها احساس خطر کردند و...
به هر حال ، این مساله تاثیرگذار بود . دو نفر از کاندیداها ، به این مسائل اشاره کردند. یکی آقای کروبی با وعده پنجاه هزار تومان و دیگری ، آقای احمدی نژاد بود. اقشار عمدتا روستایی و شهرستانی و فقیر آسیب دیده ، به شعارهای ایشان رای دادند. این اقشار بخشی از رای آقای احمدی نژاد را تشکیل می دهند .
کار روی جبهه دموکراسی و حقوق بشر در عرصه عمومی.
بله ، التزام عملی به قانون اساسی با نگاه نقادانه. قانون اساسی یک قرارداد است میان حکومت و مردم . در فرصت مناسب ، می توان این قانون اساسی را اصلاح کرد .
از نظر حقوقی چیزی که می گویید درست نیست . به هر حال آنها باید این چهارچوب را بپذیرند.همه در این جبهه جا دارند .قرار است به زودی منشور این جبهه تهیه شود ، هر کس آنرا بپذیرد می تواند شرکت کند.
بروند جنگ چریکی یا با امریکا معامله کنند!
این حرف ها به لحاظ تئوریک خوب است . شما زمانی می توانید اینگونه وارد عمل شوید که تعادل نیروها به نفعتان تعقییر کند. ما هم به اصلاح ساختارهای حقیقی و حقوقی توسط مردم باور داریم . سازماندهی زنان ، کارگران و... ولی می گوییم جنبش اصلاحات دستاوردهای بزرگی داشت . الان در قوه قضائیه هم می گویند تفتیش عقیده نباشد و بازجویی بدون حضور قاضی صورت نپذیرد .در همین انتخابات ، همه کاندیداها از اصلاح طلبی سخن می گفتند ، آیا این نتیجه نسبی مثبت دوران اصلاحات نیست ؟

اینجا می توانید گفتگوی من با دکتر علی رفیعی را در "روز" هم بخوانید .
دکتر علی رفیعی ، بیش از آنکه در وادی سینما به شهرت رسیده باشد ، در عرصه تئاتر امروز ایران نامی آشناست. رفیعی ، در سالهای اخیر و پس از بازگشت به ایران ، با اجرای جاودانه اثر لورکا ، "عروسی خون " و نیز آثار برجسته دیگری چون ، "رمئو ژولیت" ، "کلفت ها" و .... در کانون توجه علاقه مندان هنرهای نمایشی قرار گرفته است . او چندی پیش سناریویی را که مدت ها پیش به نگارش در آورده بود ، با نام "بهار خزر" ، جلوی دوربین برد . در طول فیلم برداری، یکمین اثر سینمایی او به "ماهی ها عاشق می شوند" ، تعقییر نام داد . به بهانه اکران عمومی اولین فیلم سینمایی این تئاتری کهنه کار ، به سراغ او رفته ایم و در گفتگویی ضمن پرداخت به نکات برجسته اولین فیلمش ، در آستانه سالگرد فاجعه 18 تیر،با این عضو قدیمی کنفدراسیون دانشجویان ایران که سالهایی متمادی را در فرانسه گذرانده ، پیرامون حال و هوای مه 1968 و آن شب های همه گرم که تا سپیده با بیداری دانشجویان و نسل جوان فرانسه ممتد می شد سخن گفته ایم. پیش از هر چیز از رفیعی پرسیدم ، به عنوان یکی از فعالان هنری و فرهنگی ایران از انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری چون برخی دیگر از فرهنگیان ایران، توهم ترس فرایش گرفته؟ بی درنگ پاسخم داد « این اولین بار است که دارم راجع به انتخابات ریاست جمهوری ابراز عقیده می کنم . اصلا معتقد به آن ترس و واهمه ای که در دلها انداختند نیستم ! برای اینکه در حال حاظر، هیچ کس نمی تواند جلوی این اندک دستاوردهایی که تا به حال به دست آمده را بگیرد .حرفهای تا به حال آقای احمدی نژاد هم نشان می دهد ، نمی خواهد چیزی را خراب کند . او می خواهد بسازد . من الان در کمال آرامش مشغول نوشتن فیلم نامه خود هستم . به خود سانسوری هم نمی پردازم. امیدوارم ، روزی این مملکت ، آنچه که شایستگی اش را دارد به دست آورد . دل من روشن است...»
بله ، مارکس در این مقاله از اپتدایی ترین بروزات عاطفه بشر گفته است. شما می دانید که با کشف آتش ، انسان شروع به طبخ غذای گرم کرد. در این اتفاق به دلیل اینکه همه دست ها به یک کاسه می روند و یک رایحه و بو را با یکدیگر تقسیم می کنند ، آن حس عاطفی که اشاره کردید پدیدار می شود . ما در فرهنگ خودمان هم تقریبا همچین چیزی را داریم ، ما می گوییم "یارو کارش درسته ، پای سفره باباش غذا خورده " ... این فقط یک مفهوم است . یک تئوری . در پایان مقاله ، مارکس اضافه می کند که انسان های امروز به دو دسته تقسیم می شوند. آنها که غذا را تنها به قصد خوردن می خورند و به عبارت دیگر آن را مصرف می کنند تا شکمشان را سیر کنند و کمترین توجهی به رنگ و بو و طعم غذا نمی کنند و دسته دیگری که وقتی غذا می خورند ، به جنبه های متاوت غذا توجه می کنند . آن را مزمزه می کنند. آنها اهل ذائقه هستند . به همه چیز غذا توجه می کنند. مارکس نتیجه می گیرد که این دو دسته آدم در عشق ورزیدن هم متفاوتند. آنها در رابطه عاشقانه خود نیز همان اعمال و کردار را انجام می دهند. در واقع، دسته اول تنها عشق و سکس را مصرف می کنند ، و دسته دوم به" آیین عشق ورزیدن" توجه دارند.
· شما از آشپزی گفتید ، و این لذت بردن و مزمزه کردن طعم و بوی غذا ، چیزی که مثلا در کشور ما اصلا رایج نیست ...
بله ، باید به شما بگویم ، من از هجده سالگی در کشوری مانند فرانسه زندگی کردم . جایی که معروف ترین کشور جهان از لحاظ آشپزی است . خودم هم شخصا به آشپزی علاقه مند بوده و هستم . ما در ایران هم به آشپزی توجه داریم . اما ما غذایی را که مادرها و مادربزرگ هامان ، ساعتها برای طبخش زمان صرف می کنند ، در عرض یک ربع مصرف می کنیم . فرانسوی ها ، نیم ساعت غذا را می پزند ، و ساعتها دور میز غذا نشسته ، حرف می زنند و غذا را صرف می کنند .
· لوکیشن کار و اصلا موضوع داستان در گیلان است ، و آنجا کم از صرف غذا لذت برده نمی شود !
خب ، گیلان منطقه ای است که در آن به آشپزی توجهی ویژه می شود. مردم آنجا هم به طور نسبی ، مردمان با فرهنگی هستند .
· در ماهی ها عاشق می شوند ، قهرمان فیلم ، "عزیز" ، به زادگاه خود باز می گردد . او به دنبال فروش خانه قدیمیش در ایران است و می خواهد که پس از فروش خانه ، به سرعت بازگردد ، اما او ناباورانه می بیند که خانه اش اشغال شده ، گره اول ایجاد شده و سناریو پیش می رود . چگونه در چنین نقطه ای به این گره رسیدید ؟ منظورم جنبه مفهومی قضیه است که ...
خب ، همانطور که گفتید او باز می گردد ، می خواهد برود در خانه خود را ببندد و در فرصت مناسب ، هر وقت که بخواهد ، اقدام به فروش خانه کند اما ناگهان می بیند که خانه اش اشغال شده ! تازه طبقه اول خانه را نیز رستوران کرده اند .
· و اینجا باز همان مسئله غذا ، گره را می گشاید و مقدمات روایت یک عاشقانه تر و تمیز را می چیند . لذت بردن "عزیز" از صرف غذا ..
بله ، "توکا" وقتی که می بیند ، "عزیز" با این لذت و درست غذا می خورد ، تصمیم می گیرد در هیات "شهرزاد قصه گو" ظاهر شود . او برای اینکه مرگ خانه و رستوران را عقب بیندازد، هر شب یک غذای تازه برای"عزیز" تدارک می بیند. همه این رنگها و طعم هاست که "عزیز" را از فروش خانه منصرف می کند. اولین جرقه های عشق ، ماندن و... در دل عزیز سرخورده زده می شود ...
· "عزیز" ، زندان رفته است و زندگی ها کرده ، به نظر من، عشقی که او دچارش می شود به نوعی شاید بتوان گفت ، عشقی است در پشت حصارهای بلند آرمانگرایی و زندان ! این طور نیست ؟
همین طور است . جرقه عشق در عزیز پس از بیست و پنج سال زده شده است . او زندان رفته است . در مهاجرت به سر برده و... شما می دانید غالب آدم های میانسال و کهنسال به جای اینکه به آرزوهای آینده خود فکر کنند ، بیشتر به خاطرات گذشته می اندیشند . مهم ترین خاطره عزیز روابط عاشقانه اوست با "آتیه" . آتیه ای که دیگر آتیه ای برای خود متصور نیست !...
· انگار که او بارها بازپرسی شده ، خسته خسته است!...
بله ، او خسته است . دیگر نمی خواهد حرف بزند . حرفی برایش نمانده است . او همه حرف ها را زده است . از سینجین شدن و توضیح دادن دیگر خسته است ...
· و در سکوت، آن ارزش ها را باز می یابد ؟
او می خواهد بماند ، اما ارزش سکوت را حفظ کند. او بیست و پنج سال گرفتار بوده است پشت همان حصارها و زندانی که شما گفتید . با سکوت زندگی می کند .
· آقای دکتر ، شنیدم گویا قرار بوده اپتدا این پروژه را آقای صدر عاملی انجام دهند .
خیر . مطلقا . فقط آقای صدر عاملی قرار بود تهیه کننده اولین فیلم نامه من که "خاک بکر" نام داشت باشند .
· نکته جالب توجهی که در کار وجود داشت فاصله گرفتن علی رفیعی کارگردان تئاتر از المان های تئاتری در این فیلم بود . چون می دانید که تا به حال غالب کارگردانان نام آور تئاتر ما که به وادی سینما کشیده شده اند ، المان های غیر سینمایی و تئاتری از نقاط عمده ضعف کار سینمایشان محسوب می شود . این تفاق در "ماهی ها .." نیفتاده بود ...
خب من برای اینکه چنین چیزی در این فیلم اتفاق نیفتاده دلایلی دارم . دلیلم این است که من فقط کارگردان نبوده ام . من یک طراح هم هستم . علی رفیعی کارگردان در کنار علی رفیعی طراح ، افق دید او را جهان شمول تر کرده است. ضمن اینکه من از آغاز کار، با سینما پیوند نزدیکی داشته ام. من در کار تئاتریم هم به شیوه هایی که در ایران شکل های شناخته شده ای نیستند همواره وفادار بوده ام . قرابت و نزدیکی تئاتر من با سینما ، به شدت کمک کرد که گذرم از تئاتر به سینما ، راحت تر صورت گیرد . در فرانسه هم از سینما شروع کردم و به تئاتر رسیدم . تئاتر من تئاتری است از جنس تصویر .
· به این ترتیب، کار بعدیتان باز هم سینمایی خواهد بود؟
بله ، چند سناریو در دست دارم .مشغول کار روی یکی از آنها هستم . در اطراف همان مضمون رومئو ژولیت است . الان چیز زیادی درباره اش نمی توانم بگویم . بیشتر به این مضمون می پردازد که ما نمی توانیم دیگر رمئو ژولیت داشته باشیم ! فعلا به تئاتر فکر نمی کنم . این کار اگر ساخته شود ، یک نوع ادای دین به تئاتر هم خواهد بود .
· آقای دکتر ،شما در سالهای رفته، عضو کنفدراسیون دانشجویان ایران و از فعالان جنبش دانشجویی مه 1968 فرانسه بوده اید، چقدر حضور در یک چنین بزنگاه تاریخی در زندگی و آثار حال حاضرتان همچنان ساری و جاریست ؟
خیلی زیاد . من از اعضای فعال جنبش 1968 بودم .آن زمان در هر دانشکده ای کمیته ای وجود داشت .
· متفاوت با "کمیته"ی ما در ایران !
(می خندد ) بله، متفاوت! . به آنها "کمیته عمل" می گفتند . من مسئول کمیته عمل در سوربن بودم . در کنفدراسیون دانشجویان ایران نیز فعال بودم . سالهای بین 1960 تا 70 بود . همه افرادی که در مه 1968 حضور داشتند ، به آرمان های دموکراتیک و سوسیالیزم به معنای اروپایی آن در تمام شئون زندگی خود وفادار بودند. اثر حضور در جریان مه 1968 ، در تمام زندگیم هنوز جریان دارد . خودآگاه و ناخودآگاه. این اثر در اعمال سیاسی ، اجتماعی و هنری ام تبلور پیدا کرده است. آن زمان آغاز فعالیت تئاتری من بود. تئاتر آمد به کوچه ها و خیابان ها . صحنه های تئاتر به صحنه حضور آدم های سیاسی بدل شد و صحنه سیاست شد صحنه تئاتری ها ..
· روزگار غریبی بوده است . من تازگی ها "دریمرز" رو دیدم ، برتولوچی این بار هم شاهکار آفریده . برای باز آفرینی واقعی فضای آن سالها ، البته صحنه های سکسی ، بسیار فراوان بود، اما او در این فیلم ، از دانشجويانی می گوید که نقش سرمايهداري در استثمار انساني را ديده اند و در پي بنای دنیایی هستند بدون استثمار و قابليت آزادسازي انساني. دانشجویانی پویا که نميخواستند به قدرت برسند ،تنها ميخواستند آغازگر جنبشي باشند که ديگران ادامه ميدهند. در واقع آنها خواهان آزادی بودند. آنها ميخواستند دنياي بدون جنگ داشته باشند جايي که سرمایه داری آمريکا در ويتنام نيرو نداشته باشد و پليس وارد دانشگاه نشود. فضایی بس هنرمندانه بر فیلم حاکم بود که کاملا راوی حال و هوای مه 68 بود....
بله ، من هم از این فیلم شنیده ام. هنوز "دریمرز" را ندیدم . ولی واقعا روزگار عجیبی بود . ما شانه به شانه "آراگون" ، "سارتر" و... در حرکت بودیم . آنها حضور وسیعی در وقایع مه 1968 داشتند . نقش بسیار پر رنگی...
· شما شانس دیدن و از آن مهمتر نقش آفرینی در نسخه دیگری از "کمون پاریس" را داشته اید !...
بله ، همین طور است . واقعا . من پیش از آن از سنگفرش های فرانسه در جریان "کمون پاریس" شنیده بودم . اما در مه 1968 آن را به چشم خود دیدم . بلوار سن میشل و سن ژرمن ، بدل شد به بلوار آزادیخواهی نسل جوان فرانسه . در آن سالها یکی از نکات جالب این بود که خارجی های مقیم فرانسه ، هیچ گاه خود را خارجی احساس نکردند. همه ، برای یک آرمان مبارزه می کردند . در مجموع جنبش 1968 فرانسه حرکتی شگفت انگیز بود . حتی یک کشته نیز نداد . تنها یک نفر از بین رفت . آن هم نه در مواجهه با نیروی پلیس. فردی به طرز مشکوکی کشته شد و جسدش را انداخته بودند در رودخانه سن .
· هجدهم تیرماه نزدیک است و شما ما را برده اید به سنگفرش های گرم پاریس در مه 68 !..
چه خاطراتی ازآن روزها دارم . خاطره شب هایی که در کوچه های اطراف سوربن تا سپیده بیدار می ماندیم. مردم با طنابی که انتهای آن غذا بسته شده بود ، برایمان غذا می فرستادند تا ما را به ادامه راه خود مصمم کنند . یکی از مهم ترین شادی های زندگیم حضور در مهم ترین مقطع تاریخی فرانسه و جهان است .
· آن سالها ، سالهای موج نو سینما ی فرانسه هم بود ...
علاوه بر جنبش های مهم اجتماعی و سیاسی ، سال های جنبش ها و انقلابات مهم صحنه ای و تئاتری هم بود . دهه شصت ، دهه موج نو سینما بود . سینمای گدار ، ترفو ، شابرول ، آلن رب گریه و ... گویی همه چیز دست به دست هم داده بود ....
· خب ، برگردیم به "ماهی ها..". در نسخه ای از فیلم که هم اکنون در سینماها روی پرده است ، جامپ هایی وجود دارد که .... می خواهم بدانم ، دلیل وجود این جامپ ها سانسور بوده است و یا تدوین کار ؟
بله ، متاسفانه جامپ هایی که می فرمایید در کار وجود دارد . اما نه ناشی از تدوین است و نه ناشی از اعمال سانسور . هیچ چیز از فیلم کم نشده است . منظور فیلمی است که در جشنواره روی پرده رفت . بعد از اتمام جشنواره من تدوین مجدد را انجام دادم. در این تدوین سه سکانسی که قبلا می خواستم در فیلم باشد را اضافه کردم . این سکانس ها را با اجازه خودم در آوردند . اما ، کار به شکل درست فنی و در لابلاتوار صورت نگرفت و به این دلیل، جامپ ها ایجاد شد . به هر حال ، من از این مساله بسیار آزرده و بیمار شدم . آنقدر که چند وقت پیش در بیمارستان بستری شدم ...
· در فاینال سکانس فیلم ، آتیه می گوید ، «می خواهم به خانه ام بروم !... » این خانه کجاست ؟
بعد از گذران آن شب طولانی با عزیز ، صبح که می شود ، او از همه وقایع مطلع شده است ، تصمیم می گیرد به سوی عزیز برود . می رود به خانه آرزوهای خود !
در حالی که کنفرانس "ايران پس از انتخابات" با حضور شخصيت های برجسته ايرانی از طرف احزاب سبز در پارلمان اروپا با حضور بالغ بر 180 نفر شامل برخی نمايندگان پارلمان اروپا، مسئولين شاخه های کاری مختلف در پارلمان، خصوصا حقوق بشر، روزنامه نگاران و بسياری از ايرانيان علاقمند از گوشه و کنار اروپا در بروکسل پايتخت اروپا به کار خود پایان داد ، محمود احمدی نژاد در حال بحث و رایزنی درباره ترکیب کابینه نهم با گروهی از جریانهای همسو با خود است . در پیوند با تحولات اخیر ایران ، و چشم انداز وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی در پی پیروزی طیف تندرو راست مذهبی در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، به سراغ دکتر محمد شریف ، سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر ایران و وکیل شمار زیادی از زندانیان سیاسی و عقیدتی رفته ایم و در گفتگویی با او از روند های آتی و امکان مقاومت منفی و اعتراضات مدنی در برابر موج احتمالی نقض حقوق شهروندی و انسداد صحنه سیاسی ایران، سخن گفته ایم که این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد .
ببینید ، آنچه که من به عنوان یک وکیل دادگستری می توانم بگویم ، این است که هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاده است ! به این معنی که موکلین من در زمان آقای خاتمی ، در دست کسانی بودند که آنها از این رئیس جمهور دستوری نمی گرفتند و بعضا خود را تیولدار موکلینم می پنداشتند .قانون و سازمان یافتگی حکومت به عنوان حکومتی که مدعی اصل تفکیک قواست ، پیش از این وجود نداشته ، هم اکنون نیز وجود ندارد . بنابراین به باور من، تعقییری در صورت مساله به وجود نیامده و نخواهد آمد .
· در جریان این انتخابات ، ما بارها واژه "فاشیسم " را از زبان طیفی از طرفداران هاشمی رفسنجانی و نیز برخی از روشنفکرانی که پشت ایشان سنگر آزادی گرفتند شنیدیم ، گفتند و نوشتند آن شعار تاریخی سال 58 را : "صدای پای فاشیزم" . گمان می کنید استفاده ابزاری از این شعار تاریخی تا چه حد با واقعیات عینی امروز ، پس از مشخص شدن نتیجه آرا و روی کار آمدن "دولت واقعی" منطبق است؟
من با توصیف "صدای پای فاشیزم " ، اصلا موافق نیستم . به خاطر دارم در سال 58 آقای دکتر "علی اصغر حاج سید جوادی" ، برای اولین بار در روزنامه "جنبش" این شعار را به کار بردند. اما در مورد مساله امروز، واقعیت همان مقوله"دولت واقعی" و "دولت شکلی" است . دولت آقای خاتمی ، تنها یک "دولت شکلی" بود. خود او هم به این مساله معترف بود. می گفت من یک تدارکاتچی هستم . این که آقای احمدی نژاد ریاست جمهوری را به دست بگیرند ، در واقع تشکیل "دولت واقعی" در ایران امروز است .
· به عنوان فردی که سالها روی نظریه دولت ، حکومت ، جهانی شدن و.. کار کردید ، در یک جمله به من بگویید چه تعریفی از جامعه بین الملل دارید؟
به عنوان کسی که روی حقوق عمومی کار می کنم و در این رشته ناگزیرم هر روزه با نظریه دولت ، حکومت ، پدیده دموکراسی و مفاهیمی مانند جهانی شدن و... سر و کار داشته باشم ، به نظر بنده جامعه بین المللی ، یعنی جامعه ای که دولت ها در آن عضویت دارند و انسان ها به عنوان نماینده دولت ها در این جامعه تصمیم گیر هستند.
· به این ترتیب گمان می کنید جامعه بین الملل ، تا چه حد در تعامل و درک تحولات اخیر ایران ، خصوصا نتایج شاید شگفت آور انتخابات ریاست جمهوری موفق عمل کرده ست؟
جامعه بین الملل ، با صعوبت بسیاری قادر به درک تقسیم قدرت سیاسی در جامعه امروز ایران است . آنها به سختی قادر به درک واقعیت تقسیم قدرت در جامعه ما هستند . این اشکال و کمبود باعث شده است موضع جامعه بین الملل ،در مورد پدیده ای که بعضی از سران دولت ها ، نام آن را "انتخابات" گذاشته اند ، دارای نارسایی هایی باشد .
· به این ترتیب آیا گمان می کنید یکپارچه شدن کامل حاکمیت در انتخابات اخیر و از میان رفتن دوگانگی های مشهور در نظام اسلامی را می توان به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ این نظام به حساب آورد ؟
بیبنید ، در "حقوق عمومی" ، جمله معروفی وجود دارد که متعلق به بزرگان حقوق ملی است ، این جمله می گوید ، « قدرت مطلق مسئولیت مطلق به دنبال خواهد داشت ! » ، دولت به مفهوم واقعی ، یعنی ابزار اعمال قهر قانونی ، فقط در قوه مجریه خلاصه نمی شود . این یک واقعیت است . به گمان من ساز و کارهای انتخاب ششمین رئیس جمهور ، قدرت مطلق را برای "دولت به معنای واقعی" ، نه مفهوم صوری آن نظیر آنچه دولت آقای خاتمی بود ، به همراه آورده است . من از این بابت بسیار راضی و خوشحالم . آنچه می گویید اتفاق میمونی است که رخ داده . حالا، دارنده قدرت بر خلاف آقای خاتمی مسئول هم هست ، چیزی که پیش از این وجود نداشت .
· خب، مردم با حجم عظیم مطالبات خود ، پس از تشکیل کابینه نهم و شروع به کار دولت آینده ، فکر می کنید چقدر عریان تر از پیش با این دارنده "قدرت واقعی " ، روبه رو خواهند شد ؟
البته می توانم پیش بینی کنم که تا سر حد امکان ، بالاترین تلاش را انجام خواهند داد ، که دارنده قدرت به نمایش در نیاید تا مردم مسئولت مطلق را متوجه او کنند ! آنها همچنان سعی خواهند کرد دارنده "قدرت مخفی" بمانند. اما به هر حال ، آقای "رئیس جمهور منتخب " ، رئیس دولت به مفهوم واقعی است .
· از نظر ناظران صحنه سیاسی ایران ، فرکانس های ساطع شده تاکنون، از تیم آقای احمدی نژاد ، آنچنان که تصور می شد منفی نبوده ، حداقل تفاوتی هم با گذشته نداشته ... شما به عنوان سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر ایران ، گمان می کنید دولت ایشان با پدیده رو به رشد حقوق بشر خواهی در ایران امروز چه تعامل مشخصی خواهد داشت ؟
این دولت ، "دولت به مفهوم واقعی " ، به دلیل داشتن مسئولیت، باید نسبت به این مقوله پاسخ مشخص بدهد . باید دید آیا دولت ایشان قادر خواهد بود در برابر امواج سهمگین گسترش حقوق بشر ، مقاومت کند؟ ، پاسخ من این است :"خیر !" حقوق بشر ، مفهومی نیست که یک دولت آن را بوجود بیاورد . غالب دولت ها در برابر اشاعه پدیده حقوق بشر مقاومت کرده اند . اما هیچ یک از آنها نتوانسته اند اراده خود را به کرسی بنشانند . حقوق بشر خود را به دول تحمیل می کند . در عین حال باید توجه داشت ، چون دولت ها در برابر گسترش حقوق بشر ، روند زوال را طی می کنند ، بنابراین متهم اصلی نقض حقوق بشر ، خود دولت ها هستند. این تنها مختص به یک منطقه و کشور خاص هم نیست . اصلی است جهانشمول و در پیشینه تمدن انسانی ریشه دارد .
· پس بر این باورید که در میدان عمل ، یعنی تحولات آتی صحنه سیاسی امروز ایران ، و در حوزه آزادی های فردی و... آنگونه که تا به حال حرف و سخنش بوده ، اتفاق خاصی نخواهد افتاد ؟
چرا ، این اتفاق ظاهری خواهد افتاد . به هر حال حامیان اصلی این رئیس جمهور و کسانی که پشت او بوده اند ، از ایشان توقعاتی دارند ! ایشان باید به آنها پاسخگو باشند . یکی از این توقعات مربوط به مسائل ظاهری است . مانند لباس و... همان حوزه آزادی های فردی . دیگری ، مساله توسعه سیاسی است. اما سوال، اینجا این است که آیا می توانند این امواج روبه رشد و بالنده را از بین ببرند؟! مگر این مردم در طول این بیست و هفت سال ، کم دولت های سرکوبگر داشته اند ؟ کشت و کشتار و اعدام های دهه شصت را به خاطر می آورید ؟... حتی در آن وضعیت هم جامعه ما در حال طی کردن توسعه سیاسی بود.با این تحولات رو به رشد ، جامعه ، ناگزیر ، مسیر واقعی خود را طی می کند .
· و ما در روند های آتی شاهد گسترش اعراضات مدنی و مقاومت منفی جنبش های جریان سازی ، چون کارگران ، زنان و جوانان ایران خواهیم بود ؟
بله ، این ها همه نمود آن اعتراضات مدنی و مقاومت منفی است که به آن اشاره کردید . مقاومتی که در علم"حقوق عمومی" ، به عنوان یک "حق" توصیف می شود .
مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک بیش از سه روز است که آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه می باشند. از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده "قاراقاشقا" و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است که سر به آسمان می ساید. در میانه اوراق بی شماره ای که "بامداد" یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان. باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخواستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در "تاکستان قزوین" و "هرزند" و "گلین قیه مرند" و "گرگرجلفا" ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه "پاپک" بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است . گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند . به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند.... و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند ... به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون "بابک پورمرداس خرم دینی" ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند... جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، "برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی" که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! ...) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت .... ( برخی بررسی ها ... احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، "اسروشنه حیدر پورکاووس" (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند .... ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند ...» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این "ملحد بد آئین " ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب "الفهرست" او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت ف می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز "خرم دینی" هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت "اباحه زنان" به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنان که درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را "در میان نهد". » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام "دژ بذ" ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر کلیبر در شهرستان اهر استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست . طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخواسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود ... » مسعودی در "مروج الذهب" پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «... سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد ...» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..) جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، " آذین " است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، "کارن"، که نام تنها پسر احسان طبری است... گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !... ارزان فروختی مرا بدین ناکسان... » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد... » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : "ای سگ ! این چه عمل است ؟" گفت : " در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. و خواهند کرد! ...
پرستاران با لباس سفید و خستگی کاری دمادم، از این سو به آن سو می شوند. بيش از 200 سال از عمر رشته پرستاري در جهان مي گذرد و از عمر اين رشته به صورت آكادميك در كشور ما نيز حدود 90 سال مي گذرد، در حال حاضر 145 دانشكده پرستاري در مقاطع ديپلم (بهيار) ، كارداني ، كارشناسي ، كارشناسي ارشد و دكترا فعاليت مي كنند.
سالانه حدود 5 هزار پرستار از دانشكده هاي كشور فارغ التحصيل مي شوند و اين در حالي است كه طي ده سال گذشته فقط سه هزار پرستار استخدام شده اند و مابقي پرستاران به دلايل مختلف يا از كشور خارج شده و در كشورهاي اروپايي و آمريكايي مشغول خدمت هستند يا بيكار مانده اند. مدیر دفتر امور پرستاري وزارت بهداشت جمهوری اسلامی گفته است: براي كاهش و پيشگيري از خطاهاي پرستاري و افزايش كيفيت خدمات بايد براي هر پرستار با ١٢ ساعت كاري، حق استراحت و خواب منظور شود. اما روز را باید واگذاشت و در نقبی تاریخی سفر کرد به سال یک هزار و هشتصد و چهل و پنج میلادی . آن زمان که بیمارستان ها مملو نبودند از امکانات و تسهیلات امروزی . کمتر از یک قرن و نیم پیش وضعیت بیمارستان ها به گونه ای بوده است که هیچ به تصور ما امروزیان نمی برده . آن روزگاران که فلورانس نایتینگل ، "بانوی چراع به دست" ، به وادی آشوب پا گذاشت برای تیمار مجروحین جنگی . تیمار آن قربانیان جنون که آزادی و عدالت را در همان اول دست به مسلخ برد . سیسیل وودحام اسمیت، از نویسندگان به نام انگلستان ، درباره فلورانس نایتینگل کتابی دارد که در آن سرگذشت زن جوانی را روایت کرده است که در جبهه های جنگ از مجروحین پرستاری می کرد. همچنین "پرستار قهرمان" ، نام کتاب دیگریست نوشته ل . لویت که به شرح زندگی و احوال فلورانس نایتینگل میپردازد.
یک هزار و هشتصد و بیست میلادی بود که خانم و آقای نایتینگل، این زوج بریتانیایی اروپا را به اتفاق یکدیگر دور زدند و پس از رسیدن به ایتالیا ، در فلورانس رحل اقامت افکندند . زن و مرد ، حالا صاحب دختری شدند که فلورانس نامش گذاشتند . حالا پارتنوپ کوچک که او نیز در مسافرت پیشین زن و مرد در ناپل به دنیا آمده بود صاحب خواهری کوچک شد . خانواده نایتینگل به موطن خود بریتانیا بازگشتند . این خانواده در ظاهر همگون، چندان قرابتی با یکدیگر نداشتند . زن ، زیبا بود ، خودخواه و عاشق ، مرد اما خوشرو بود و مهربان و تا حدی نیز تنبل . خانواده ، خانواده ای بود مرفه . فلورانس در مرکز توجه همه قرار داشت اما وسایل بازی ، چون اسب و سگ و گربه توجه او را جلب نمی کرد. فلورانس کوچک در فضای آشنای زندگی طبقه بورژوا، چندان احساس رضایت نمی کند .او غرقه می شود در رویاهای خویش و شروع می کند به نوشتن و نوشتن . حالا ، فصل ، فصلیست دیگر برای این دختر انگلیسی . شاید رنگ ببرد به آنچه برای ژندارک ، آن دخترک فرانسوی پیش آمد . هفتم فوریه 1837 است که می نویسد :« خداوند با من صحبت کرد و از من خواست که به خدمتش در آیم!» فلورانس در میانه آلام بی پایان خود ، صدایی می شنود که مرتب فرایش می خواند. هنوز هفده ساله تمام نشده است. سال از پس سال می شود . او حالا دیگر دوشیزه ای است در تب تاب فصل خوش جوانی . یه اروپا سفری می کند. دوری از مه گرفته لندن برای مدتی مرهمیست زخمهای مزمن فلورانس را . اما در بازگشت همه چیز به روال عادی خود بازمی گردد . مادر بزرگ به بستر بیماری می افتد و فلورانس به پرستاری از وی می پردازد . پیرزن خدمتکارشان نیز که مدت مدیدی به خانواده شان خدمت کرده بود ، بیمار شده . این بار نیز ، فلورانس پرستاری پیشه می کند . حالا آن صدا که در هفده سالگی ، اول بار توسط دختر چوان شنیده شد ، می رود تا معنای حقیقی خود را بازیابد. آشنایی با درد و رنج مردمان زحمتکش،شعله ای را در نهان فلورانس فروزان کرده است . می خواهد پرستار شود . اما چگونه و چه وقت ؟ تعلیمات را چگونه فرا گیرد ؟ تصمیم می گیرد به بیمارستان نزدیک خانه برود و با آشنایی که پزشک آنجا با او دارد ، کار را شروع کند. نقشه را به اطلاع خانواده خود می رساند . اما موج مخالفت، او را از واگویی اندیشه های دیگری که در سر داشت منصرف می کند . درست در این مقطع از زندگانی فلورانس نایتینگل است که در دفترچه خاطراتش می خوانیم : « هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نمی بینم ، فکر می کنم که هرگز نخواهم توانست آنچه را که می خواهم انجام دهم . من بی ارزش تر از گرد و غبار هستم . من هیچ نیستم .» او حالا بیست و چهار سال تمام دارد . اما تکاپو پایان نمی یابد . در 1845، امکانات محدود بیمارستان ها ، فضایی نه چندان مناسب برای کار به وجود آورده بود. بیمارستانها ، فضای وحشتناکی بوده اند ، مکانهای کثیف ، شلوغ ، نامنظم که بوهای بد و آزاردهنده مشام شخص را می آزرد . پنجاه یا شصت تختخواب در یک اتاق بزرگ کنار هم قرار داشته اند. زمستان ها سرد و تابستانها ، پنجره ها بسته . فرودست ترین طبقات اجتماعی در این بیمارستانها بستری بوده اند . در بیمارستان بی اندازه مشروب می خوردند ، نزاع می کردند و آنچه بیش از پرستاران در بیمارستان به چشم می خورده پلیس بوده است! پرویز امامی در "زنان و مردان بزرگ تاریخ" ، دلیل مخالفت خانواده فلورانس برای کار کردن او در بیمارستان را اما مساله دیگری عنوان می کند .. او دلیل این مخالفت را وجود نرسها (پرستاران) آنجا می داند . نرسهایی که به گفته او تربیت درستی نداشته اند و در زمره زنان بدکاره محسوب می شدند . این پرستاران غالبا با نوشیدن الکل زیاد ، مست لایعقل بوده اند ! حالا فلورانس در تب و تاب حرکت به سوی زحمتکشان و دردمندان تکاپویی دیگر آغاز می کند . او پیشنهاد ازدواج مردی را که سخت به او دلبسته بود تنها به خاطر هدف رد می کند . او راهی آلمان می شود. در سفرهای متعدد دیگرش مدام مشغول آموختن فنون حرفه پرستاری بوده است . در یک هزار و هشتصد و پنجاه سه به فلورانس پیشنهاد می شود تا سرپرستی عده ای بیمار را که پولی بابت بستری شدن نداشته اند ، در بیمارستان کوچکی بپذیرد . کار فلورانس شروع می شود . خانواده طردش می کنند ، اما سالیانه ، مبلغی معادل پانصد لیره انگلیسی به عنوان مقرری به او می پردازند . حالا این فلورانس جوان است که بی وقفه عرق می ریزد . او علاوه بر پرستاری بیماران همه کار در بیمارستان می کرده . تهیه زغال برای بخاری ، ساختن تختخواب و ... این دختر بالا بلند انگلیسی ، خیلی زود باعث دلبستگی بیماران به خود شده است . غالبا ، "دوشیزه نایتینگل مهربان" ، خطابش می کردند . حالا جنگی سخت بین روسیه و انگلستان در می گیرد. ستاد فرماندهی ارتش انگلستان ، در جبهه کریمه در دهکده اسکوتاری ، در نزدیکی کنستانتینوپل قرار داشته است. سربازانی که به شدت مشغول نبرد بوده اند اما امکاناتی کافی ، چون چادر ، آذوقه و پزشک در اختیار آنها نبوده است . نامه نگاری ها آغاز می شود و استمدادها . یکی از مقامات دولتی به نام سیدنی هربرت با فلورانس تماس می گیرد و از اوضاع بغرنج جبهه ها می گوید . خیلی زود خانم نایتینگل چمدان های خود را بسته و عازم میدان نبرد می شود . جهان به "اسکوتاری" چشم دوخته است . فلورانس با جامه ای که اسکارلت اوهارا ی" برباد رفته" را تداعی می کند در میان خون و آتش از آن سو به این سو می رود .. حالا مادر و خواهر فلورانس که می دیدند او از طرف دولت به شغلی مهم برگزیده شده به سراغ او می آیند ! فلورانس به جنوب فرانسه میرود و از آنجا با کشتی خود را به کنستانتینوپل می رساند . نوامبر 1854 است که کار فلورانس در جبهه جنگ در اوج خود بوده است . او و دسته سی و هشت نفری پرستارانش در چند اتاق به همراه سه پزشک مشغول مداوای سربازان می شوند . خون و آتش از آسمان می بارد . سربازان خسته اند و شکسته . همه چیز نابسامان است . با مدیریت فلورانس و تیم همکاران او، اوضاع بیمارستان تا حدودی سامان می یابد. مقامات دولتی بودجه لازم را در اختیار فلورانس می گذارند . و او با خرید دویست عدد برس زمین شور و مقدار زیادی گونی برای شستن کف اتاقها و راهروها کار خود را شروع می کند . این سرپرستارسخت کوش ، خانه ای را اجاره می کند. چندین زن رخت شو را استخدام کرده و لباسهای سربازان که چندین ماه بود شسته نشده بود توسط آنها شسته می شود. در این تاریخ، بیمارستان زیر نظر فلورانس نایتینگل ، میزبان بیش از هشتصد بیمار بوده است و آوازه فلورانس در میان آنها حد و مرز نمی شناخته . دیسیپلین کاری فلورانس ، تعدادی از پرستاران را ناراضی کرده است ، اما به مرور زمان آنها در می یابند که فلورانس چه می گفته . کار سخت و پیگیرانه فلورانس به مرور زمان همه را مجاب به فرمانبرداری از او کرده است. . سربازان به او عشق می ورزند . یکی از مجروحین درباره بانوی سرپرستار به خانواده خود می نویسد :« او دائما لبخندی بر لب دارد. اما این همه آن چیزی نیست که در این زن وجود دارد. صدها نفر از ما وقتی او می گذرد سایه اش را بوسه می زنیم ...» بهار حالا فرا رسیده . فلورانس اما در اوج تکاپوی کار دچار تب مدیترانه ای شده است. گفته اند که مدت دو هفته بین مرگ و زندگی دست و پا می زده. « سربازان به شدت از این پیشامد غمگین شدند و وقتی خبر بیماری فلورانس به بیمارستان اسکوتاری رسید، صدها نفر از مردان چهره خود را به جانب دیوار کردند و اشکهایشان سرازیر شد .... خبر بیماری فلورانس به انگلستان نیز رسید و همگان را دچار ناراحتی و تاسف کرد و وقتی چندی بعد دوباره خبر رسید که حال فلورانس رو به بهبودی است ، آنقدر مردم غرق در شادی شده بودند که حتی کسانیکه یکدیگر را نمی شناختند در خیابان وقتی از کنار هم می گذشتند می ایستاند و خبر بهبودی فلورانس را به یکدیگر می دادند....» مرور فشرده و گذرای زندگانی فلورانس نایتینگل ، بانوی چراغ به دستی که در سالیانی بس دور تا حالا به کارزار رزم شد ، می تواند تنها نمونه ای کوچک از حقانیت تاریخی جنبش مترقی فمینیستی جهان باشد. جنبشی که خواستگاههای عدالتخواهانه و برابری طلب آن آوازه ای بس دیر پا رادر اوراق نوشته و نانوشته تاریخ معاصر جهان و میهن شب زده نقش زده است . هم از این روست که فلورانس در نامه ای که به خواهرش پارته می نویسد، درد زحمتکشان را دریابیده ، بر ضرورت پایان یافتن این رنج همگانی انگشت می گذارد و در خطوطی که عملا دیالکتیک زمانه خود را واگویه می کند ، و مملو از آگاهی طبقاتی است درباره سربازان ، قشر غالبا فرودستی که او بیشتر با آنها سر و کار داشته می نویسد : « باید به آنان فرصت داد تا همه چیز را درست انجام دهند. باید به آنان فهماند که زندگی واقعی چیست. اگر انان به مدرسه بروند ، اگر به آنان تعلیم داده شود ، اگر در اختیارشان کتاب و سرگرمی گذاشته شود به باده خواری نخواهند پرداخت و اگر به آنان کاری ارجاع شود ، مسلما آن کار را به نحو مطلوبی انجام خواهند داد.» به باور فلورانس ، ریاضتباوری تلاش بیحاصل شخصی پرشور و حال است که از توان خود مسرور است. ریاضتباوری را میتوان به خودشیفتگی بچهگانۀ کودکی تشبیه کرد که با خودخواهی و بطالت خویش سرگرم است. ریاضتباوران به عبث میپندارند که به مدد آزار خویش میتوانند بر پوچی و خودمحوری خود فائق آیند. فلورانس نایتینگل ، پس از نود سال تکاپوی بی وقفه در 1910 میلادی در خانه خود خاموش شد. سالیانی بعد اولین مدرسه مدرن پرستاری با نام او در یکی از بیمارستانهای بزرگ انگلستان دایر شد . و پس از آن در اقصی نقاط گیتی، مدارس پرستاری بسیاری به نام "فلورانس نایتینگل" تاسیس شدند . در ایران تا پیش از انقلاب 1979 روز خاصی وجود داشت که درآن روز، پرستاران نمونه به یاد "بانوی چراغ به دست" ، لباس و کلاه مخصوص او را می پوشیدند و شمع به دست، مراسم خاصی به یاد فلورانس نایتینگل برگزار می شد. به گفته كارشناسان امور بهداشتى، آموزش جديدترين آموخته هاى پزشكى به پرستاران از مهم ترين اولويت هاى مسوولان امور درمانى در اكثر كشورهاى پيشرفته جهان محسوب مى شود. اما پرستاران در كشور ما از اين جهت در تنگنا قرار گرفته و تمام وقت آنها صرف انجام كارهاى روزمره شان مى شود. بر اساس آمار ارايه شده از سوي سازمان نظام پرستاري كشور 75 درصد پرستاران دچار افسردگي و انواع ناراحتي هاي جسمي و روحي هستند و كمتر مي توان پرستاري را يافت كه پس از 12 سال كار، دچار ناراحتي هاي فيزيولوژيكي، بيماريهاي عفوني يا ناراحتي هاي روحي نشده باشند ، در حال حاضر بر اساس آخرين تحقيقات صورت پذيرفته 70 درصد از پرستاران با 12 سال سابقه كار ر جمهوری اسلامی ، دچار آسيب هاي شغلي از جمله آسيب هاي اسكلتي ، عضلاني ، روحي و ... هستند ، اين آمار ، آمار تكان دهنده اي است كه جاي تامل دارد. سالهاست كه ديگر لبخند رضايت بيماران خستگي پرستاران را برطرف نمي كند و كسي بر دردهاي این قشر زحمتکش میهن ما مرهم نمي گذارد ، سالهاست كه پرستاران تيمار مي كنند و زخمهاي بيماران را مرهم مي گذارند اما به راستي زخم هاي پرستاران را چه كسي مرهم مي گذارد؟

اینجا می توانید گفتگوی من با علی نصیریان را در "روز" هم بخوانید.
وقتي در روزهاي هياهو و هراس از این توهم که میهن می تواند به دهه شصت خورشیدی بازگردانده شود ، پاي صحبت علي نصيريان مي نشيني ، نصیریان با تواتر صداي گرم و تئاتريش ، سرسام شهر داغ را به خنكايي بدل مي كند تا با او از کارهای جدیدش بگويي و از دوست سفر كرده كه تو گويي في الحال از پرلاشز سر بلند كرده و در كنار هدايت به بازي شهر سرسام هي مي خندد و هي اشك ياد، از گونه ها مي روبد . ساعدی به آن شب همه خیس می رود رو به روی انستیتو گوته ، آن شب که لحظه ای ، خواب به چشمی نرفت و جمعیت زیر باران تا بامدادان "بر میهنم چه رفته است" سعید سلطانپور را همراهی کرد . "گوهر مراد"، خود آن شب از هنرمند متعهد گفت . از شبه هنرمند و شبه وبا ! گفت که شبه هنرمند موجودی است بی فرهنگ ولی متظاهر به فرهنگ. دچار نوعی ابلمویسم ذهنی است . شکارچی آدم های ساده لوح است. حاظر یراق است برای گرفتن سفارش های دولتی و تقلبی و موافق سانسور در هر شرایطی ! . اعطای نشان درجه یکم ادب و هنر و حواشی گفتگو با نصیریان، تنها بهانه بود . به یاد گرم ساعدی سراغ او رفتم . وقتي با نصيريان از روز خاموشی دوست گفتم . لحن صدايش تعقيير كرد . ناصر تقوایی را به یاد آورد و شرجی لوکیشن "ناخدا خورشید" را . با مزمزه ايي گنگ واگويه ام كرد : "با هم گريه كرديم !"
ما هم داريم كار خودمان را مي كنيم . يك سري برنامه هاي كار در سينما و تئاتر دارم كه هنوز به نتيجه قطعي نرسيده اند . پيشنهادهايي است كه مشغول مطالعه هستم .
بله ، اين جديدترين كاري بود كه در سينما بازي كردم. كارگردان فيلم، آقاي رسول اف بودند . "جزيزه آهن" در بخش دو هفته كارگردان هاي كن امسال شركت كرده بود.
(مي خندد). خير . نام كوچكش محمد است .
مضمون اجتماعي داشت . لوكيشن در كيش بود . در يك كشتي به گل نشسته و متروكه.فردي اين كشتي را به آدمهاي بي سر و ساماني اجاره داده بود ، وقت آن رسيده بود كه اين كشتي اوراق شود وساكنان آن بايد جايي ديگر براي زندگي پيدا مي كردند.
آواره كه بودند . آواره تر . سر گشته تر. بايد همچنان در اين بهشت زميني جايي براي خود پيدا مي كردند !
كارها متعدد بوده است ."كمال الملك" ، "شير سنگي" ، "جاده هاي سرد" ، "ناخدا خورشيد" ، "بوي پيراهن يوسف" ، "ديوانه ايي از قفس پريد" . از مجموعه هاي تلويزيوني بايد به "هزاردستان" و "سربداران" اشاره كنم.
چند تا نمايشنامه بود از كارهاي قديمي كه در قالب كتابي تحت عنوان "كتاب تماشاخانه" ، توسط نشر قطره منتشر شد . اين كار مجموعه هشت نمايشنامه قديمي بود . دو نمايشنامه "بازيگر و زنش" و " آدم خوابش مي گيره" هم جداگانه منتشر شدند.
"سلطان و سياه " بود كه در جشنواره حضور داشت و به بازار نشر نيز وارد شد .
بله ، مدتها پيش بود . آخرين بازي تئاتريم "هفت شب با مهماني ناخوانده" بود به كارگرداني فرهاد آئيش كه در سال 73 اجرا شد .
خب شما نگاه كنيد چقدر جوان با استعداد در عرصه تئاتر امروز ما كار مي كنند. برخي از آنها كارهاي در خور توجهي هم ارائه مي دهند ، اما امكانات كار تئاتري با توجه به گستردگي دانشكده ها خيلي ضعيف است. تئاتر نياز به حمايت دارد .تلويزيون و سينما به هر حال از امكانات نسبي برخوردارند ، كه تئاتر ما از اين امكانات نيز محروم است .
بله ، همین طور است . موج جوانگرايي هم در سينما ايجاد شده . اين خوب است ، اما بايد توجه كنيم كه سينماي ايران ، سينماي معناست. تا اين حد ساده كردن كار به خاطر داشتن جذابيت براي تماشاگر خوب نيست. در سينماي امروز ايران گاهي مضمون فراموش مي شود.
يك روز از طرف وزارت ارشاد به من تلفن شد كه يك همچين چيزي براي شما در نظر گرفته شده است .تصويب نامه ايي را كه نمي دانم فوتوكپي است يا اصل براي من فرستادند.
بله ، طبيعي است كه بهترين نوع تجليل ، تجليل در زمان حيات فرد است . خصوصا براي كساني كه عمري را در اين راه گذرانده اند. حتي براي جوانان اميد ايجاد مي كند. به آنها مي گويد ، اگر تلاش كنند ، زماني اين قدرشناسي هم وجود دارد .
قاعدتا بايد چنين مراكزي در ارتباط با مجامع صنفي داير شود. ما با مشكلات بسياري در زمينه مسائل صنفي روبه رو هستيم .صرف نظر از بيمه خدمات درماني، حقوق بيكاري مطرح است كه براي ما اصلا چنين چيزي وجود ندارد . نبود تامين اجتماعي مناسب مساله همه مردم ، خصوصا هنرمندان ماست . اگر هنرمندي ، زماني از كار افتاد و توانايي انجام كار نداشت بايد چگونه زندگي خود را بگذراند ؟ حقوق و دستمزدهاي ما نه حالا نسبت به اروپا و امريكا ، نسبت به همين كشورهاي اطرافمان ، هند و تركيه ، بسيار پايين است .
بله ، من ساعدي را با صمد بهرنگي شناختم . آشنايي ما مربوط به سالهاي اوائل دهه چهل است. او تازه از تبريز به تهران آمده بود . اولين ارتباط من با نمايشنامه هاي ساعدي ، نمايشنامه هاي او درباره مشروطه بود . "بام ها و زير بام ها " ، "ننه انسي" و... بعدها "گاو" پيش آمد . "عزاداران بيل" و ... در سال ۴۴ مهمترين نمايشنامه ساعدي را روي صحنه اجرا كرديم،"چوب بدستهاي ورزيل". دوست خانوادگيم بود . مرتب به مطبش مي رفتم . مي نشستيم و از هر دري حرف مي زديم . بعد مساله ساختن فيلم از روي آثارش پيش آمد و ... هم سادگي داشت . هم ذهن تصويري خلاق و جوشان . هم مردم دوست بود . همه فكر و ذكر ساعدي مردم ايران بود .همه زندگي خود را پاي آن گذاشت . براي آگاهي مردم مي نوشت. آزادي مردم!...

من پس از انقلاب ، ديگر ساعدي را نديدم. اما قبل از اينكه از كشور ، مخفيانه خارج شود ، روزي به من تلفن كرد . خودش را معرفي نكرد . گفتم، شما كي هستيد؟ گفت، غلامم . وقتي او را شناختم ، طبق روال عادي گفتم چه خبر ؟ كجايي ؟ همان روزهايي بود كه مخفي بود . هيچ چيز نگفت . گفتم ، خب الان کجایی ؟ فقط گفت، تو رختامم ! بعد از چند وقت متوجه شدم كه از ايران رفته است.
خير . چند سال بعد از خروج ساعدي ، آقاي مهرجويي از پاريس برگشته بودند، من و انتظامي ، رفتيم ديدارش. گفتیم ساعدي چطور است ؟ آقاي مهرجويي گفت ، فقط يك سفارش به من داده. سفارش کرده انتظامي و نصيريان را از جانب من ببوس.
سر "نا خدا خورشيد" بود . در پنج كيلومتري بندر لنگه ، در جنوب كشور كار مي كرديم. شب بود . در يك كافه كنار جاده مشغول صرف شام بوديم. يكي از دوستان راديو ترانزيستوري در دست داشت و مشغول گوش دادن به اخبار "بي بي سي" بود . ناگهان شنيديم كه راديو ، خبر فوت ساعدي را اعلام كرد ! لقمه در دهانمان ماند. خيلي سعي كرديم ، خبر را از تقوايي مخفي نگه داريم ، چون او خيلي به ساعدي نزديك بود . آن زمان داشت كار مي كرد و براي روحيه اش خوب نبود . بعد از چند روز ، يك روز تقوايي را ديدم ، داشت گريه مي كرد . با هم گريه كرديم.

نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در نظام اسلامی سرانجام با همه حرفها و حدیثهای خود به پایان رسید. نیروهای سیاسی ،هریک به نوبه خود نقش آفرین تحولات پیش رو شدند . وزن نیروها ، کم و بیش شفافتر شد و نیز میزان تعامل آنها با توده مردم . طرفداران اصلاح طلبی حکومتی با کسب چیزی نزدیک به سیزده درصد از آرا، بر اقبال عمومی از برنامه های خود واقف شدند. اکبر هاشمی رفسنجانی و هوادارنش ، از میزان استقبال مردم از سیاست دخشان تعدیل اقتصادی و... با وجود ورژن 2005 ایشان هم خوب آگاه شدند . "تحرمیان" ، نیز که به طیفهای گوناگون و هریک با پلتفرم مربوط به خود ، بازیگران جدی صحنه بودند، با وجود محرومیت از حداقل تریبونها برای ارتباط با توده مردم ، سهم و نقش خود را در تحولات آتی میهن تا حدودی واقعبینانه تر از پیش محک زده و خواهند زد . برآیند این همه اما اتفاقی شگفت بود که حداقل تا ساعاتی نتوانست سرگیجه را از برخی تحلیلگران و کنشگران اصلی صحنه سیاسی ایران امروز دور کند . همه این سردرگمی آگاهان اما مربوط بود به نتایج دور اول انتخابات و مکانیزم ورود کاندیدای راست اسلامی افراطی به صحنه جدی بازی . دور دوم ، دیگر تفاوتی را باقی نمی گذاشت برای نیروهای دموکرات . چرا که کارنامه "عالیجناب" ، بس واضحتر و عیانتر از آن چیزی بود که با تکرار آن شعار تاریخی بیست و هفت سال پیش ، "صدای پای فاشیزم" بتوان توده سرخورده و ناراضی و بخش آگاهتر فرهیختگان را برای روانه کردن رای مشروعیت به جیب هاشمی رفسنجانی بسیج کرد . "حماسه سوم تیر"! ، نیز هشت سال پس از "حماسه دوم خرداد" در حالی به وقوع پیوست که به گواه آمارهای موجود چیزی نزدیک به بیش از چهل درصد مردم زیر خط فقر این جامعه ، نه برای شعارهای شبه روشنفکری اصلاح طلبان دینی تره خورد کردند و نه به غمزه های "عالیجناب" رای دادند . بخشی از توده نا آگاه مردم تنها به اندیشه یافتن تکه ای نان بر سفره های سالیان خالی مانده خود ، رو به منجی خیالی کردند که از "عدالت اجتماعی " و "بهبود معیشت و وضع اقتصادی " و... دم می زد . این بار نیز به رغم سویه شاید فاجعه بار تحولات آتی، در میدان پراتیک و عمل، ابتکار ،از آن توده مردمی بود که بیش از ربع قرن است ، فاصله طبقاتی بیش از پیش جان به لبشان رسانده ، و برای گذران روزهای بی انگیزه خود ، بام تا شام را عرقریزانند . به رغم کاهش چشمگیر میزان مشارکت در دوم انتخابات ، بخشی از بدنه اجتماعی ، بی توجه به هیاهوی ترساندن مردم از آن دیو دو سر توسط طرفداران رفسنجانی ، در دور دوم انتخابات شرکت کرده و در میان بهت و حیرت ناظران سیاسی، به رغم حواشی موجود و ... رای خود را به نفع بنیادگراترین طیف راست مذهبی به صندوقها ریختند . بازشکافی و واکاوی دلائل این اتفاق ، و نیز ادامه مقاومت منفی جنبش های جریان سازی چون کارگران ، زنان و جوانان در برابر موج احتمالی فاشیزم مذهبی در روند های آتی، خود بحثی مجزاست که مجالی گسترده تر می طلبد، زمانی بیشتر برای تعقیب تحولات پیش رو و فرصتی فراخ تر. آنچه اینجا مورد توجه من است، برگزیده شدن رئیس جمهوری غیر معمم در روند تحولات اخیر نظام ولایی است. هر چند که به گمان غالب صاحب نظران ، در جمهوری اسلامی ، اساسا تفاوتی کارکردی میان مکلا و مععمم بودن بازیگران صحنه ، محلی از اعراب ندارد. اما اتفاقی که موجب شکست فاحش علی اکبر هاشمی بهرمانی نوقی (رفسنجانی)، کاندیدای قشری ترین نیروی روحانیت سیاسی ، "جامعه روحانیت مبارز" در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران شد ، و فردی مکلا را بر مسند ریاست جمهوری نظام نشاند ، انگیزه ای شد تا با مرور دور سوم و چهارم انتخابات ریاست جمهوری در نظام ولایی ، به مقطع تاریخی بپردازیم که شرط غیر روحانی بودن رئیس جمهور در قانون اساسی ایران با دخالت مستقیم آیت الله خمینی ، در راستای حضور حداکثری روحانیون در ساختارهای اجرای قدرت، نزدیک به پنج سال پس از استقرار نظام و در میانه موج بزرگ درگیری با احزاب و سازمان های سیاسی مارکسیست و مسلمان دگر اندیش برداشته شد و آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، دبیر کل وقت حزب پیروز دهه شصت ، حزب جمهوری اسلامی، بس زود هنگام بر مسند ریاست جمهوری تکیه زد .
«جمهوري» در واژه نامه فرانسوي لاروس اينگونه تعريف شده است: «كشوري كه توسط نمايندگان منتخب مردم اداره ميشود».در فصل سوم قانون اساسي و همچنين بيانيه هاي جهاني كه جمهوري اسلامي نيز آن ها را امضا و به رعايت آن ها متعهد شده است، پيش نيازهاي برگزاري انتخابات آزاد و سالم مشخص شده است. در اين اصول، مجموعه حقوق و آزادي هاي سياسي و اجتماعي تصريح شده است. به عنوان نمونه، اصل بيست و سوم "ممنوعيت تفتيش عقايد"، اصل بيست و چهارم "آزادي مطبوعات"، اصل بيست و ششم "آزادي فعاليت احزاب و انجمن هاي صنفي" ، اصل بيست هفتم "آزادي تشكيل اجتماعات و راهپيمايي ها"، اصل سي و هفتم "اصل برائت" و اصل سي و هشتم "ممنوعيت هرگونه شكنجه"، اصول سي و دوم و سي و نهم "حقوق و حفظ حرمت متهمان" مورد تأكيد قرار گرفته است.
آزادي بيان، اجتماعات و مطبوعات كه در اصول فوق تصريح شده است، گردش آزاد اطلاعات را در جامعه تأمين مي كند و در چنين فضايي است كه نقد قدرت و عملكرد مسؤولان توسط آحاد ملت و صاحب نظران امكان پذير مي شود.هم از اين روست كه مهدی بازرگان ، يكمين نخست وزير مستعفي نظام اسلامي ، تنها دو سال پس از برگزاري سومين دوره انتخابات رياست جمهوري در اين نظام، در فرازي از سخنان خود يادآوار شد ،«... از پشت اين تريبون اعلام مي نمايم كه انتخابات خالي از آزادي و نظارت ملي و مجلس حاصل از آن فاقد كم ترين اثر براي اهداف فوق و عاري از اعتبار و ارزش از نظر شرعي و قانوني و حقوقي بوده و هر اكثريتي كه آورده شود و هر ادعايي كه از استقبال مردم بنمايند، مردود و باطل است...»(20/5/62). و اما، دهمين روز از ماه هفت يك هزار و سيصد و شصت خورشيدي ، سومين دوره انتخابات رياست جمهوري در نظام تازه تاسيس ، كه تنها سه سال از استقرار آن مي گذشت بر گزار مي شود. در كشاكش وقايع مشهور دهه شصت و در ميانه رودررویی آشکار جمهوری اسلامی با نيروهاي سياسي آن دوران ، هشتمين روز از ماه شهريور سال شصت بود كه رئيس جمهور وقت ، محمد علي رجايي در انفجاري مشکوک جان خود را از دست داد . بلافاصله پس از اين همه بود ، كه مقدمات برگزاري انتخابات سومين دوره رياست جمهوري فراهم شد. انتخاباتي كه با حضور چهار نامزد به مرحله اجرايي رسيد ، در تب و تاب بحران و نياز بيش از پيش حاكميت براي ورود به فاز تثبيت ، چندان رنگ و بوي رقابت به خود نديد . حالا ، فصل ، فصل ميدان داري حزب روحاني محور "جمهوري اسلامي" بود . گر چه فضاي سياسي ايران هنوز آنگونه كه بايد باب ميل این حزب نبود ، اما ميدان دار صحنه سياسي ايران در سومين دوره انتخابات رياست جمهوري نظام اسلامي ، فردي نبود و نمي توانست باشد ، جز دبير كل اين حزب ، آيت الله سيد علي حسيني خامنه اي. اما ورود یک روحانی به صحنه سياسي براي كسب كرسي رياست جمهوري در حالي عملي شد ، كه پس از ترور محمد علي رجايي ، بنیان گذار جمهوری اسلامی ، در اقدامی بی سابقه شرط غير روحاني بودن رئيس جمهور را بر داشته و با اين اقدام راه حضور روحانيون در پست هاي اجرايي نظام جمهوري اسلامي را هموار كرد. دوره سوم انتخابات، درست در تاريخ ۱۰ /۷/60 برگزار شده است. در اين انتخابات 22439930 نفر واجد شرايط شركت بوده اند كه از اين تعداد ، 16846715 نفر ، يعني طبق آمار رسمي دولتي ، تقريبا معادل 26/74 % شركت كرده اند. اين در حالي است كه در انتخاباتي كه در سومين سال استقرار حكومت ديني در ايران برگزار شد ، از ميان ۴۶ نفر داوطلب ، تنها صلاحيت چهار نفر از سوي فقهاي انتصابی شوراي نگهبان تائيد شده است . اكبر پرورش ، نماينده مجلس شوراي اسلامي و عضو متنفذ موئتلفه اسلامي ، كه با 338294 راي، معادل با 2./2 % آراء ،حسن غفوري فرد ، وزير نيرو، با 80545 راي ، معادل 48/.% آراء و سيد رضا زواره اي ،ديگر عضو موئتلفه اسلامي و معاونت وزارت كشور ، كه در سال هاي استقرار نظام اسلامي همواره پاي ثابت كانديداتوري هر انتخاباتي بوده است با 59058 راي معادل با 38/.% آراء ، همگي بازي را به دبير كل حزب جمهوري اسلامي واگذار مي كنند . جالب آنكه طبق نمودارهاي آماري موجود ، در طول بيش از دو دهه از استقرار حکومت دینی در ايران ، به جز دكتر عباس شيباني و محمود كاشاني ، همه افرادي كه حاضر به دوبار آزمودن شانس خود براي تصدي مقام رياست جمهوري شده اند ، عضو يا متمايل به موئتلفه اسلامي بوده اند. و اما آيت الله خامنه اي، نماينده شوراي انقلاب و معاون وزير دفاع ، طبق آمار رسمي با ۱۵۹۰۵۹۸۷ راي يعني معادل 95/. % آراء طبق آمار دولتي پيروز سومين دوره انتخابات رياست جمهوري اعلام مي شود . تعداد آرا باطله ماخوذه در اين دوره ، ۳۹۳۴۹۷ راي بوده است . جالبترين نكته در دوره ای از انتخابات که بخشی از روحانیون برای تصرف کرسی ریاست جمهوری به صحنه خیز برداشتند، شايد مربوط به انصراف روحاني متنفذ جمهوري اسلامي ، آيت الله مهدوي كني از كانديداتوري باشد . علی موحدی ساوجی و علي اكبر ولايتي نيز از جمله داوطلبان این دوره از انتخابات بوده اند اما وارد ميدان رقابت نشدند . پس از اعلام پيروزي آيت الله خامنه اي در انتخابات ، كه همزمان بود با آغازين سالهاي جنگ هشت ساله ايران و عراق ، طبق روال معمول انتخابات در نظام اسلامي ، در تاريخ 17/7/1360 حكم رياست جمهوري ايشان ، توسط رهبر نظام مورد تنفيذ قرار گرفت . و اما سومين دوره رياست جمهوري ، بي آنكه حادثه اي خاص چون فرار يا ترور و... ( مانند دو دوره پيشين ، بني صدر و رجايي) روي دهد تا سال ۱۳۶۴ ادامه پيدا كرد . حالا هاشمی رفسنجانی ، به همراه محسن رضایی و سید احمد خمینی برنامه ها را برای ادامه جنگ با آیت الله خمینی هماهنگ می کردند . جنگ هنوز جريان داشت و گروه ، گروه نوجوانان و جوانان ايراني عازم جبهه ها. در چنين اوضاع و احوالي بود كه مقدمات برگزاري چهارمين دوره انتخابات رياست جمهوري در نظام اسلامي فراهم شد . حالا آيت الله حسینی خامنه اي ، پس از چهار سال رياست ، با عزم ماندن در اين مقام براي چهار سال دیگر ، دوباره پا به ميدان انتخابات مي گذارد . در راستاي پيگيري هر چه بيشتر حضور روحانيت در ساختار اجرايي قدرت ، و معرفي نخست وزير مناسب با خط فكري جريان حاكم از سوي رئيس جمهور آينده به مجلس ، چهارمين دوره انتخابات رياست جمهوري با حضور سه نامزد ، در تاريخ 25/5/1364 به مرحله اجرايي مي رسد. در اين انتخابات از ميان ۵۰ نفر داوطلب كانديداتوري ، تنها ۳ نفر توسط شوراي نگهبان تاييد صلاحيت مي شوند. نكته جالب توجه حضور مهندس بازرگان (نماينده مجلس) ، براي شركت در انتخابات بود كه سرانجام از شركت در انتخابات باز ماند . در دوره چهارم ، ۲۵۹۹۳۸۰۲ نفر واجدين شرايط شركت در انتخابات بوده اند كه از اين تعداد طبق آمار رسمي ، ۱۴۲۳۸۵۸۷ نفر ، معادل تقريبا 78/54 %شركت نموده اند.سيد محمود مصطفوي كاشاني ، استاد دانشكده حقوق و فرزند آيت الله ابواقاسم كاشاني ، با ۱۴۰۲۹۵۳ راي ، معادل 85/9 % آراء و حبيب الله عسگر اولادي مسلمان ، عضو موئسس بنياد پانزده خرداد و جمعيت موئتلفه اسلامي كه از سربازان وفادار بنيان گذار نظام اسلامي محسوب مي شد ، با ۲۷۸۱۱۳ راي تقريبا معادل 95/1 %آراء ، به ترتيب پس از آيت الله خامنه ايي قرار گرفتند . تعداد آراء باطله ماخوذه در اين انتخابات ۳۵۲۵۰۹ راي بوده است .و بدين ترتيب بود كه رئيس جمهور وقت و رهبر فعلی جمهوری اسلامی ، آيت الله سيد علي حسيني خامنه اي با ۱۲۲۰۵۰۱۲ راي ، يعني طبق آمار منتشره دولتی که از سوی مقامات نظام اعلام شده، ۸۵ ٪ آرا در مسند رياست جمهوري براي چهار سال پیاپی دیگر باقی ماند. این روند تا نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران ادامه داشت و روئسای جمهور و نیز مجلس در دوایر بعد همگی شیوخی بودند متعلق به جناحین جمهوری اسلامی . با انتخاب، حداد عادل، یکمین رئیس مجلس مکلا در هفتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی ، حالا با انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری نظام، سیکل ورود غیر معممین به ساختارهای اجرایی قدرت در جمهوری اسلامی تکمیل شده و این بار باید دید راست اسلامی نظامی پیرو برنامه های کلان خود تا به کجا سیاست حذف تدریجی روحانیت از صحنه سیاسی ایران و روند تصرف کامل همه امور اجرایی و غیر اجرایی جمهوری اسلامی را ادامه خواهد داد؟!...

اینجا گفتگوی من با کاظم سادات اشکوری را در "روز" هم می توانید بخوانید.
حالا ، روزهایی بس پرشماره گذشته است از سالهای دهه 30 ، از "آشنا" با سردبیری شاملو و از "آمید ایران". از "بامشاد" ، "خوشه" ، "فردوسی" ، "نگین" و... کاظم سادات اشکوری ، خود در کتاب "نگاهی به نشریات گهگاهی" که مروری است بر وضعیت نشریات نامنظم غیر دولتی تا انقلاب 1979 ، از این همه سخن گفته است ." آن سوی چشم انداز" اولین کتاب شعر این شاعر و محقق مردم شناسی است که در 1359 روانه بازار نشر شد و "در سایه سکوت" گردآوری کارهای پیشین اوست که در سال 1383 منتشر شد.ترجمه "تولیپ" ، اثر "رومن گری" جدیدترین کار اشکوری است در حوزه ترجمه، که در آخرین نمایشگاه کتاب تهران در دسترس علاقه مندان قرار گرفت. او از برخوردهایی که مبنای آنها بر نفی و حذف قرار گرفته است ناراضیست و مثال می آورد برخورد حکومتیان را . به کانون نویسندگان ،انتقاداتی جدی وارد میکند، هر چند ترجیح می دهد در شرایط حال حاظر بیش از این وارد موضوع نشود. با این عضو قدیمی کانون نویسندگان ایران که امروز در حاشیه ای از بی خبری جا خوش کرده است گفتگویی انجام داده ایم که در پی از نظرتان می گذرد .
من مجموعه شعری داشتم با عنوان "در کنار جاده پاییز" که شامل سه قسمت بود. "در سایه شقایق" ، "در سایه سکوت" ، "در سایه مهتاب". دیدم این بهترین اسم است برای این مجموعه در حال حاظر .
· چه خبر از کارهای ناتمام؟
من، کارهای ناتمام فراوان دارم . یکی از دلائل آن این است که عادت ندارم به ناشر بگویم کتاب مرا چاپ کن. به همین دلیل تعداد زیادی کتاب روی دستم باقی مانده که برخی آماده چاپ هستند و برخی دیگر نیاز به کار بیشتر دارند .
· من می دانم که زمینه اصلی فعالیت شما ، "مردم شناسی" و "فرهنگ عامه" بوده است ...
بله ، حرفه اصلی من بود ، اما از سال 59 به لطف آقایان از این کار محروم شدم . در این زمینه کارهای فراوانی انجام دادم . در سال 52 ، برای گردآوری افسانه های عامیانه اشکور و برزرود دو ماموریت را با پروفسور "الول ساتن" ، رئیس دپارتمان زبان های شرقی دانشگاه ادینبورو اسکاتلند انجام دادم . تحقیق اول در همان سال ها منتشر شد . اما دومی ماند. بعد از اخراج از کارم در جمهوری اسلامی، دل و دماغ نداشتم. این اواخر نوارها را آوردم روی کاغذ و کار هم اکنون آماده انتشار است .
· جای کار بیشتر روی "فرهنگ عامه" در کشور ما خالی است ....
بله ،چون ما قومیت های مختلفی داریم . خرده فرهنگهای مختلف . زمانی "مرکز مردم شناسی ایران " و "موئسسه تحقیقات اجتماعی" در دانشگاه تهران بود که الان دیگر ان کارایی را ندارد . این نوع کارها زمان دارد . اگر در زمان خود انجام نپذیرد ، چه بسا ما گنجینه هایی بسیار غنی از فرهنگ خودمان را از دست بدهیم.
· در طول این سالها ، تعدادی از خوانندگان فولکلور ما هم تلاش هایی در این زمینه کرده اند . افرادی مانند آشورپور ، پور رضا ، سیما بینا و...
در بسیاری از ترانه ها که برخی از خوانندگان ما خوانده اند ، دخل و تصرف شده است. مهندس آشورپور در زمینه حفظ گویش گیلکی کارهای اصیلی داشته است. بعدها آقای پور رضا توانستند ترانه های اصیل گیلکی را تا حدودی درست بازخوانی کنند. ایراد کار این است که بسیاری از خوانندگان به دنبال ریشه ترانه ها و پژوهش درباره آن نرفته اند. مانند کاری که زمانی استاد صبا می کرد . در مباحث پژوهشی گفته می شود که ترانه ها با گذر زمان سفر می کنند. با کولی ها ، دراویش دوره گرد و... این کار نیازمند تحقیق و پژوهش گسترده است.
· آقای اشکوری ، در پرس و جوهایی که در مورد "ده شب شعر انستیتوته گوته" داشتم ، با روایات کم و بیش متفاوتی در مورد مقدمات برگزاری این شبهای جریان ساز روبه رو شدم . شما به خاطر دارید چگونگی برگزاری مقدمات این شبها را ؟
روایات متفاوت است . باید به شما بگویم که آن زمان پاتوق ما در برخی از کافه های تهران بود. یکی از آنها "کافه نادری" بود. روزی با دوستان در "کافه نادری" نشسته بودیم ، آقای جلال سرفراز که روزنامه نگار بودند، آمدند گفتند از طرف انجمن ایران – آلمان به ما تلفن کردند ، گفتند چهار ، پنج نفر از شاعران را می خواهیم دعوت کنیم برای شعر خوانی. باید به شما بگویم ما گروهی بودیم به نام "دوشنبه شبی ها" ، شبهای دوشنبه گرد هم جمع می شدیم. از نامداران آن جمع باید به آقای شمس آل احمد ، دکتر باقر پرهام ، دکتر منوچهر هزارخانی و... اشاره کنم . من به جلال گفتم بیا مساله را در "دوشنبه شب" مطرح کنیم . اسلام کاظمیه هم بود. آنجا مطرح شد . گفتند حالا که این فرصت بوجود آمده بهتر است از آن استفاده کنیم و تعداد بیشتری از اعضا کانون نویسندگان ایران در جلسات شرکت کنند. مقدمات برگزاری شبها فراهم شد و ده شب شعر شروع شد .
· و تائثیرگذاری این شبها در آن دوره خاص؟
شبهای شعر گوته واقعا یک حادثه بود .فضای بسیار بزرگی بود ، هر شب حدود بیش از ده هزار نفر گرد هم می آمدند. سراسر محوطه این ساختمان و پشت دیوارها پر از نیروهای نظامی بود. ساختمان در محاصره بود . شما که جوانید شاید نتوانید تصور کنید که برگزاری این شبها درآن زمان چه انعکاس عجیبی پیدا کرد . مخاطبین ما تعجب کرده بودند که روشنفکران چگونه آمدند و شعرهای تند آنچنانی خود را بر ضد رژیم خواندند. وقتی کسی سخنرانی می کرد یا شعر می خواند ، سکوت مطلق بود ، پرنده پر نمی زد. زمانی که شعر یا سخنرانی به پایان می رسید، ابراز و احساسات شروع می شد . در فضای اختناق این شبها با موفقیت به پایان رسید.
· چیست این سلول/ چیست این دیوارهای پست بی روزن/جز برای یک دو روزی بیش/ پایداری های لرزان در مسیر سیل/ سیل بنیان کن ! /... / آ...ی ای چشمان خونپالا /.../ پشت این شب / این شب فرتوت / صبح مردم / صبح بیداریست/... و شعر خوانی سعید سلطان پو در آن شب بارانی خیس ؟
بله ،شعرهایی که سعید سلطان پور در آن شب، خواند مردم را خیلی به وجد آورده بود . همه شعر های سلطانپور، فریاد اعتراض بود...
· خود شما هم شعر خواندید؟
بله ، من حدود ده شعر خود را در یک شب خواندم . شبی که من شعرمی خواندم ، گرداننده جلسه دکتر باقر پرهام بود . ابراز احساسات زیادی کردند. آخر، آن زمان جزء شاعران مسئول بودم !
· یعنی الان نیستید؟
چرا ، هستم . هنوز عقیده دارم که هرکس قلم به دست می گیرد ، مسئول است. اصلا فرقی نمی کند ، نویسنده ، شاعر یا روزنامه نگار. متاسفانه ، آن تعهدی که در گذشته وجود داشت را امروز کمتر می بینم. به دوستی گفتم ، آخر شما چه روزنامه نگاری هستید که در زمان کاندیدا بودن این حضرات و حرفهایی که می زدند سوژه های خود را ننوشتید؟ این همه بی عدالتی ، چپاول و....