تبليغاتX
سهیل آصفی
تقوای ما خاموشی نیست

 

 «واقعه هجدهم تیرماه سوءمدیریت مطلق مدیریت آموزش عالی در زمان وزارت دکتر معین و تیم همکار ایشان بود که باعث تخریب وجهه دانشجو و دانشگاه شد...» دکتر علی عباسپور تهرانی فرد،رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی در گفتگو با "روز" بر لزوم عدم "سیاسی بازی" در دانشگاههای کشور تاکید کرده و نسبت به بازگشت "نشاط سیاسی و فرهنگی" به دانشگاهها در پی فاجعه هجده تیر سال 78 سخن می گوید. این عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف و نماینده مردم تهران در مجلس اسلامی، مساله افت شدید استاندارد آموزشی و اعتبار دانشگاههای مهم کشور را در دنیا در طول بیست و هفت سال اخیر تکذیب می کند. رئیس کمیسیون آموزشی مجلس، طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاههای کشور را تنها یک "زمزمه" دانسته و در  حالی که هفته های پیش حراست وزارت علوم از تنظیم آیین نامه ای خبر داد که کلیه فضاهای دانشگاه اعم ازعبور و مرور در دانشگاه، انتظامات، آزمایشگاهها و خوابگاهها به کنترل حراست دانشگاهها در خواهد آمد و همچنین طبق این طرح از ورود کسانی که "اراذل و اوباش" خوانده شده اند،می توان جلوگیری به عمل آورد، عباسپور،  مساله "تقویت" حراست دانشگاهها در دولت جدید را به کلی یک "شایعه" عنوان می کند. این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد.

  *مختصات کلی نظام آموزش عالی ایران در طول این بیست و هفت سال را چطور تعریف می کنید؟

در طول این بیست و هفت سال قدمهای مهمی در نظام آموزش عالی ما برداشته شده است. هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی. از نظر کمی جمعیت دانشجویی کشور که در پیش از انقلاب چیزی حدود صد و پنجاه هزار نفر بود به رقمی در حدود دو میلیون سیصد یا دو میلیون و پانصد هزار نفر رسیده است. شاخص توسعه آموزش عالی که بر اساس تعداد دانشجو در هر صد هزار نفر سنجیده می شود از حدود صد و چهل هزار دانشجو در هر صد هزار نفر به رقمی حدود دو هزار و چهارصد دانشجو در هر صد هزار نفر رسیده است. در سال 1995 به دلیل وامی که قرار بود از سوی بانک جهانی به ایران اعطا شود،آموزش عالی کشور مورد برررسی قرار گرفت،در گزارش بانک جهانی از پیشرفت آموزش عالی در ایران به عنوان یک "معجزه" یاد شده است. پیشنهاد شده است که کشورهای جهان سومی دیگر نیز از ایران برای گسترش نظام اموزش عالی خود الگوبرداری کنند. نکته دیگر اینکه در آستانه انقلاب تنها برای برخی رشته ها در حوزه علوم انسانی دکترا به شکل محدودی عرضه می شد. پذیرش در مقطع فوق لیسانس محدود بود.اما با توسعه ای که در نظام آموزش عالی کشور صورت گرفته است،دوره های تکمیلی در حوزه های فنی،مهندسی،علوم انسانی و هنر به شکل گسترده ای ارائه می شوند. هم اکنون در کلیه رشته ها مقطع فوق لیسانس عرضه می شود و در بسیاری دیگر از آنها هم مقطع دکترا در کشور موجود است. ضمن اینکه حجم مقالات علمی ارائه شده در مجلات معتبر پژوهشی و علمی جهان و ایران،قابل قیاس با گذشته نیست.

*آقای دکتر! خب شما از پیشرفتها گفتید. اما بر اساس برخی آمارهای نیمه رسمی و آنگونه که برخی کارشناسان آموزشی هم اذعان می کنند، اعتبار دانشگاههای مهم ما در دنیا بسیار افت کرده است. مثلا همین دانشگاه صنعتی شریف یا دانشگاه پلی تکنیک و...

من به عنوان عضو هیات علمی دانشکده برق دانشگاه صنعتی شریف این مساله را تکذیب می کنم. سه سال پیش در دانشگاه تورنتو حضور داشتم. دانشگاهی که از نظر مهندسی دانشگاه درجه یک کانادا است.اساتید دانشکده برق دانشگاه تورنتو همگی خواستار حضور دانشجویان ایرانی برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای این دانشگاه بودند.آنها گله می کردند که دانشجویان ایرانی بیشتر جذب دیگر دانشگاههای بزرگ دنیا می شوند...

*اما این مساله که دانشگاههای ما دچار افت شدید شده اند نمونه های عینی فراوانی دارد،مخصوصا منظور من سالهای دهه شصت خورشیدی "انقلاب فرهنگی" و تعطیلی دانشگاههای کشور است که ...

در اوائل دهه شصت تا اوائل دهه هفتاد که بعد از "انقلاب فرهنگی" دانشگاهها بازگشایی شد به دلیل اینکه سیستم نوینی در دانشگاههای ما پیاده شده بود،دانشگاههای خارجی آشنایی با ضوابط جدید و این سیستم نداشتند. در نتیجه در زمینه پذیرش دانشجو تعللاتی از سوی آنها وجود داشت. امروز این معضل حل شده است.

*شما مطلعید که در سالهای دهه شصت متعاقب "انقلاب فرهنگی" بخش بزرگی از برجسته ترین اساتید ما از دانشگاه پهلوی شیراز و جندی شاپور اهواز گرفته تا دانشکده های مختلف دانشگاه ملی و دانشگاه تهران یا خانه نشین شدند و یا ناگزیر به مهاجرت. بخشی از این اساتید امروز در دانشگاههای معتبر امریکا و اروپا مشغول به تدریس هستند .چه سیاستی برای جذب احتمالی این اساتید به نظام آموزش عالی کشور در کمیسیون شما صورت گرفته؟

تلاشهای زیادی در این رابطه صورت گرفته است.این بحث امروز نیست. در سالهای گذشته ارتباط منسجمی با بسیاری از اساتید ایرانی که در اول انقلاب کشور را ترک کرده اند یا کنار گذاشته شده اند برقرار شده است. بسیاری از آنها برای کار به کشور دعوت شده اند.

*اینجا بحث پرونده های سیاسی برخی از این افراد هم مطرح است. چقدر برای رفع و رجوع این مساله هم تلاش شده است؟

وقتی بحث پرونده سیاسی افراد مطرح می شود،باید دقت زیادی نسبت به مساله داشته باشیم. این افراد  نقطه نظراتی داشتند که با توجه به وضعیت جمهوری اسلامی،نظر آنها نسبت به انقلاب تعقییر کرد.در اول انقلاب هم حساسیتهای زیادی وجود داشت. البته درصدی از این افراد هم هستند که دارای تفکرات سیاسی خاصی بودند یا به شکل خاصی با رژیم گذشته به همکاری اطلاعاتی می پرداختند که نه آنها برای همکاری پا پیش گذاشتند و نه ما این کار را کردیم.

در سالهای اخیر دانشگاههای غیر دولتی رشد چشمگیری داشته اند.الان وضعیت حضور دانشجو در دانشگاههای دولتی و غیر دولتی از نظر آماری به چه شکل است؟

امروز به صورت پنجاه،پنجاه در بخش دولتی و غیر دولتی دانشجو وجود دارد. لذا در این خصوص هر دو نوع این دانشگاهها باید مورد حمایت قرار بگیرند. یکی از چالش های امروز ما عدم ارتباط منسجم بین دانشگاه و خارج دانشگاه است. در کشورهای توسعه یافته، دانشگاه،مرجع حل مشکلات جامعه است.در نظام آموزشی ما این ارتباط وجود ندارد.دانشگاه و صنعت هر یک راه خود را می روند... باید به شما بگویم با توجه به گسترش دانشگاههای غیر دولتی و با توجه به این مساله که بخشی از آنها نیز دارای شهریه هستند،امروز،حدود هفتاد درصد دانشجویان ما باید شهریه پرداخت کنند. لذا با توجه به وضع اقتصادی خانواده ها و نرخ بیکاری موجود در کشور که برای دانشجوهای فارق التحصیل هم کار پیدا نمی شود،شهریه های دانشگاهها یک معضل جدی در نظام آموزش عالی ماست....

*کمیسیون آموزشی چه راه عملی برای حل این معضل ارائه داده است؟

باید با پرداخت وامهای قرض الحسنه این معضل را حل کرد.

*و در مورد شهریه بسیار بالای دانشگاه آزاد که اخیرا اعتراضاتی صورت گرفت و آقای جاسبی هم واکنش نشان دادند چی؟

ما در مورد شهریه های دانشگاههای غیردولتی و دانشگاه آزاد اسلامی نه می توانیم بگوییم شهریه زیاد است و نه کم. این شهریه ها باید با منطق تعیین شوند. دانشجو باید در قبال هزینه ای که می پردازد،خدمات بگیرد. ممکن است دانشگاهی بخواهد با استاندارد بسیار بالا کار کند،مانند دانشگاه هاروارد،ام.آی.تی،اکسفورد و... طبیعی است که در چنین صورتی هزینه ها بالا می رود. باید یک حداقل سطح آموزشی تعریف شود و بر اساس آن حداقل شهریه نیز تعیین شود.

*الان اختصاص بودجه دولت برای هر دانشجو در بخش دولتی چه شکل است؟

با برسسی هایی که انجام شده دولت برای هر دانشجو در دانشگاههای دولتی روزانه دو تا دو و نیم میلیون تومان در هر سال پرداخت می کند.

*دانشگاه آزاد چطور؟

حدود نیم میلیون تومان بر هر دانشجو در سال. به همین دلیل هم کیفیت برخی از دانشگاههای دولتی ما از دانشگاههای دانشگاه آزاد بالاتر است.به هر حال امکانات در بخش دولتی دانشگاههای ما بهینه تر است. اما قرار نیست که کیفیت دانشگاههای خصوصی ما تا این میزان پایین تر از دانشگاههای دولتی باشد.

*خب شما به رابطه امکانات آموزشی و هزینه ای که دانشجو می پردازد اشاره کردید و مثال هاروارد و ام.آی تی را آوردید،پرسش این است که آیا این دانشگاه آزاد اسلامی در قبال شهریه های گزاف خود امکانات نسبی را ارائه می دهد؟

بله. این پرسش شما می تواند مطرح باشد. بر اساس طرحی که در مجلس تهیه شده،قرار است کمیته ای کارشناسی از مسئولین ذی ربط تشکیل شود و معیارها را تعریف کند.بر اساس این حداقل معیارها،هیات امنای دانشگاهها شهریه خود را تعیین کرده و به این کمیته جهت تائید ارسال می کنند.با چنین مکانیزمی روند توسعه هر دانشگاه مشخص شده و موجب تقویت بعد نظارتی هم می شود.

*آقای دکتر! در سالهای اخیر بارها عدم کارآیی نظام پذیرش دانشجو (کنکور سراسری) از سوی کارشناسان امر مطرح شده است.بعضی از کارشناسان وضعیت کنکور سراسری در ایران را "غیر عادلانه" عنوان کرده و آن را "نخ نما ترین" روش پذیرش دانشجو در حال حاظر می دانند. آیا دغدغه ای برای کار روی این موضوع در کمیسیون آموزش مجلس وجود داشته است؟

بله. روش کنکور فعلی موجود مورد تائید هیچ یک از مدیران عالی کشور در قوای مقننه و مجریه نیست. در روش علی ما حدود 4/1 میلیون متقاضی داریم. از این میزان داوطلبان چیزی حدود هشتصد هزار نفر دانشجو پذیرفته می شوند که مشابه میزان پذیرش در بیست و هفت سال پیش است.طبیعتا این آزمون باید دگرگون شود. ما معتقدیم در برخی موارد مانند مقطع کاردانی ناپیوسته و برخی مقاطع کارشناسی،آزمون باید حذف شود. در برخی رشته ها مانند پزشکی،فنی و مهندسی،کامپیوتر و حقوق که تعداد داوطلبان زیاد است باید آزمون به گونه ای برگزار شود که استعدادهای متقاضیان مورد توجه قرار بگیرد. باید به شما خبر دهم که هم اکنون طرحی در مجلس تهیه شده است که همه این موارد را مورد عنایت قرار داده است.

*یعنی آزمون کنکور در برخی  رشته ها به کلی حذف می شود؟

بله. در این طرح،حذف کنکور در برخی رشته ها مطرح شده است.بخش دیگر این طرح در مورد بازنگری در آزمونهای سراسری است. به نحوی که سابقه دانش آموز در دوران دبیرستان برای پذیرش او در دانشگاه نقش داشته باشد. از این طریق بخشی از تنشهای روانی موجود بر متقاضیان حل خواهد شد.

*در ماههای اخیر همزمان با آغاز به کار دولت آقای احمدی نژاد، زمزمه طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاهها دوباره مطرح شده است، حتی گویا در برخی اردوهای دانشجویی نیز این مساله به اجرا در آمده،نظر شما کمیسیون آموزشی در این خصوص چه هست؟

چنین چیزی وجود ندارد.فقط زمزمه است!

*درباره "تقویت" نهاد حراست دانشگاه ها چی؟ رییس حراست وزارت علوم در توضیح این طرح گفته است که برای بالابردن امنیت دانشگاه و حفظ امنیت دانشجویان دانشگاهها و خوابگاهها به کنترل حراست وزارت علوم در می آیند و گویا قرار است از هفته آينده طرح سپردن کار اجرايي انتظامات دانشگاه ها را که تا پيش از اين زير نظر مديريت دانشگاه بود به نهاد نظارتي حراست که مستقيما زير نظر وزارت اطلاعات کار مي کند به کليه دانشگاه ها ابلاغ مي شود. مدير كل حراست وزارت علوم هم گفته در حال حاضر نظارت كامل و دقيقي بر اين محيط هاي دانشجويي وجود ندارد، بنابراين براي تقويت كنترل ونظارت بر محيط ‌هاي دانشگاهي و "تامين امنيت دانشجو"، اين كار به حراست واگذار مي‌شود...

مساله "تقویت" حراست دانشگاهها شایعه است. وقتی که وزیر عوض می شود طبیعی است که همه معاونان او هم عوض شوند. از جمله مسئولین حراست. ممکن است این تعویض مدیریت ها موجب شایعه به "تقویت" حراست دانشگاهها شده باشد. کمیسیون آموزشی این مساله را تنها یک شایعه می داند. هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در دانشگاههای ما رخ دهد که نیازی به "تقویت" حراست دانشگاهها وجود داشته باشد.

   

+ نوشته شده در  Mon 21 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 


 

153987.jpg

 

 

 

 این روزا توو "شرق" کم می نویسم. یعنی دیگه مدتیه که اینطوری شده... این مطلب در "شرق" منتشر شده. عکس با حجابی از سرور مهکامه وجود نداشت. این تصویر انتخاب شد. چقدر این تصویر مناسبه مطلب هست ولی. مناسبه حال و هوای زن ایروونیه در طول این یکصد سال بعد از مشروطیت،کودتای بیست و هشتم مرداد،انقلاب بهمن ۵۷ و امروز همچنان...

 

بانو سرور مهکامه (سرور الدوله محصص) در یک هزار و دویست و هشتاد و هفت خورشیدی بر خشت این جهان افتاد. در خانواده ای روئید و بالید که در شهر لاهیجان (گیلان) شهرت و محبوبیت فراوانی داشتند. هم از این روست که در همان اوان کودکی با علم و ادب خو می گیرد و در آستانه نوجوانی و جوانی در شمار زنان تحولخواه ایران تکاپوی خود را آغاز می کند. نه سال بیش نداشته که چند هزار بیت از اشعار بزرگان ادب به ویژه اشعار حماسی پیر توس، پندیات سعدی،غزلیات حافظ شیراز،مثنوی مولوی و رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری را در گلشن در خاطر حفظ کرده است. از ده سالگی سرودن شعر را آغاز می کند .اشعاری که به شکل جسته گریخته در برخی مطبوعات آن روزگار گیلان به چاپ رسیده است. یک هزار و سیصد و پنج خورشیدیست که والدین سرور مهکامه بدرود حیات می گویند و وی به اتفاق سایر اعضا خانواده عازم رشت می شود. در رشت است که محصص ریاست آموزشگاه جدید التاسیس "اکابر نسوان" را بر عهده می گیرد. ایران می رود تا پوست بیاندازد. نوسان میان آهنگ کهنه سنت و نوای تازه مدرنیسم زنان ایرانی را  در گیرودار حال و هوای خود دارد. یک سو همسایه شمالی است که نظام شوراها در آن برپاست و دیگر سو سیستمی استبدادی که ناگزیر به کنار آمدن با جوانه های مدرنیزم است.  اولین دبیرستان دختران به نام "دارالمعلمات " در شهر رشت تاسیس می شود.تدریس کلاس های ادبی "دارالمعلمات" به بانو محصص واگذار می شود. او تا اواخر سال یک هزار و سیصد و هشت خورشیدی در شهر رشت اشتغال داشته و پس از پیوند زناشویی است که از کار فرهنگی کناره گرفته و راهی پایتخت می شود. فصل ،اما فصل خوشی نیست برای این زن پیشروی ایرانی. در پاییز ۱۳۱۷ است که همسر جوان خانم محصص با عارضه قلبی جهان را بدرود می گوید و سه پسر و یک دختر، یادگار این عشق بر جای می ماند. در چنین حال و هوایی است که هنرمند برجسته ای چون اردشیر محصص در دامان او پرورش می یابد. بانو محصص به رشت بازگشته و ریاست دبیرستان "فروغ دختران" رشت( مدرسه اناثیه سابق امریکایی) را بر عهده می گیرد. او در 1313 در مسابقه انجمن ادبی ایران در جشنهزار ساله فردوسی شرکت می کند. اما حضور سرور مهکامه محصص در کنار تنی چند از برجسته ترین چهره های فرهنگی ایران چون زنده یادان فاطمه سیاح، عبدالحسن نوشین، احسان طبری،پرویز ناتل خانلری،محمد علی افراشته و... در اولین کنگره شاعران و نویسندگان ایرانی که بر حسب ابتکار هیات مدیره انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی(وکس) ، به همت کمسیون ادبی این انجمن در 1325 خورشیدی در ایران برگزار شد حائز اهمیت است. اولین گردهمایی سازمان یافته روشنفکران لائیک ایران در چیزی بیش از نیم فرن پیش سنگ بنایی شد تا سالها پس از آن "کانون نویسندگان ایران" با پشتوانه اندیشگی و تجربیات فرهنگی افراد مذکور و پیگیری های افرادی چون م.الف به آذین و زنده یادان احمد شاملو ، دکتر غلامحسین ساعدی و... پی ریخته شود.آنگونه که در کتاب "اولین کنگره شاعران و نویسندگان ایران" منتشره در سال 1326 خورشیدی روایت شده است، بانو محصص سخنان خود در این نشست تاریخی را اینگونه آغاز می کند: « هر کس از کنگره شعر و ادب شادان است / کاین پی دوستی شوروی و ایران است. وه چه خوش گفت بما اله علم و ادب / میزبانم عجم و شورویم مهمان است / سایه گستر شده ز همسایه خوب / که کنون خانه فرهنگ چنین رخشانست.... / هست مهکامه اگر سرور نسوان چه عجب / کاو اولین شاعر شیرین سخن ایران است!» این بانوی آوانگارد ایرانی سپس تاریخچه ادبیات ایران را که به شعر در آورده بوده برای شاعران و نویسندگان ایرانی و مهمانان فرهنگی از اتحاد جماهیر شوروی قرائت کرده که مورد استقبال حاظرین قرار می گیرد.
+ نوشته شده در  Thu 17 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

   سياوش كسرايي

 با سیاوش و آرشش زندگی می کنم. بارها و بارها و بارها....

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

+ نوشته شده در  Wed 16 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

  

  "روز"  - همزمان با گذشت چیزی نزدیک به چهارماه از مشخص شدن نتایج نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری،اعتراضات صنفی کارگری و موج سندیکاخواهی در کشور وارد فاز دیگری از روند تکاملی خود شده است. با انکه به گواه یک صاحب نظر مسائل کارگری ،این حرکات همچنان در مرحله یک "پیشاجنبش" قرار گرفته است،اما افق پیش رو بیش از هر زمان دیگری آماده نضج گیری بافتهایی جدید در بدنه نیروی عظیم کارگران کشور است.یک نماینده مجلس شورای اسلامی و  یک فعال کارگری در گفتگو با "روز" برخی از وجوه مساله را مورد کنکاش قرار داده اند. عشرت شایق،عضو کمسیون حقوقی مجلس پیرو اظهارات مقام رهبری در این خصوص، بر لزوم "فرصت دادن به دولت" برای رسیدگی به مسائل از جمله اعتراضات گسترده کارگران تاکید کرده و خاطر نشان می کند که "نباید کاری کرد که دشمنان از اعتراضات کارگری سوءاستفاده کنند". در دیگر سو، منصور اسانلو،رئیس هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه ضمن اشاره به این نکته که « ما چیزی برای از دست دادن نداریم...» بر عزم برقراری دوباره "سندیکاهای کارگری" در کشور پای می فشرد. این عضو اتحاد دموکراسی خواهان ایران، "اراده کارگران " برای احیای دوباره سندیکاهای کارگری در کشور  را به عنوان "سنگ بنای اولیه دموکراسی" ،در برهه فعلی، "استوارتر" از هر زمان دیگری عنوان می کند.

عشرت شایق:*فرصت دهید

*خانم شایق،به نظر می رسد اعتراضات کارگری در ماههای اخیر شکل تازه ای به خود گرفته. چند تجمع اعتراضی هم اخیرین از سوی کارگران در برابر ساختمان مجلس برگزار شد،شما مختصات صحنه را چطور می بینید؟

این مساله بحث امروز در کشور ما نیست. بخشی از این معضل مربوط به کارفرمایان ما است و بخش دیگر به مواردی در قانون کار موجود باز می گردد. در سالهای گذشته نوعی از خصوصی سازی پیگیری شد که نوع روش و راهکارهای آن با منافع کارگران همراه نبوده است.

*پس شما در کل مخالف این روند خصوصی سازی در کشور نیستید.

بله. ما خصوصی سازی را قبول داریم،به شرطی که هم منافع کارگران در آن تامین شود و هم منافع کارفرمایان.

* در چنین روندی به چه شکلی منافع هر دو طرف می تواند تامین شود؟

در قانون کار ما مواردی وجود دارد،که این موارد باید اصلاح شوند.در برخی از اوقات احساس می شود که هیچ توجهی به کارگران نمی شود.کارفرما هم در چنین وضعیتی دچار مشکل شده است.

*شما فزونی گرفتن روند اعتراضات کارگری را چطور معنی می کنید؟

این اعتراضات نشانگر عدم احقاق حقوق کارگران است. علل وقوع این اعتراضات بسیار است.

*حالا مجلس مشخصا توانایی ارائه چه راهکارهایی را دارد؟

وظیفه مجلس در بعد نظارتی سنگین است.مجلس باید به کارخانه هایی که به بهانه خصوصی سازی به حراج گذاشته شده اند،رسیدگی کند.

*تکلیف اصل ۴۴ قانون اساسی در این میان چه می شود؟

ما طبق اصل ۴۴ قانون اساسی،باید از بخش دولتی در کنار بخش خصوصی حمایت کنیم.

*پس شما این اعتراضات را مانند آنچه در مقابل مجلس رخ داد طبیعی و به حق قلمداد می کنید؟

اعتراضات کارگری مانند آنچه در مقابل مجلس برگزار شد،نباید باب شود! باید ارتباط مسئولین و مردم تلطیف شود تا در هر شهر و استانی به مشکلات مردم و کارگران رسیدگی به عمل آید. در عین اینکه باید گوش شنوا برای شنیدن خواسته کارگران داشته باشیم،اما نباید کاری کنیم که دشمنان از خواسته کارگران ما سوءاستفاده کنند.ما باید به دولت جدید فرصت بدهیم تا ان شالله به وضعیت کارگران هم رسیدگی کند.

 

منصور اسانلو:*همبستگی کارگران برای "سندیکا"

 

*آقای اسانلو، "سندیکای کارگران شرکت واحد"، پیرو آخرین تحولات در چه وضعیتی قرار دارد؟

همانطور که خودتان مطلع هستید پس از صدماتی که به این سندیکا وارد آمد ما دوباره توانستیم کار خودمان را از سر بگیریم. و "سندیکا" توانست بار دیگر جای خود را در جامعه کارگری ایران باز کند. ما موفق شدیم هفته ای یک بار جلسات هیات موسس سندیکای کارگری را با حضور نمایندگان بیش از بیست صنف کارگری در هیات موسس سندیکای کارگری داشته باشیم که به تدریج از بسیاری از کارخانه ها و صنوف هم اعضا و نمایندگانی به این هیات موسس می پیوندند.

*ممکن است به نام این کارخانه ها و صنوف اشاره کنید؟

بخشی از کارگران خودروسازی،کارگران مس سرچشمه،اتوبوسرانی آبادان،خوی،اردبیل،کرمانشاه،قم،اصفهان،قم و صنوفی مانند فلزکار،مکانیک،جوشکار،خیاط،کفاش،نقاش ساختمان، تزیینات و کارگران بنایان ساختمانی.

*تشکیل "کمیته هماهنگی" در چه ارتباط بوده؟

باید خدمت شما عرض کنم اخیرا چند کمیته هماهنگی در ارتباط با کارگران و بی کاران تشکیل شده که به تدریج در حال پی ریزی یک نهاد مدنی برای دفاع از حقوق بی کاران ایران هستند. نمایندگانی از آنها هم با هیات موسس ارتباط گرفتند. فعالیت های ما همه مطابق با مقاوله نامه های بین المللی با استانداردهای جهانی پیش می رود.

 

 

*خب به ما مشخصا در رابطه با آخرین اقدامات سندیکای شرکت واحد بفرمایید.

در مورد سندیکای شرکت واحد،مشخصا پس از اعتراضاتی که با چراغ روشن کردن در شهریورماه و بلیط نگرفتن در مهرماه داشتیم،هم اکنون در حال طی کردن فاز درونی خود هستیم تا نهادهای دمکراتیک داخل شرکت واحد مانند تعاونی مصرف،تعاونی مسکن،صندوق تعاونی اعتبار با حضور نمایندگان سندیکایی و اکثریت کارگران به تدریج با کسب آگاهی سندیکایی تاثیرگذار شوند.

*در این آخرین اقدامات سندیکایی، شوراهای اسلامی کار،بار دیگر برای شما نقش بازدارنده ای ایفا کردند؟

بله. در آخرین جلسه ای که در آبان ماه  با حضور جمع زیادی از کارگران به دعوت سندیکا برگزار شد،شوراهای اسلامی کار که پیش از این نیز به ما حمله کرده بودند،با هو و جنجال انتخابات را بر هم زدند و نماینده اداره تعاون و هیات مدیره تعاونی مصرف را از محل مجمع عمومی انتخاب بازرسان با خود بردند. اما کارگران همچنان در محل خود باقی ماندند و جلسه ما خود به خود به یک تحصن تبدیل شد. در نتیجه ساعت دو و ده دقیقه بامداد با هماهنگی نیروهای انتظامی و امنیتی و مدیران شرکت واحد و پشتیبانی بی امان کارگران به جای رفتن به خانه های خود به محل انتخابات بازرسان آمدند. این حضور و حمایت کارگران باعث شد که نیروهای امنیتی،اداری و انتظامی بپذیرند که در ساعت دو بامداد مدیران تعاونی مصرف را پشت میز مذاکره با کارگران بیاورند. در نتیجه کار به جایی رسید که از دو تا چهار صبح جلسه ای داشتیم که منجر به نوشتن صورتجلسه ای شد.

*عمده خواسته های کارگران در این صورتجلسه چه بود؟

 خواسته های کارگران در این صورتجلسه دال بر خط نزدن اسامی کارگران سندیکایی و برقراری انتخابات در روز جمعه شد. گفتیم این انتخابات باید  مانند دیگر انتخابات در ایران در روز جمعه برگزار شود تا همه کارگران بتوانند حضور پیدا کنند. این موفقیت جدیدی بود که کارگران با پشتیبانی یکدیگر به دست آوردند.

  

+ نوشته شده در  Wed 16 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

 

"روز" -  سالهایی پس از انقلاب 57 است که استاد علی تجویدی دست به کار آهنگ ساختن می شود. شعر فراهم می آید و گلپا آوازش می کند: دل خرابه ،چه خرابی!،جای آبادی نمونده  / خیلی وقته دل تنگم نغمه شادی نخونده /... اکبر گلپایگانی نام آشنای سالهای دور در عالم موسیقی اصیل ایرانی است. اعطای دکترای افتخاری و اسکار هنر موسیقی از سوی دانشگاه بوداپست مجارستان  به این آوازخوان قدیمی به دلیل "خلاقیت و شفافیت صدا" و "توانمندی در اجرای موسیقی اصیل ایرانی " بهانه ای بود تا در روزهای آبانی به سراغ گلپا در خانه زیبایش در شمالی ترین نقطه پایتخت برویم و در گپ و گفتی رودررو با گلپای هفتاد و دوساله از دیروز و امروز بگوییم.گلپا یک به یک عکسهای یادگاری را به من نشان می دهد.یک سو تصاویر دختران پیانیست مقیم فرانسه اش و سوی دیگر زنده یادان غلامحسین خان تختی،بانو دلکش ،خانم هایده و... او تازه از سفر رسیده و با شور و شوق با "روز" از مراسمی می گوید که تشریفاتی مانند مراسم اسکار داشته و در پایتخت مجارستان برگزار شده است. این جایزه امسال به جز گلپا به دو ایرانی دیگر،ستاره درخشش،مجری بخش فارسی رادیو و تلویزیون صدای امریکا و منیره ملکی دیزاینر ایرانی تعلق گرفته است."آکادمی نخبگان جوان و تولیدگرای ایران" به ریاست دکتر مهدی صحرائیان سازمانده معرفی اکبر گلپایگانی به این مراسم جهانی بوده است.دکتر صحرائیان در گفتگو با "روز" رسالت این آکادمی را "توسعه علم و هنر ایران" عنوان می کند. « ما همه راهکارهایی که می تواند به رونق اقتصادی کشور منجر شود را دنبال می کنیم. به خصوص تکیه ما روی نسل جوان است. ما نسبت به حفظ تمدن کهن و موئلفه های هنر و هنرمندان اصیل ایران احساس وظیفه می کنیم... زمانی که ایشان خواستند برای گرفتن جایزه خود به مجارستان بروند ما به ایشان گفتیم برندگان می توانند مانند مراسم اسکار پنج دقیقه سخنرانی کند. اینجا یک تریبون بین المللی است که در اختیار شما قرار می گیرد،ما از شما می خواهیم که شما همه این پنج دقیقه را به "تخت جمشید" اختصاص بدهید... در آنچه از "سی.ان.ان" پخش شد آقای گلپا از لزوم توجه بیشتر جهان به تخت جمشید گفتند....  » صحرائیان در مورد سرانجام برنامه کنسرت اکبر گلپا در تخت جمشید که همزمان با انتخابات ریاست جمهوری اخیر حرف و سخنش به میان بود به "روز" می گوید ،« حرف برگزاری این کنسرت مدتهاست که مطرح شده است. من دو ماه پیش با آقای حسین صفار هرندی ،وزیر ارشار دولت جدید مذاکره کردم و ایشان قول مساعد دادند که به محض شروع به کار در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز کنسرت گلپا در تخت جمشید را صادر کنند اما تا امروز هیج خبری نشده است. ما پیگیر قضیه هستیم و امیدواریم که مجوز برگزاری این کنسرت هر چه زودتر از سوی ارشاد صادر شود.»

 

 

 

 

اکبر گلپا:*کنسرت در "تخت جمشید " با قول مساعد صفار هرندی

 

*چطور اسم اکبر گلپایگانی شد "گلپا"؟

 

من هشت سال و نیم شاگرد نورعلی خان برومند بودم. اسم خودش هم مشکل بود. من به ایشان می گفتم آقای برومند. او می گفت اسم من نورعلی است.شما همین را بگو. ما می گفتیم نورعلی خان. ایشان به من گفت اسم تو هم بزرگ است. من نصف آن را می برم. گلپایگانی را کرد "گلپا".

 

 

*در بوداپست برنامه ها چطور پیش رفت؟

 

در بوداپست از تاریخ ایران گفتیم. یک شیربرنز درست به شکل مجسمه اسکار به من اهدا شد. به دوازده نفر این لوح داده شد که سه نفر آنها ایرانی بودند. اما به من به دلیل "شفافیت صدا،تحریرهای متنوع و اجرای خوب و..." یک دکترای افتخاری و مدال هنر هم از طرف نماینده سازمان ملل متحد پروفسور مازیتینی به من تعلق گرفت. الان سازمانی هم در فرانسه هست که می خواهد مانند همین مراسم تجلیل بوداپست با همکاری پروفسور صحرائیان و آکادمی از اساتید مختلف تقدیر کند. من شنیدم که مجلس سنای فرانسه هم می خواهد در این زمینه اقدام کند.

 

*این کنسرت" تخت جمشید " شما بالاخره چه شد آقای گلپا؟

 

قرار است این کنسرت در تخت جمشید برگزار شود و پول حاصل از آن به هنرمندان نیازمند تعلق بگیرد البته بعدا تصمیم گرفتیم  این پول به زلزله زدگان بم اهداء شود. تصمیم اجرای برنامه به جای خود است. هنوز دنبال کارصدور مجوز برای  برگزاری کنسرت هستیم. آقای صفار هرندی هم به پروفسور صحرائیان قول مساعد برای برگزاری کنسرت داده اند.

 

*به خاطر دارم زمانی هم شایع شد گویا قرار بر این بوده که پس از پیروزی آقای رفسنجانی در انتخابات اخیر در یک مانور تبلیغاتی با سازماندهی هواداران ایشان، کنسرت شما در" تخت جمشید" به یک نوعی اعلام فضای جدید سیاسی ، فرهنگی در کشور باشد...

 

خیر،چنین چیزی نبوده است. این مساله به هیچ کس ارتباطی نداشت.طرح خودم با حمایت های دکتر صحرائیان است.

 

*برنامه "گلها"

 

*ترتیب برنامه گلهای رادیو به چه شکل بود آقای گلپا؟

 

زمانی که به دعوت آقای پیرنیا به رادیو رفتم، آقای مشیر همایون شهردار که رئیس اداره موسیقی بود به من گفت ،گلپا! آمدی اینجا چه کار؟ گفتم من  به دعوت آقای پیرنیا آمده ام آواز بخوانم. گفت برو آوازت را پشت مرده بخوان!  شما ببینید! خیلی ها چوب لای چرخ من گذاشتند . برخی می گفتند بیا برو جاز بخوان و.. زود معروف و پولدار می شوی.. من اما دنبال چیز دیگری بودم... من رفتم و گفتم من می خواهم پشت زنده آواز بخوانم. مست مستم ساقیا دستم بگیر... با یک پیانیست بزرگ مانند مرتضی خان محجوبی در این دوره آشنا شدم. با او کار کردم. مرتضی خان می گفت این دریا نیست،اشک است ولی اشکی که قتی جاری می شود آدم را می سوزاند.. آن زمان روی دوچرخه هم که می نشستند این آواز "مست مستم ساقیا" را می خواندند. ما دنبال چنین چیزی بودیم. کارنامه موسیقی اصیل ما مشخص است. خدمات ارزنده ای که در برنامه گلها صورت گرفته است در ردیف شاخص ترین دوران موسیقی ماست. باید اینجا از مرحوم پیرنیا یاد کنم که مدیر لایق آن دوران بود.گلهای جاویدان،گلهای رنگارنگ،شاخه گل،برگ سبز و گلهای صحرایی. در هر یک از این برنامه ها افراد مطلع و هنرمندان وزین کشور شرکت داشتند. من در ان زمان با این گروه مطرح کردم که موسیقی ما فقط ردیف خواندن و اجرای چهار عمل اصلی نیست.چون چهار عمل اصلی مانند جدول ضرب برای مساله حل کردن است.ما زحمات اساتیدی چون عارف را ارج گذاشتیم اما گفتیم ما کلنل وزیری را هم داریم که موسیقی ما را علمی کرد و شاگردان بزرگی چون مرحوم صبا،مرحوم خالقی و... تربیت کرد. . مرحوم فاخته ای،مرحوم بنان،آقای عبدالوهاب شهیدی و من خوانندگانی هستیم که در گلهای جاویدان برنامه اجرا می کردیم. پیش از ما مرحوم ادیب و عبدالعلی وزیری هم در گلهای جاودان بوده اند. در گلهای رنگارنگ متداول بود که یک خانم معمولا شعر می خواند و یک آقا آوازش را می خواند. در برگ سبز یک برنامه عرفانی داشتیم که شبهای جمعه پخش می شد.در شاخه گل موسیقی محلی اجرا می شد و... موسیقی ما به گونه ای شد که هنرمند هم باید خوب دیکته می نوشت و هم خوب انشا می نوشت!... گفتیم موسیقی ما فقط بازخوانی عارف و شیدا نیست.کار زیبای آنها را امروز باید در موزه موسیقی خودمان حفظ کنیم. امروز مساله مهم خلاقیت است. شاگردانی که آقای صبا یا مرحوم حسین یاحقی تربیت کردند شاید خیلی جلوتر از انها حرکت کردند. اگر شاگردان از اساتید خود جلوتر نروند آن علم یا هنر می خوابد.

 

*آقای گلپا! دهه پنجاه خورشیدی انگار یک جوری اوج فعالیتهای موسیقایی ما بوده. در یک سو گلها را داشتیم و سوی دیگر جنتی عطایی ها و منفردزاده ها... به نظر شما چرا امروز این اتفاقات تقریبا دیگر تکرار نمی شوند؟...

 

نگاه کنید به من. وقتی این دو تا دست به هم نخورند،خب صدایی بلند نمی شود! باید به دنبال علت باشیم. ما زمانی صاحب آن موسیقی غنی بودیم ولی امروز تقریبا دیگر اینطور نیست. به نظر من ریشه اصلی این معضل در مساله اقتصادی  است. هنرمند جوانی که می آید ، ماشین می خواهد،خانه می خواهد،امکانات و.. این ها از راه موسیقی اصیل ایرانی آسان به دست نمی آید. این موسیقی به فداکاری و گذشت نیاز دارد. در نتیجه آن جوان می رود دنبال کارهای راحت و دم دستی...

 

*چقدر کیفیت ارتباطات افراد با هم در آن زمان تاثیر داشت؟

 

مرد بزرگی مانند داوود پیرنیا در راس کار قرار گرفته بود که خودش هم زیاد به مادیات اهمیت نمی داد. ایشان با طرحی که ریختند در همه زمینه های آواز،موسیقی،شعر و دکلمه تاثیر گذار شدند. شما باید زمان را هم در نظر بگیرید. آن زمان تا این حد احتیاجات زیاد نبودند. انقدر زندگی سخت نشده بود. سطح توقعات انقدر زیاد نبود. هنرمندان ما واقعا آزاده بودند... بعدها رابطه هم به وجود آمد و یک عده ای که محق نبودند وارد شدند... عیبی هم ندارد. برلیان چه در صندوقخانه باشد چه در ویترین،برلیان است... ببنید شما! بیش از بیست و هفت سال است که جلوی کار مرا گرفته اند. شما فکر می کنید فقط کسانی که در راس حاکمیتند این کار را کردند؟ نه. آن کسانی که همکار ما بودند اینگونه رفتار کردند. من از بیگانگان هرگز ننالم،که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...

 

*اوج کار شما چه زمانی بود و"گلپا" کی گل کرد؟

 

اوج کار من همان زمان "گلها" بود. اوج موسیقی ما هم در همین نزدیک به هفده سال بود. باید به شما بگویم ،من هفده سال اصلا ترانه نمی خواندم. فکر می کردم آوازخوان خلاق که ترانه نمی خواند.

 

*من تو را آسان نیاوردم به دست

 

*خب، داستان ترانه خواندتان به چه شکل بود؟

 

من بعد از هفده سال که آوازهای معروفم مثل "مست مستم ساقیا دستم بگیر.."،"ما رند خراباتی.."،"امشب شدم مست.." و.. مد شده بود،شنیدم می گویند "گلپا" نمی تواند ترانه بخواند! برای اینکه ثابت کنم می توانم ترانه بخوانم شروع کردم.

 

*اولین ترانه ای که خواندید چه بود؟

 

"قهر و ناز اندازه داره..."

 

*دوره ای هم با آقای جهانبخش پازوکی کار کردید...

 

بله. آهنگ "درویش"،"موی سفید"،"من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد..." و.. را با آقای پازوکی کار کردم. با اکثر هنرمندان خوب مانند آقای یاحقی،فرهنگ شریف،توکل،استاد تجویدی و... کار کرده ام.

 

*با کدام ترانه سراها بیشتر کار کرده اید؟

 

آقای معینی کرمانشاهی،بیزن ترقی،اردلان سرفراز،جهانبخش پازوکی، خانم هما میر افشار،خانم مخبر و... من همه اینها را دوست داشتم.

 

*ترانه هایی که شما اجرا کردید به اندازه آوازهایتان برد داشتند یا نه؟

 

در مجله "موسیقی قرن بیست و یکم" تیتر زدند،"حنجره طلایی برگشت و رکورد شکست". ترانه هایی که من خواندم بسیار فروش کرد.

 

*کاری هم این اواخر با آقای پازوکی در لس انجلس داشتید که شنیدم.

 

بله. "من تو را آسان نیاوردم به دست.." این ترانه،  آهنگ سال آنجا شد...

 

*در سینما و رادیو وارد عرصه بازیگری هم شدید؟

 

من هر کاری را یک بار تجربه کردم. یکی داستان شب بود که در رادیو به نام "آتشی بر دل" پخش شد. رل "مجید" را هفت شب در رادیو بازی کردم. بعد هم فیلم "حنجره طلایی" را تجربه کردم. دیدم سینما و تئاتر کار بسیار مشکل و وقتگیری است.

 

*"حنجره طلایی" در گیشه فروخت؟

 

اگر نمی فروخت  که بعد از آن نمی امدند برای فیلمهای دیگر با من قرارداد ببندند. دو قرارداد بعد را قبول نکردم. دیدم نمی توانم وقت بگذارم... من آن زمان هم شرکت پخش "لیماسو" را درمیدان شهریور داشتم، هم رادیو می رفتم،هم تلویزیون و هم نایت کلاب داشتم.... شبی دو ساعت بیشتر نمی خوابیدم. بیشتر رفقای من از هنرمندان تئاتر و سینما هستند...

 

*کدام یک از آنها از حلقه نزدیک دوستانتان بودند؟

 

باید دیگر به همه آنها گفت مرحوم! مرحوم فردین بود. آقای وحدت،آقای قدکچیان،آقای جمشید مشایخی که در مدرسه نظام و دانشکده افسری هم کلاس بودیم،آقای انتظامی و خیلی از خانم های هنرمند هم بودند...

 

*تلویزیون ملی ایران،هایده و دلکش

 

 

 

*آقای گلپا، شما در تلویزیون ملی ایران هم در آن زمان فعال بودید. تفاوتهای کار در رادیو با کار در تلویزیون چه بود؟...

 

تلویزیون هم یک نوع کار بود. در تلویزیون باید موسیقی خاص خودش را ارائه داد. ما عده ای هنرمند خوب داشتیم که در تلویزیون ترقی نمی کردند. یعنی نمی توانستند کار کنند. اینها از نظر تصویر راحت نبودند. خب،در "گلها" تصویرشان مثل تلویزیون پخش نمی شد. ان زمان هم مثل حالا نبود که شما آهنگی را بخوانید و بعد در تلویزیون لب زنی کنید... یک عده از خوانندگان ما اصلا از جلوی دوربین آمدن در می رفتند.

 

*در تلویزیون با زنده یاد خانم هایده هم همکاری می کردید.

 

بله. در برنامه "بزم عاشقان" با خانم هایده و خانم هما میرافشار همکاری کردم. صدای خانم هایده به صدای من نزدیک بود. می توانستم جای صدای او بخوانم. چون می دانید که خانمها معمولا چپ کوک می خوانند،آقایان راست کوک...

 

*رنگ و وسعت صدای خانم هایده به گواه اهالی فن بسیار شاخص بوده. در این دوخوانیهایی که شما با ایشان داشتید چنین چیزی مشهود بود؟

 

بله. البته همانطور که مطلعید پشت ایشان هم مانند همه هنرمندان دیگر شایعه ها زیاد بود. ایشان خانم بسیار خوب و محترمی بودند. هایده، صدای خیلی خوبی داشت. من نمی گویم ابداع کننده،ایشان اجراکننده عالی بودند. ایشان در برنامه های زنده قدرت صدای بسیاری داشتند. من تا یک پرده بالای دیاپازون در برنامه "آزاده ام من" با خانم هایده خوانده ام.

 

*چه شد که به فکر تاسیس نایت کلاب افتادید؟

 

در آن زمان خیلی از هنرمندان می رفتند سر بساط دوله ها و سلطنه ها و اکثرا دچار اعتیاد می شدند. شب تا سه بعد از نصف شب وقت خود را تلف می کردند. دلی،دلی،امان،امان! آخر شب هم یک پاکت در جیب اینها می گذاشتند. ما گفتیم چرا همچین کاری انجام بدهیم. من آمدم یک نایت کلاب تاسیس کردم برای کمک به هنرمندان.

 

*چه کسانی بیشتر در این نایت کلاب برنامه داشتند؟

 

خانم دلکش، خانم الهه،آقای یاحقی،فرهنگ شریف و... پولهای خوب هم می گرفتند. به همه جا رسیدند...

 

* بانو دلکش

 

*شما با زنده یاد خانم دلکش هم زیاد همکاری داشتید...

 

بله.با دلکش خاطرات زیادی داشتم..مسافرتهای زیاد می رفتیم. خانمی خوش صدا وهنرمند بودند. حالا اگر قدر خود را ندانست،به خودش مربوط است!

 

*چگونه از خاموشی ایشان مطلع شدید؟

 

با تلفن به من خبر دادند. من گفتم پیکر ایشان را در سردخانه نگه دارید تا من بیایم کاری کنیم. اما پسر ایشان زودتر اقدام کرده و ایشان را بردند در امامزاده طاهر دفن کردند. قرار بود در قطعع هنرمندان بهشت زهرا دفن شوند.

 

*تعداد زیادی از مردم در انتظار تشییع پیکر خانم دلکش جلوی بیمارستان در انتظار بودند. چرا ایشان به آن شکل به خاک سپرده شدند؟

 

خب پسرشان و همسر سابقشان اینطور می خواستند.

 

*اطلاع دارید که وصیت خود خانم دلکش چه بوده؟

 

مثل اینکه وصیت کرده بودند که ایشان را در امام زاده طاهر نزدیک قبر عبدالعلی وزیری دفن کنند.

 

*"گلپا" و انقلاب 57

 

*زمانی که مردم در خیابانها بودند و شعار می دادند، اکبر گلپایگانی کجا بود؟

 

اکبر گلپایگانی در لندن بود. در زمان انقلاب چون وطنش را دوست داشت برگشت ایران و گفت به خدا قطع کند خصم اگر سر ز تنم،به جهانی ندهم ذره ای خاک وطنم. گلپا آمد و با همه کارشکنی هایی که کردند در  ایران ماند.

 

*"شاه رفت".مردم در خیابانها سر از پا نمی شناسند.چراغ ماشین ها همه روشن است. نقل و شیرینی پخش می شود. اکبر گلپایگانی کجاست؟

 

در تهران. همین جا

 

*یعنی در خانه نشسته بودید؟

 

بله، در خانه! برای چه بیرون می رفتم؟ من صبح ساعت شش صبح می روم کوه،یک بعد از ظهر بر می گردم. استودیوی من هم در زیر زمین است .این برنامه روزانه من است...

 

*خب! کنجکاو نبودید که بروید بیرون ببینید مردم چه کار می کنند و..؟

 

چرا. چندین بار هم رفتم تماشاچی تظاهرات مردم بودم.

 

*تماشاچی؟! بدون هیچ حسی؟ مگر می شود آقای گلپا؟...

 

ببینید من که نمی توانم خودم را از مردم جدا کنم.هر چه مردم بخواهند من هم آن را می خواهم. به خاطر مردم زنده هستم....

 

*بعد از انقلاب برای شما مزاحمتی ایجاد شد؟

 

مزاحمت زیادی ایجاد نشد. اما نزدیک به یک ماه بازداشت شدم.

 

*به چه جرمی؟

 

می گفتند تو خواندی: پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است!...  گفتم خب چرا بیت دومش را نمی گویید :  این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست!

 

*کجا بازداشت بودید؟

 

اوین. همان شب هم که بعد ار بیست و چهار روز بازجویی کردند،آزاد شدم. خیلی هم به من احترام گذاشتند.

 

 

*لس انجلس و گوگوش

 

*آقای گلپا در سفری که به لس انجلس داشتید وضع همکاران قدیمتان را در جنوب کالیفرنیا چطور دیدید؟

 

مرتب به آنها گفتم به کشورتان برگردید! هیچ کدامشان راضی نیستند. می گویم برگردید. می ترسند. همه در آمد اینها در لس انجلس دست کارگزاران موسیقی در آنجا هست. قراردادهایی دارند که امضا می کنند. باور کنید،خیلی از آنها "همسیک" شده اند...

 

 

*رفتن خانم دلکش "خبر بد" بود. و لب گشودن خانم گوگوش در بزم ترانه خانه ای که پس از بیست و پنج سال سکوت  خواندنشان را دل دل می کرد،"خبر خوب"!

 

خب من با خانم گوگوش زمانی که ایران بودند ارتباط زیادی نداشتم. شنیدم که ایشان کارشان را در آنجا شروع کرده اند و موفق هم هستند. ولی اگر تمام لس انجلس را هم به من بدهند ،برای زندگی و ماندن آنجا نمی روم.

 

*فکر می کنید چرا انقدر فضای آشفته و نامطلوبی در مارکت موزیک ایرانی در لس انجلس حاکم است؟

 

به دلیل جو موجود در آنجا است. کار، دست خود هنرمندان نیست. اختیار خود را به برنامه گذارها می دهند و آنها هم برای پول در آوردن هر کاری با هنرمندان می کنند، آنها را می کشند...

 

*واسه دلای خسته بازم می خوام بخونم

 

 

*شعر یکی ازاین  آهنگ هایی که الان در استودیو مشغول کار روی آن هستید و بیشتر می پسندید را برای ما بخوانید.

 

توو چشات اشک زیاد،تو چشام اشک زیاد، ولی افسوس نمی یاد. چرا نمی یاد؟ آخه گریه هم حالی می خواد!

 

*حنجره گلپا چند ساله شده است؟

 

هفتاد و دو ساله. ولی من هنوز جوانم. یک جا خواندم،"دروغ نگو آینه،که من هنوز جوونم ،واسه دلای خسته بازم می خوام بخونم!"
+ نوشته شده در  Mon 14 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

     

 

 

 

"روز" -  با حرف و حدیث هایی که پیرامون برخی فعل و انفعالات اخیر در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی مطرح شده است،بار دیگر غالب ناظران صحنه سیاسی ایران در فضایی مبهم پیگیر آخرین تحولات این عرصه شده اند. در خصوص برخی نگرانی های موجود به سراغ محمد جواد جهانگیر زاده،عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی و نماینده مردم ارومیه( آذربایجان غربی) در مجلس شورای اسلامی رفته ایم و با او در رابطه با ساختار کنونی وزارت اطلاعات و تجربه قتل های سیاسی دگراندیشان ایرانی در مقطعی از فعالیت های این ارگان مهم امنیتی در جمهوری اسلامی سخن گفته ایم. عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس در گفتگو با "روز"، ضمن رد کامل احتمال از سر گیری پروژه معروف به "قتل درمانی" در وزارت اطلاعات، ساختار فعلی وزارتخانه را از این لحاظ "اطمینان بخش" عنوان می کند. او گزینش دری نجف آبادی به عنوان وزیر اطلاعات کابینه محمد خاتمی را "بدترین گزینه ممکن" برای سکانداری وزارت اطلاعات در طول تاریخ جمهوری اسلامی عنوان کرده و روند فعالیت های محسنی اژه ای را به نوعی در تداوم سیاستهای یونسی در این وزارتخانه می داند. جهانگیرزاده ابراز "امیدواری" می کند که جریان قتل های سیاسی دگراندیشان ایرانی موسوم به "قتل های زنجیره ای" دیگر تکرار نشود.

* دوره جدید فعالیت های وزارت اطلاعات، همراه با برخی شک و شبهه ها نسبت به بازگشت فضای قتل های سیاسی دگراندیشان آغاز شده است. در این  سه ماهی که از شروع به کار تیم آقای اژه ای در وزارت اطلاعات می گذرد، شما تفاوت ساختاری وزارت در دولت آقای خاتمی و احمدی نژاد را چطور  می بینید؟

اساسا بحث وزارت اطلاعات به دلیل اینکه موضوعی بخشی و متعلق به یک زمان خاص نیست همیشه به گونه ای مطرح بوده است. این مساله،متعلق به همه زمانهاست. به اعتقاد من باید به وزارت اطلاعات خارج از دیدگاههای جناحی نگاه کرد.

*خب، منظور همان تفاوت در رویکردهای حاکم بر وزارت است. تفاوتی در رویکرد ماموریت های اطلاعاتی اتفاق افتاده؟

وزارتخانه به هر حال یک سری اهدافی دارد. برای کشف توطئه ها همیشه آماده است.تفاوت این است که ممکن است در هر زمان ماموریت ها و اولویت های اطلاعاتی تعقییر کنند.اما مساله حفظ امنیت کشور و کشف توطئه هیچ گاه تعطیل پذیر نیست. حتی می خواهم به شما بگویم،عدم وجود جرائم اطلاعاتی هم از اهمیت کار وزارت اطلاعات نمی کاهد. به اعتقاد من،رویکرد وزارت چه در زمان آقای خاتمی و چه زمان آقای احمدی نژاد رویکرد مثبتی بوده است.

*شما نقش آقای یونسی در هدایت وزارت پس از کشف و اعلام رسمی منشا قتل های زنجیره ای در این ارگان را چطور ارزیابی می کنید؟

خب وزارت اطلاعات در زمان آقای خاتمی با زلزله ای عظیم روبه رو شد که تا مرحله فروپاشی هم رفت اما با درایت آقای یونسی و پشتیبانی های مقام معظم رهبری و همه دلسوزان نظام این مرحله بسیار بحرانی را پشت سر گذاشتیم. حتی کسانی که آن زمان هیچ کدام از عملکردهای وزارت اطلاعات را بر نمی تابیدند بعدا به این نتیجه رسیدند که وزارت باید تقویت شود.آنها دریافتند که وزارت اطلاعات متعلق به هیچ دسته و جناح خاصی نیست.

*یعنی در دوران جدید وزارت آقای اژه ای، همان سیاستهای زمان آقای یونسی پی گرفته می شود؟

بله. ایشان هم به این وضعیت ادامه می دهند.وزیر منتخب نقش موثری در این روند بازی می کند.

*درباره تعقییر برخی خط مشی ها و خطوط ماموریتهای اطلاعاتی چطور؟

من تا به حال تفاوت جدی و محرزی در ماموریت های اطلاعاتی وزارت نسبت به سابق ندیده ام.

*درباره تعقییرات در برخی معاونت های کلیدی چه می فرمایید؟

اگر هم چنین تعقییراتی در معاونت ها ایجاد شده،اساسا موجب ورود افراد جناحی و سیاسی کار به وزارت اطلاعات نشده است.وزیر جدید تعقییرات گسترده ای در ساختار وزارت اطلاعات انجام نداده است.

*شما کتاب خاطرات آقای دری نجف آبادی را مطالعه کردید؟

خیر. من هنوز این کتاب را نخوانده ام.

*انتخاب آقای دری نجف آبادی در بدو شروع به کار کابینه آقای خاتمی را چطور ارزیابی می کنید؟

به نظر من،انتخاب آقای دری نجف آبادی یکی از بدترین گزینه ها برای وزارت اطلاعات در تاریخ جمهوری اسلامی بود.ایشان آشنایی به امور اطلاعاتی نداشتند و به امور نگاه اطلاعاتی نمی کردند. برداشت های ایشان از مسائل مطرح کشور درست نبود.آقای دری نجف آبادی می توانستند جلوی بخشی از ضربه ای که در جریان "قتل های زنجیره ای" به وزارت اطلاعات وارد آمد را بگیرند.

*به این ترتیب احتمال وقوع دوباره پروژه معروف به "قتل درمانی" را منتفی می دانید؟

معتقدم آن مساله یک بار اتفاق افتاد.من برای این پدیده تحلیل دارم.

*گزینه های شما برای این تحلیل چه چیز است؟

آیا این مساله ناشی از یک تحلیل غلط بود؟ آیا ناشی از تحریک عواطف و احساسات آنها بود؟ آیا ناشی از برداشتی برای محافظت از کشور بود؟

*در حال حاظر برای جلوگیری از عملیاتی شدن آن"برداشت های غلط" که به آنها اشاره می کنید وضع به چه شکل است ؟

امروز آنچه ما می بینیم این است که سازمان وزارت اطلاعات در بحث حفاظت از کارکنان،مدیران و ماموریت های خود جدی است.امیدوارم چنین پدیده هایی دیگر تکرار نشود.

*همزمان با آغاز به کار دولت جدید، طرح استقلال حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات از بدنه وزارتخانه و متعاقب آن بحث ضرورت ساماندهی نهادهای موازی اطلاعاتی پس از چند اظهار نظر از جمله اظهارات آقای الیاس نادران در مجلس بار دیگر به شکل جدی مطرح شد.گمان می کنید بحث احتمال اجرایی شدن چنین طرحی در مقطع فعلی حامل چه معنایی است؟

ما با دوستان خودمان،از جمله آقای نادران در مورد این طرح صحبت کردیم.ما مخالف این طرح بودیم. با توجه به روی کار آمدن دولت جدید که تنها ابزار کار امنیتی آن همین وزارت اطلاعات است، پیش کشیدن چنین طرحی اصلا مناسب نیست. این مساله در شرایط استقرار دولت جدید اصلا به مصلحت نیست. نکته دوم بحث اولویت ذاتی است.باید بررسی کرد و دید که آیا اجرایی شدن چنین طرحی به مصلحت کشور است یا نه؟

*در رابطه با بعد حقوقی این طرح چطور؟

 من معتقدم اساسا بیان چنین طرحی اشکال حقوقی هم دارد.در نهادها و یا سازمانهایی که مسئول سازمان توسط مقام معظم رهبری منصوب می شود،عزل و نصب فرمانده حفاظت هم به عهده مقام معظم رهبری است. در حالی که انتخاب وزیر اطلاعات با رئیس جمهور و به کارگیری او با رای مجلس است.طبیعی است که این مساله صرفا در حوزه کار دولت قرار دارد.چون در زمره نهادهای نظامی هم قرار نمی گیرد،تعیین مسئول حفاظت اطلاعات آن هم به عهده وزیر با هماهنگی رئیس جمهور است. ما این طرح را طرح مناسبی با شرایط وزارت اطلاعات ارزیابی نمی کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 13 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

این روزها مرتب با منه. چقدر دوستش دارم. چقدر وسوسه انگیز و غرق کنندس بره من نام  فدریکو گارسیالورکا،ایگناسیو،اسپانیا صدای شاملو... آه ایگناسیو.... یکی می گفت تو نسبت به چند تا اسم از خودت بی خود می شی معمولن. حالا بماند اونه کیا کین ولی انصافن یکی از اونا لورکاس..

  

 

شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...

 


                                   

+ نوشته شده در  Thu 10 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 


 

 
152253.jpg

  

بالاخره باز یه مطلب توو "شرق"  به رشته تحریر در آوردم!

 ولتر، كشيش نوانديش مسيحى، در ۱۶۶۴ به دنيا آمد. ولتر در فلسفه از شيوه خاصى پيروى مى كرد كه محور آن خرده گيرى بر آراى پيشينيان بود. هموست كه پرچمدار نوانديشى دينى در دين مسيحيت مى شود و خطاب به پرسش پاپ بنديكتوس چهاردهم كه به او گفت: «شما، در جامعه هاى مدرن خود، به بهانه آزادى قلم و نمايش، خيال و ميل جنسى مردم را تحريك مى كنيد و آنان را بدين سان آلوده دامن بار مى آوريد.» پاسخ مى دهد: «آزادى، جوانان ما را آلوده دامن بار نمى آورد!» آرا و اظهاراتى از اين جنس است كه خشم ارباب كليسا را برمى انگيزاند. آنها دست به كار شده و ولتر را كافر و ملحد مى خوانند تا جايى كه كمر به كشتن او مى بندند. كليساى دوران ولتر در حوزه علم و فرهنگ جزم گرا بوده و اين همه، پنجمين شوراى ناشران را وامى دارد كه رسماً اعلام كند بيرون از آغوش مسيحيت دانش و رستگارى وجود ندارد. مهم از اين رو است كه حكومت تحت سلطه كليسا، برخى از اصول و عقايد عقلى و طبيعى را هم كه غالباً ريشه يونانى و رومى داشتند، در شمار مقدسات مسيحيت عنوان مى كند. دوران، دوران محاكمه گاليله است. در حالى كه او حركت زمين و عدم مركزيت آن را وكپرنيك بيضى شكل بودن حركات ستارگان را اثبات مى كرد، كليساى كاتوليك بر او برآشفت و محاكمه بزرگى را براى او تدارك ديد. در حالى كه آباى كليسا خود را جانشين عيسى مسيح (ع) و حافظ آئين او قلمداد مى كردند و دادگاه هاى تفتيش عقايد را براى سركوب هر نوع مخالفى برپا كرده بودند، ولتر تكاپوى خود را آغاز كرد. او تا پايان عمر پركشمكش خود هيچ گاه شعار مشهورش را از خاطر نبرد: «رسوايى را بكوبيد!» پژوهشگران مقصود ولتر از واژه «رسوايى» را استحمار عنوان كرده اند كه وظيفه اى جز اشاعه خرافات، خشونت، اختناق، و استبداد براىخود متصور نيست...

+ نوشته شده در  Thu 10 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

  

"روز" - نوزدهم آبان ماه؛ درست پنجاه و یک سال تمام از جانباختن دکتر حسین فاطمی متعاقب کودتای بیست و هشتم مردادماه سال سی و دو گذشت.دکتر حسین فاطمی! مردی وارسته و عاشق، از معدود یاران واقعی دکتر محمد مصدق که تا واپسین سکانس رزم، راه تکامل و تحول پوئید. پر بی راه نیست که دکتر مصدق در فرازی از سخنانش درباره جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران می گوید :« اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است...» هنوز صدای دکتر فاطمی در تاریخ معاصر بی سرانجام میهن مکرر است : تکيه به سرنيزه توان کرد ليک بر سر سرنيزه نشايد نشست!...

 

 

*سکانس یک

 

یک هزار و دویست و نود و نه خورشیدی در شهر نائین،در خانواده ای روحانی بر خشت این جهان افتاد. تحصیلات قدیم را نزد پدرش آیت الله سید علی محمد سیف العلماء و سایر افراد خانواده در شهر مشهد فرا گرفت.پس از اخذ دیپلم راهی تهران شد. حسین فاطمی پس از فارق التحصیلی از دانشسرای تهران برای ادامه تحصیل عازم فرانسه شد. او در فرانسه،در رشته های حقوق بین المللی و علوم اجتماعی و روزنامه نگاری به اخذ درجه دکترا نائل شد. فاطمی به میهن بازگشته و از ۱۳۲۰ به این سو رسما کار روزنامه نگاری را آغاز می کند.اپتدا روزنامه "باختر" را در تهران منتشر کرد،پس از آن به پایتخت آمده و انتشار "باختر" را در آنجا ادامه داد. صاحب امتیاز جریده مذکور برادر حسین فاطمی بوده است. مبارزات قلمی دکتر فاطمی از سال ۱۳۲۳ اوج می گیرد و در همین ایام مدتی را به خاطر یکی از مقالاتش به بند قاتلان مطبوعات آن دوران گرفتار می آید! از بی باکی و جسارت این روزنامه نگار شهره ایرانی و پیکار او در راه توده زحمتکش مردم بسیار قلمی کرده اند. از او در فاصله سالهای 1323 تا 1325 مقالات جالب توجهی پیرامون مساله نفت و آذربایجان منتشر شده است.در این مقطع زمانی دکتر فاطمی برای مدتی دوباره راهی اروپا شده و پس از بازگشت در نیمه اول سال 1328 روزنامه مشهور خود "باختر امروز" را منتشر می کند.  نگاه فاطمی به چگونگی پیشرفت جنبش اصلاحی در جامعه ایران در خور توجه است. او در سرمقاله شماره سوم که بعلت توقيف باختر امروز بنام " سرگذشت " منتشر می شد، تحت عنوان " برای اصلاح ايران بايد قربانی داد " می نویسد: " قلدری و استبداد مثل زالو تا شکمش از خون مظلومان و بيگناهان پر نشود از حرکت نخواهد افتاد، اصلاح وطن محتاج به قربانی است، من بسهم خود برای قربانی شدن هميشه آماده بوده ام. " در اول آبان ماه سال 1328،جبهه ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق تشکیل می شود. با پیوستن به دکتر فاطمی به این جبهه،باختر امروز به نوعی به محلی برای درج افکار و عقاید جبهه ملی بدل می شود. دوم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و سی خورشیدی دکتر مصدق به نخست وزیری انتخاب می شود و دکتر فاطمی به عنوان معاون نخست وزیر معرفی می شود.

 

*ترور توسط فدائیان اسلام

 

 درست در همان سال، دکتر فاطمی هنگام سخنرانی بر مزار محمد مسعود،زمانی که این جمله را بر زبان داشته « بدبختی ما آن است که در این جهنم قانون اجرا نمی شود...» توسط عبد خدائی،جوانی از گروه فدائیان اسلام مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شدت مجروح می شود. او درد ناشی از این ترور تا پایان عمر کوتاهش با خود کشید. دکتر پس از جان به در بردن از ترور توسط فدائیان اسلام در بیمارستان نیز از گزند سوءقصد در امان نمانده است. گفته اند که پس از نخستین جراحی،نیمه شب هنگامی که او هنوز به هوش نیامده بود،چند تن ناشناس به اطاق فاطمی رفته و پانسمانهای محل عمل را از بین می برند! پرستاران مطلع شده و دکتر غلامحسین مصدق،پزشک معالج او را مطلع می کنند و فاطمی با جراحی مجدد از مرگ نجات می یابد. دکتر فاطمی در دوره هفدهم مجلس شورای ملی به نمایندگی از مردم تهران وارد مجلس شده است. در دوره ای نیز معاونت پارلمانی دکتر مصدق را عهده دار بوده است. پس از استعفای نواب،وزیر خارجه دولت مصدق،فاطمی سکان وزارت خارجه را بر عهده می گیرد. با آغاز وزارت دکتر فاطمی در مهرماه 1331 ،سیاست های ضد امپریالیستی خصوصا ضد انگلیسی فاطمی بیشتر عیان می شود. هم از این روست که دولت مطبوع بریتانیا خیلی زود از سمت و سوی سیاستهای مقتضی توسط فاطمی به شدت آشفته می شود. گفته اند که در زمان حضور دکتر فاطمی در وزارت امور خارجه،سازمانی کهنه،فرسوده و اشرافی که جز محلی برای تقسیم مناصب سفارت،کارداری و.. بین "هزار فامیل" کارآیی دیگری نداشته به وزارتخانه ای پویا تبدیل شده است...

 

*همایونی از قماش همان "همایون" ها

 

بیست و پنجم مردادماه، روزهایی پیش از کودتای بیست و هشتم مردادماه سال سی و دو ،دکتر فاطمی توسط گارد شاهنشاهی دستگیر شده و صبح همان روز به خانه باز می گردد. دکتر فاطمی در کودتای نافرجام نيمه شب بيست وپنجم مردادماه ۱۳۳۲ بوسيله گارد شاهی بنحو اهانت آميزی بازداشت شده است ولی هنگامی که سحرگاهان پيروزمندانه به خانه اش باز می گردد در سرمقاله يکشنبه بيست و پنجم مرداد ۱۳۳۲ (شماره ۱۱۷۲)

می نویسد: « ساعت يازده و نيم ديشب چند افسر مسلح و قريب پنجاه، شصت نفر سرباز گارد شاهنشاهی شصت تير بدست مثل راهزنانی که در کتابهای افسانهء قرون وسطائی خوانده ايد، به خانه  من ريختند و بدون اين که حتی اجازه دهند من کفش پا کنم در برابر شيون طفل يازده ماهه و مادرش مرا به سعدآباد ـ کاخ سلطنتی ـ توقيفگاه گارد شاهنشاهی بردند و در هر اطاق خانه ام نيز تا ساعت چهار صبح دوازده سرباز بيتوته فرمودند.... پس از حادثه نهم اسفند که خود شاه دخالت مستقيم در آن داشت، من ديگر تا آنوقت بدربار نرفته بودم، ولی ناگهان برای گفتن مطالبی تلفن کردم و يکسر گرسنه از وزارتخانه به کاخ اختصاصی رفتم، ديدم شاه از دکتر مصدق گله می کند و ميگويد، مصدق از من رنجيده است، به گمان اينکه در حادثهء نهم اسفند من دست داشته ام. شما چه ميگوئيد؟ بی پروا به او گفتم که من ترديد ندارم اعليحضرت بوجود آورنده اين صحنهء شرم آور بوده ايد. بعد بدو چشمان او که خيلی داعيهء معصوميت دارند، نگاه کرده، گفتم: به من بفرمائيد تا کجا ميخواهيد برويد. آيا اعمال فاروق برای شما سرمشق نشده است که تا آنجا رفت که تاج و تخت خويش را در روز موعود از دست گذاشت. آيا شما هم از آن راه ميخواهيد برويد.؟...به او گفتم: يکبار در سی ام تير بدستور سفارت انگليس دکتر مصدق را مجبور به استعفا کرديد و سزای آنرا ديديد. آيا خيال ميکنيد ممکن است آن آزمايش تلخ را تکرار کرد؟»

دکتر فاطمی در روایت خود از حال و هوای پادشاه در آن روز می گوید  که « من در طول دوازده سال اخير هرگز به آستان اين جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده موقع ضعف و جبن سر در هم ميکشد و در فرصت مناسب نيش جانگزای خود را ميزند، سر فرود نياورده ام». وی اضافه می کند « اين آخرين دفعه هم به ابتکار خودش نشان همايون به من داد که هرگز نشان اهدائی او را بر سينه نزدم زيرا ميدانستم که اين  "همايون"  از قماش همان

 "همايون "هائی است که پنجاه شصت (راجه) نظير او را انگليس ها در موقع اشغال هند در خاک وسيع آن کشور ايجاد کرده اند. دربار دشمن همهء آزادمردان، وطن پرستان و خصم مبارزين راه استقلال و آزاديست....يکی نيست از او بپرسد، ديگر شما و فاميل شما از اين يک مشت پا برهنه و لختی که بيست سال پدرت آنها را بنفت جنوب زير نظر مستقيم خويش فروخت و برای چهل سال بعد از خود نيز قرارداد ۱۹۳۳ را باقی گذاشته چه ميخواهيد؟...پدر شما يک مرتبه به دستياری "آيرنسيد" کلنل انگليسی، بر روی هموطنان خود شمشير کشيد و عاقبت در منتهای نکبت در گوشه “ ژوهانسبورگ” چشم بر هم گذاشت. او از اين جنايت چه چيزی ديد که امروز شما از روی نقشه فرستاده های سفارت انگليس، بغداد و ايادی جيره خوار اجنبی همان راه نکبت بار و ملعنت آميز را از نو می پيمائيد.؟»

فاطمی از یاد نمی برد که همرزم خود دکتر محمد مصدق را نیز که در بسیاری از اوقات وفاداری خود را به پادشاه اعلام می کرد، مورد پرسش قرار دهد. « آقای دکتر مصدق! چقدر بايد صبر و تحمل کرد و تا کی بايد شاهد اين فجايع و رسوائيهای پنهانی و آشکار دربار بود... ديشب در همان موقعی که شصت تيرهای افسران و سربازان گارد شاهنشاهی بطرف من نشانه گرفته بودند و مرا به توقيفگاه سعد آباد ميبردند، من با کمال خونسردی اين شعـر سعـدی را زمزمه ميکردم. چو تيره شود مرد را روزگار / همه آن کند کش نيايد بکار »

*نطق آتشین دکتر فاطمی و شعار مشهور "جمهوری دموکراتیک به جای نظام شاهنشاهی"

 

یک روز پس از دستگیری توسط گارد شاهنشاهی است که دکتر حسین فاطمی "نطق آتشین"خود را در میدان بهارستان تهران ایراد می کند.میتینگ بزرگی که عمده ترین شعار شرکت کنندگان در آن بر خلاف مشی مصالحه جویانه جبهه ملی،"ما شاه نمی خواهیم!" بوده است. کودتای بیست و پنجم مردادماه عقیم می شود. محمد رضا شاه پهلوی کشور را ترک می کند. حزب توده ایران شعار "جمهوری دموکراتیک" را به جای نظام شاهنشاهی مطرح می کند و به گفته دکتر نورالدین کیانوری به  کادرهای حزبی دستور داده می شود با تظاهرات وسیع در خیابانها این "پیروزی" را به شکل "مبارزه جویانه" جشن بگیرند. « تنها حزب توده ایران چنین شعاری نداد.دکتر فاطمی نیز در سخنرانی آتشین خود در روز بیست و ششم مرداد در میتینگ عظیم میدان بهارستان خواستار انحلال سلطنت گردید. عنوان روزنامه "باختر امروز" به قلم شهید دکتر فاطمی این بود : "خائنی که می خواست وطن را به خاک و خون بکشد رفت" » بر اساس اسناد معتبر تاریخی، تظاهرکنندگان توده ای،همراه با دکتر فاطمی تا آخر شب بیست و هفتم مردادماه سی و دو خیابانها را در اختیار خود داشته اند. در غروب روز بیست و هفتم مردادماه،درست ساعاتی پیش از وقوع کودتا،قریب به ششصد نفر از افراد و کادرهای حزبی دستگیر می شوند. در میان افراد دستگیر شده چهره هایی شاخص چون زنده یاد دکتر داوود نوروزی، روزنامه نگار شهره و سردبیر خوش قلم "به سوی آینده" نیز حضور داشته اند.

 

*کودتای بیست و هشتم مرداد 32 و روزهای اختفا

 

 کودتا به سرانجام می رسد. جنبش ملی ایران بار دیگر بی سرانجامی را مکرر می کند. محمد رضا شاه پهلوی به ایالات متحده می گوید « سلطنتم را اول از خدا و بعد از شما دارم». پادشاه مستاصل با کودتای کلان سرمایه داری انحصاری جهانی و ارتجاع داخلی به کشور باز می گردد.زنده یاد دکتر داوود نوروزی که نقش موثری در افشای نقش آن بخش از روحانیون که در جریان کودتای بیست و هشتم مردادماه به "روحانیون انگلیسی" مشهور شدند داشت ناخواسته به جلای وطن تن  داده و تا واپسین سکانس رزم در برلین شرقی  پیکار با ارتجاع را ادامه می دهد... عده زیادی از تحولخواهان دیگر نیز دستگیر شده و تنی چند مانند دکتر حسین فاطمی در اماکن امن مخفی می شوند. بر اساس اسناد منتشره،در این فاصله، فاطمی به رهبری حزب توده ایران پیغام می دهد که جای او در خطر است و استمداد می طلبد. کیانوری در این رابطه می گوید « ما مکان آماده ای برای مخفی کردن دکتر فاطمی در اختیار نداشتیم.لذا من خانه مخفی خود و مریم را در اختیار او گذاشتم و خودم به جای دیگری رفتم. مریم هم تا یک هفته از او پذیرایی کرد تا بالاخره یکی از افسران سازمان که دکتر داروساز بود آپارتمان خود را در اختیار ما قرار داد و فاطمی به این محل رفت...» دکتر فاطمی روزهای زیادی را در خانه مذکور سپری می کند. ثانیه ها،ثانیه های التهابند. تنها هفته هایی پس از کودتای بیست و هشتم مرداد! روزهایی که احتیاط زیادی را می طلبیدند سرانجام انگونه که نباید رقم می خورند! کیانوری به یاد می آورد  « من به او [دکتر فاطمی] گفته بودم که در طول روز از پنجره به بیرون نگاه نکند و برای اینکه خسته نشود مقداری کتاب هم در اختیار او قرار داده بودیم. طرف شمالی اتاق که دکتر فاطمی در آن زندگی می کرد مشرف به یک خانه بود.روزی دکتر فاطمی بر اثر خستگی پرده را کنار می زند و از پنجره به بیرون نگاه می کند.پیرزنی او را با این ریش بلند که گذاشته بود می بیند و به صاحبخانه خبر می دهد و انها هم پلیس را در جریان می گذارند.بدین ترتیب دکتر فاطمی و دوست افسر ما دستگیر شدند. ما در تدارک خارج کردن دکتر فاطمی از مرز بودیم.متاسفانه او به علت بی احتیاطی خودش دستگیر شد و قهرمانانه به شهادت رسید.» درباره روزهای آخر پیش از دستگیری،حرف و سخن فراوان است. گویا در روزهای آخر دکتر فاطمی مباحث کلیدی را در خانه دکتر کیانوری و خانم مریم فیروز مطرح کرده است. « ... او از اینکه دکتر مصدق نسبت به دشمنان جنبش نرمش نشان می داد،از اینکه پس از فرار شاه تصمیم قاطع درباره اعلام جمهوری نگرفت،از اینکه به فرماندار نظامی دستور تظاهرات ضد شاه را داد و از همه بالاتر از اعتمادی که مصدق به بستگان خود داشت و علی رغم تذکر ما درباره همکاری سرتیپ دفتری با کودتاچیان در بیست و هفتم مرداد او را به ریاست شهربانی و فرماندار نظامی تهران برگزید،گله و ناله داشت... او می گفت که دکتر مصدق به گزارشات سرتیپ دفتری که دقیقا معلوم شد برای کودتاچیان کار می کرد،اعتماد داشت و دفتری گزارش می داد که "مساله مهمی نیست و به زودی آرامش برقرار می شود!" این همان پاسخی است که مصدق در تلفن به ما داد...» ماشاالله ورقاء،رئیس دایره ی اطلاعات و مراقبت شهربانی کل کشور در کتاب"رویدادهایی از سازمان افسران وابسته به حزب توده ی ایران" که " در سایه بیم و امید" نام دارد و به تازگی به بازار نشر عرضه شده است عنوان می کند که « همگان از پنهان داشتن دکتر حسین فاطمی،وزیر امور خارجه دولت مصدق و یکی از نزدیکترین همکاران او در خانه یکی از افسران سازمان افسری به نام دکتر محمود محسنی خبر داشتند اما کمتر کسی از واقعیت دیگر آگاه است که حزب و سازمان افسری به همه ی اعضای خود که در فرمانداری نظامی،اداره اطلاعات و شهربانی کل و دیگر سازمانهای پیگرد و دستگیری و بازپرسی مقام و موقعیتی داشتند موکدا توصیه و سفارش نموده بود که باید از همه ی دوستداران و موافقان دولت فروریخته ی مصدق پشتیبانی و محافظت و نگه داری شود...»

 

 

* دستگیری

 

ششم آبان ماه 1332،دکتر فاطمی سرانجام دستگیر می شود. خود، زمان دستگیریش را اینگونه روایت کرده است. « ... وقتی سرگرد مولوی مرا به دربار آورد ، سرتیپ نصیری رئیس گارذ سلطنتی به کنار جیپی که من در آن نشسته بودم آمد و به من گفت  : "خائن وطن فروش کداک گوری بودی؟" من در جواب گفتم،تیمسار،دکتر مصدق وطن فروش نبود و به ملت ایران بزرگترین خدمات تاریخی را نموده. نصیری از حرف من بر آشفت و سیلی محکمی به صورت من زد که از بینی من خون جاری شد. سپس فریاد کشید که "این پدرسوخته را چرا زنده آورده ای.بدهید او را بکشند"... » در بخش های دیگر روایت دکتر فاطمی از روزهای مقاومت خود او از سه ساعتی می گوید که در شهربانی،در اتاق سرتیپ تیمور بختیار بوده تا "اراذل و اوباش" بار دیگر به یاری سلطنت برخیزند. « این مدت برای خبر کردن اراذل و اوباش کافی بود. هنگامی که مرا به عنوان انتقال به لشکر دو زرهی از شهربانی بیرون آوردند،برخلاف همه متهمین که از حیاط پشت شهربانی آنها را سوار اتومبیل می کردند،مرا به خیابانی که روبه روی وزارت خارجه است آوردند و به مجردی که جلوی پله ها رسیدم،ده دوازده نفر که میان آنها شعبان بی مخ را شناختم در انتظار من بودند و به محض اینکه از پله ها پایین امدم با چاقو و کارد و لگد و مشت به جان من افتادند.در حالی که دست های من را با دستبند بسته بودند،ضربه های چاقو بر بدنم می خورد... ولی خواهرم جمعیت را شکافت و خود را روی من انداخت و ضربات بی شماری را متحمل شد و اگر او نبود مرا در آنجا با چاقو کشته بودند تا به ملت ایران اعلام کنند که به دست "مردم" تکه تکه شده ام!...» سوء قصد فدائیان اسلام و هواخواخوهان سلطنت پهلوی به جان دکتر فاطمی تنها چند نمونه از تلاش ها برای از میان برداشتن او بوده است.

 

*تکیه به سرنیزه توان کرد لیک بر سر سرنیزه نتوان نشست

 

دکتر فاطمی با یقین بر اینکه سرانجام روزی توسط استبداد و ارتجاع حاکم از پا در خواهد آمد به تنظیم وصیت نامه ای اقدام می کند. او پیش از تنظیم وصیت نامه خطاب به محمدرضا شاه پهلوی و آزموده سه تقاضای خود را مطرح کرده است. «  یکی اینکه برادران و خواهران و زن و فرزندم را ببینم. و دیگر اینکه با پیشوا و پدر بزرگوارم،دکتر مصدق و یاران او دیدار کنم. و سوم اینکه شما افسران چند دقیقه به بیانات من گوش کنید.» فاطمی لب می گشاید و افسران مبهوت سحر کلام او می شوند. دکتر فاطمی قبل از تيرباران خطاب به افسران اظهار می دارد:« آقايان افسران، در آخرين ساعت حيات هيچ محکومی در مقام تظاهر و عوامفريبی آنهم مامورين اعدام خود بر نميآيد. آنچه بشما در اين ساعت که از حيات خود نوميد و بمرگ خود يقين دارم، ميگويم، از صميم دل و از روی حقيقت و ايمان است. ما از نهضتی که در اين کشور به پيشوائی دکتر مصدق شروع کرديم، هيچ قصد و غرض جز تامين عزت و استقلال مملکت و قطع نفوذ اجانب و سعادت و سربلندی ملت ايران نداشتيم. ما در پی جاه و مقام و آش و پلو نبوديم. رهبر ما هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدران و زورگويان داخلی و خارجی دارد و او در راه نجات ايران از همه چيز خود صرفنظر کرده و حاضر است تا آخرين قطره خون خود رابرای ايران بدهد. آقايان افسران، کار کشور ما بر اثر صد سال استعمار بجائی رسيده بود که بيگانگان يک شاه را از روی تخت سلطنت برداشتند و شاه فعلی را بجای او گذاشتند...»

او در بخش دیگری از نطق تاریخی اش خطاب به افسران می گوید، « آقايان افسران، ميدانيد چرا من کشته ميشوم؟ من برای اين کشته ميشوم که اولين اقدام من در وزارت امور خارجه بدستور پيشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگليس در ايران بود و بنا بگفته پيشوای ما سرگذشت جبهه ملی بايد سرمشق مردمی شود که در خاور ميانه عليه مظالم انگليس قيام می کنند. ولی من بهيچوجه مايوس نيستم و يقين دارم که خون من درس عبرتی برای هزاران جوان ايرانی شده و آنها با تائيدات خداوند متعال قادر و عادل انتقام اين ملت ستمديده را از استعمار انگلستان و ايادی ناپاک آن خواهند گرفت... آقايان افسران، ما سه سال در اين کشور حکومت کرديم و يکنفر از مخالفين خود را نکشتيم. برای اينکه ما نيامده بوديم برادر کشی کنيم. ما برای آن قيام کرديم که ايران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنيم...  شاه فکر ميکند با کشتن و زجر و شکنجه و حبس ميتواند مردم ايران را مرعوب و مغلوب سازد. اين اشتباه بزرگيست.  تکيه به سرنيزه توان کرد ليک / بر سر سرنيزه نشايد نشست!... »

 

 

 

فاطمی در فراز پایانی سخنان خود تصریح می کند که « شاه بايد بداند که با کشتن من وامثال من نفرين و لعنت نسل های آينده نصيبش خواهد بود. من يقين دارم که خدای ايران اين مردم ستمديده را از شر اين ضحاک خون آشام نجات خواهد داد.» او سخنان خود را اینگونه به پایان می برد «  کشتن من بيگناه درد شاه را نيز دوا نميکند. تنها تقوا و ايران پرستی و شرافت و درستکاری و عدالت اجتماعی است که ميتواند درد های اجتماعی و سياسی و اقتصادی ما را چاره نمايد. اميد وارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه خود را ادامه دهند، زيرا من بآرزوی خود رسيده و سعادت جاودانی شهادت نصيبم شد. پاينده ايران، زنده باد دکتر مصدق...»

 

 *برای آخرین بار،تو را خدا نگهدار

 

 دکتر، با بستگان خود برای آخرین بار دیدار می کند. او سراغ سعید (فرزند برادرش) را می گیرد. زمانی که سعید فاطمی را بر بالین او می اورند،با اینکه فاطمی از شدت بیماری در ضعف مطلق بوده،برخواسته،سعید را در آغوش کشیده و در حالی که گونه هایش خیس اشک بوده اند می گوید « سعید،من می میرم.من رفتنی هستم و من می دانم که تو زنده خواهی ماند. بعد از مرگ من کارهای مرا که اینک از هم پاشیده اند ادامه بده.از بچه ام سرپرستی کن.جز تو به هیچ کس طفلم را نمی سپارم.سعی کن به بچه من بد نگذرد.» دکتر فاطمی خطاب به آزموده می گوید« آری آقای آزموده! مرگ حق است و من از مرگ باکی ندارم.آن هم چنین مرگ پرافتخاری. من قربانی نفت هستم.من می میرم که نسل جوان ایران از این مرگ درس عبرت گرفته،خود از وطنش دفاع کند و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند...» دکتر فاطمی درخواست می کند که دکتر مصدق را برای آخرين بار ملاقات کند. اين درخواست او رد شده و به او تنها اجازه می دهند که با ياران زندانی ديگرش آقايان مهندس رضوی و دکتر شايگان ملاقات کند. در اين ملاقات دکتر فاطمی با صدائی محکم و اميدوار گفته است: گذشتن از اين جهان و وداع با اين دارفانی سرنوشت هر انسانی است و دير يا زود آن اهميت چندانی ندارد. در هر حال ملت ما در مبارزه خود پيروز خواهد شد. سپس دکتر فاطمی سفارش فرزند خود را نموده و "پيشوای ملت" را وکيل و وصی خود قرار داده است.

دکتر شايگان درباره این لحظات  گفته است: وقتی برای وداع پيشانيش را بوسيدم، متوجه شدم که بسيار گرم است و در آتش تبی شديد ميسوزد. اعدام يک بيمار آنهم در آن حال در هيچ يک از کشورهای متمدن جهان سابقه ندارد!

 

 

*فاینال سکانس:تب چهل درجه،سحرگاه سرد پاییزی، آتش

 

 صبح روز هجدهم آبان ماه 1333 "سر دنیس رایت"،کاردار وقت سفارت بریتانیا در تهران با سپهبد عبدالله هدایت،رئیس وقت ستاد ارتش ملاقات می کند. او شادمانه به سفارتخانه بازگشته و با حروف رمز به نخست وزیر دولت مطبوع خود اعلام می کند که اعدام دکتر فاطمی قطعی است و وی همه را قانع کرده که این کار انجام شود. حالا فاینال سکانس رزم کلید می خورد. از پشت ویزور کمی اینسوتر می آییم و حقیقت ناب را درست بیش از نیم قرن به نظاره می نشینیم: آسمان هنوز گرگ و میش است. سوز صبحگاه پاییزی می وزد. جاده ها بی تابند،شهر در خواب! دکتر حسین فاطمی پس از تحمل نه ماه زندان با تن رنجور و تب چهل درجه بوسیله برانکارد تا قتلگاه برده می شود. قبل از اجرای حکم اعدام، دکتر فاطمی به آزموده می گويد: « آقای آزموده! مرگ بر دو قسم است، مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر ميکنم که در راه مبارزه با فسادشهيد ميشوم...»

دهلیزهای لاینقطع پیموده می شوند.سکوت مطلق سحرگاه پاییزی شکافته شده، تیربارها آتش می کنند. دکتر حسین فاطمی همبزم "مرتضی کیوان" و دیگر جانبازان تحولخواه میهن می شود. آنسوتر "بامداد خسته" است که تا آبان سرد هشتاد و چهار خورشیدی همچنان زمزمه می کند: .../ ای تمامی  دروازه های جهان،مرا به باز یافتن فریاد گمشده خویش مددی کنید / ...

+ نوشته شده در  Thu 10 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

                                                                  

                           پاسخ کارشناسان به سئوالات "روز" درباره رکود نشر

 

 

"روز" - در حالی که "دولت کریمه اسلامی" می رود تا سومین ماه از عمر خود را نیز پشت سر بگذارد،فضای تعلیق حاکم بر کشور عرصه های گونه گون فرهنگ و سیاست ایران امروز را همچنان تحت الشعاع خود  دارد.  پیرو آخرین تحولات عرصه نشر کشور ، کتاب"نامه به سیمین" نوشته ابراهیم گلستان پس از مدتها سردرگمی در دالان ممیزی وزارت ارشاد محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد سرانجام "غیر قابل چاپ" تشخیص داده شد و مجال انتشار نیافت.  نامه‌ي نویسنده جریان ساز ایران به سيمين دانشور كه حدود 15 سال پيش نوشته شده است، در حجمي يكصد و 20 صفحه‌يي از طرف انتشارات اختران براي گرفتن مجوز نشر به وزارت ارشاد فرستاده شده بود.

پس از بررسي دوباره به درخواست ناشر، 18 مورد حذفي به كتاب وارد شد كه گلستان مقیم لندن در نامه‌اي چهار صفحه‌يي، با ارايه‌ي توضيحاتي، اين حذفيات را نپذيرفت و بعد از گذشت دو سه ماه از ارسال اين نامه به وزارت ارشاد، سرانجام با چاپ كتاب موافقت نشد.

*"گلستان"،ممنوع

 

در "نامه به سيمين"، ابراهیم گلستان به مسائل مختلف تاريخي،اجتماعي و سياسي ایران معاصر پرداخته است. سعید اردهالی یکی از مدیران نشر "اختران" در خصوص ایرادات وارده به این کتاب به "روز" می گوید « این کتاب یک سال پیش برای کسب مجوز به وزارت ارشاد اسلامی ارائه شد. شش هفت ماه سخنی نگفتند و بعد از آن اعلام کردند که کتاب آقای گلستان "غیر قابل چاپ" است. ما هم نامه ای به مسولین وزارت ارشاد آقای خاتمی نوشتیم و درخواست بررسی مجدد کردیم.چون اصلا گمان نمی کردیم که این کتاب موردی از جهت ممیزی داشته باشد. دو ماه دیگر طول کشید،اصلاحیه دیگری به ما دادند.گفتند این جمله ها را هم حذف کنید و این جمله ها را جایگزین کنید... دو مرتبه با آقای گلستان تماس گرفتیم.ایشان برای حذفیات موافقت کردند. باز هم کتاب در ارشاد  ماند سه ماه گذشت. در پیگیری دوباره گفتند این کتاب در شورا،خلاف ضوابط نشر شناخته شده است! باز هم بررسی صورت گرفت. این بار هجده مورد در اصلاحیه آوردند. اما آقای گلستان دیگر این هجده مورد را نپذیرفتند! این بار ایشان گفتند اصلا دلیلی برای حذف این موارد نمی بینند و دیگر هیچ چیز کتاب نباید تعقییر کند. در دوره وزارت آقای صفار هرندی هم که به ما گفتند اصلا این کتاب خلاف ضوابط نشر جمهوری اسلامی و "غیر قابل چاپ" است..» در مورد مصادیق ایرادات وزارت ارشاد بر کتاب گلستان از مدیریت نشر اختران می پرسم. « بیشتر در مورد واژه ها بود. مثلا می گفتند به جای واژه "خایه" بگذارید "بیضه".جایی می گوید "رژیم شاه به گوز گوز افتاد" گفتند "گوز گوز" را باید حذف کنید. جایی از این کتاب آقای گلستان در مورد آیت الله خمینی می گویند ایشان "یک دنده" بودند و انقدر مقابل صدام ایستادند تا از ایران بیرون برود.گفتند "یک دندگی" توهین به ایشان است. آن را بکنید "مقاومت" و... در کل، آقای گلستان تاکید داشتند که با توجه به فضای کتاب باید با همین ادبیات پیش رفت و دیگر نمی توان این موارد را هم تعقییر داد.» در  طول بیش از بیست و هفت سال از استقرار حکومت دینی در ایران،برخی آثار این نویسنده پیشگام ایرانی،یار و همراه فروغ فرخزاد که به گواه غالب صاحب نظران اثری غیر قابل انکار بر جریان روشنفکری ایران طی نیم قرن گذشته گذاشته است مجوز نشر گرفته اند و بقيه همچنان اجازه‌ي انتشار ندارند. «اسرار گنج دره جني» و داستان «از روزگار رفته حكايت» از مجموعه‌ي داستان «مد و مه» از جمله كارهاي منتشر شده گلستان در ایران پس از انقلاب بهمن 57 است.

داستان بلند «خروس» نيز كه اولين بار در سال 1374 در آمريكا منتشر شد، اخيرا در ايران به چاپ رسيده است. بخشي از اين اثر، با ممیزی شدید و حذف بسياري از قسمت‌هاي آن در كتاب «سرچشمه‌هاي داستان كوتاه» منتشر شده بود كه با اعتراض نويسنده‌ مواجه شد.

همچنين گفت‌وگوي بلند پرويز جاهد با گلستان در قالب كتاب «نوشتن با دوربين» كه از طرف نشر اختران به چاپ رسيد، به بررسي شخصيت گلستان به عنوان نويسنده، فيلمساز، منتقد و صاحب نظر ادبي و هنري پرداخته است.گلستان در این گفتگوی بی پرده عملا بسیاری از روشنفکران جریان ساز ایران را به "بی سوادی" متهم می کند! کتابی که موجب جنجال در نشریات و محافل ادبی درون مرز و برون مرز شد.

"آذر، ماه آخر پاييز"، "جوي" ، "دو يار" ، "تشنه" و دو داستان ديگر مجموعه‌ي "مد و مه" با عناوين "مد و مه و "در باريك فرودگاه"، از جمله داستان‌هاي گلستان هستند كه طي اين سالها مجوز نشر نگرفته‌اند.

«برخوردها در زمانه برخورد» نيز ديگر كتاب منتشرنشده‌ي اوست.

ليلي گلستان - فرزند اين داستان‌نويس و سازنده فيلمهايي همچون يك آتش، موج و مرجان و خارا و گنجينه‌هاي گوهر - چندي پيش به خبرنگار ايسنا گفت:« ابراهيم گلستان به تجديد چاپ كتاب‌هايش در ايران سخت علاقه‌مند است و البته ايجاد تغيير و حذف و اضافاتي را در آنها نمي‌پذيرد.»

ابراهيم گلستان در 22 مهرماه سال 1301 در شيراز متولد شد. فعاليت ادبي خود را با ترجمه داستان‌هايي از همينگوي و فاكنر آغاز كرد و نخستين مجموعه‌ي داستانش - آذر، ماه آخر پاييز ـ را در سال 1328 به چاپ رساند. به گواه صاحب نظران، ويژگي مشخص سبك گلستان،  به كارگيري نثر آهنگين در قالب‌هاي داستاني مدرن است. ضایعه جانباختن نابهنگام کاوه، فرزند روزنامه نگار عکاس و هنرمند گلستان در جریان جنگ اخیر ایالات متحده و رژیم بعثی عراق، چون آواری سهمگین در نهمین دهه عمر بر سر نویسنده دور از یار و دیار میهن آوار شد. یادهای خزانی را از پس بیش از نیم قرن پس از کودتای بیست و هشتم مردادماه 32 دوباره پیش چشم گلستان آورد و زخم جانکاه سوگ فروغ را نیز...

 

*کتابهای دیگر پشت دیوار ممیزی

 

اما تنها آثار ابراهیم گلستان نیستند که اینگونه در دالان پیچ در پیچ ممیزی بلاتکلیف مانده اند. از موارد دیگر می توان به جلد چهارم کتاب " نگاهی از درون به جنبش چپ" نوشته حمید شوکت اشاره کرد که ده ماه است پشت دیوار ممیزی قرار دارد. "تاملی بر شورشیان آرمانخواه" مجموعه مقالات مازیار بهروز همچنان بلاتکلیف است."صیاد سایه ها" مجموعه مقالات عباس میلانی که پیش از این "معمای هویدا" و "تجدد و تجدد ستیزی در ایران"دو نوشته دیگر او به بازار نشر کشور عرضه شده بود یک سال است که همچنان در انتظار صدور مجوز انتشار در وزارت ارشاد به سر می برد. و بسیاری از موارد دیگر که همچنان پشت دیوار ممیزی  گرفتار آمده اند. مدیر نشر اختران ضمن اشاره به لزوم پیگیری مسائل از راههای قانونی و به دور از جنجال های رایج، تصریح می کند که از نظر فعالان صنعت نشر ایران،این اقدامات، "خلاف قوانین جاری کشور" است.« خوب است که جدا از آن جمع محدود در اداره نظارت کتاب وزارت ارشاد،همه بدانند که معضل ممیزی،دامنگیر فرهنگ ماست.ما باید خود را از این معضل رها کنیم و کارها روال قانونی خود را بیابند.قوه قضاییه باید اجازه انتشار بدهد،آن وقت اگر موردی وجود داشت از طریق دادگاه صالحه قضیه را پیگیری کند. شما ببینید وقتی گفته می شود که کل یک کتاب"غیر قابل چاپ" است،این مساله یعنی صدور حکم اعدام برای صاحب اثر!... امروز دیگر مثل سالهای گذشته مثلا به کلمه "رقص" توسط ممیزها ایراد گرفته نمی شود، اما یک سری از واژه های دیگر "نفرین شده"، محسوب می شوند.»

 

* "هدایت"،ممنوع*

 

 از سوی دیگر جهانگير هدايت برادر صادق هدایت  از عدم صدور مجوز برای  داستان «تاريك‌خانه»‌ي صادق هدايت كه تا كنون پس از انقلاب ۵۷، 13 بار چاپ شده، خبر می دهد. 

به گزارش ایسنا،جهانگير هدايت همچنين با بيان اينكه 10 داستان ديگر هم كه از طرف نشر صادق هدايت به وزارت ارشاد رفته‌اند، مردود شناخته شده‌اند، گفته است كه به نامه‌هاي كتبي خانواده‌ي هدايت هم جوابي داده نمي‌شود. 

اين داستان از مجموعه‌ي «سگ ولگرد» به گفته‌ي برادرزاده‌ي صادق هدايت از سال 62 تا 84، 13 بار منتشر شده كه دو بار آن در سال 84 بوده است، اما در اقدام خانواده‌ي هدايت براي انتشار مجموعه‌ي سگ ولگرد به زبانهاي فارسي، انگليسي، فرانسوي، ارمني و تركي، داستان تاريك‌خانه از اين مجموعه "غيرقابل چاپ" عنوان شده است.

جهانگیر هدايت با انتقاد از اين موضوع اين پرسش را مطرح می کند كه چطور پس از 13 بار انتشار، يك مرتبه به اين داستان مجوز نشر نمي‌دهند و آيا 13 بار اشتباه شده است؟

او همچنين با بيان اينكه با هر تغيير در كادر اداري كشور همه چيز دگرگون مي‌شود، عنوان كرده است: ‌درباره‌ي بزرگان ادب، فرهنگ و ميراث فرهنگي كشور كه متعلق به همه‌ي مردم و تمام دنيا هستند، نبايد سليقه‌هاي شخصي حاكم باشد؛ آيا اصول و مقرراتي حاكم است يا سليقه‌هاي شخصي؟ 

برادر صادق هدایت همچنين با بيان اينكه 10 داستان ديگر هم كه از طرف نشر صادق هدايت به وزارت ارشاد رفته‌اند، مردود شناخته شده‌اند، گفت كه به نامه‌هاي كتبي خانواده‌ي هدايت هم جوابي داده نمي‌شود.

مساله انتشار آثار شاخص ترین نویسنده صاحب سبک ایرانی در جمهوری اسلامی اما حرف امروز و دیروز نیست و سابقه خاص خود را دارد.سال گذشته زمانی که در غرفه روزنامه کیهان در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران جوانی با اعتراض شدید در مورد نوشته های"توهین آمیز" این روزنامه دولتی در مورد هدایت،خیام و فروغ از مدیر مسئول این نشریه توضیح خواست. حسین شریعتمداری ضمن آنکه جوان مذکور را به "خونسردی" دعوت می کرد، همه مطالب منتشره در مورد صادق هدایت و همچنین حکیم عمرخیام نیشابوری و فروغ فرخزاد در روزنامه کیهان را "کاملا مستند و درست" عنوان کرد و از عملکرد فرهنگی نشریه خود در این رابطه به شدت دفاع کرد. این در حالی بود که "بوف کور" مشهورترین رمان ایرانی در جهان، سالی پیش از آن پس از توزیع در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از انتشارات "صادق هدایت" جمع آوری شد.شایان ذکر است که طرح روي جلد مجموعه‌ي داستان "سگ ولگرد" نيز چندي پيش در مميزي ارشاد رد شده و طرح جلد ديگري براي آن در نظر گرفته شده است.

 

* "خیانت به سوسیالیزم" منتشر شد

 

 اما در میان اخبار شاید نا امید کننده حوزه نشر کشور باید به یک خبر متفاوت نیز اشاره کرد. کتاب "خیانت به سوسیالیزم"(پس پرده فروپاشی اتحاد شوروی) نوشته"روجر کی ران" عضو رهبری حزب کمونیست امریکا و اتحادیه های کارگری خود مختار و "توماس کانی" اقتصاددان امریکایی که توسط محمد علی عمویی به فارسی برگردانده شده است سرانجام توسط نشر اشاره در 454 صفحه در تهران منتشر شد.کتابی که عمویی زمان زیادی را صرف ترجمه و کار روی آن کرده است دلایل فروپاشی اتحاد شوروی و نتایج آن برای قرن بیست و یکم را مورد کاوش و تحلیل دقیق کارشناسانه قرار داده است. نویسندگان، ضمن طرح پرسش اساسی چرا اتحاد شوروی فروپاشید،پرسش های دیگری را نیز به میان می آورند،  زمانی که پروستریکا آغاز شد اتحاد شوروی در چه وضعی بود؟ پروستریکای گورباچف چه مسایلی را هدف قرار داده بود؟ آیا بدیل زنده و توانمندی به جای روند اصلاحی منتخب گورباچف وجود داشت؟... چرا سوسیالیزم شوروی به نظر می آید انقدر شکننده بود؟ چرا طبقه کارگر،ظاهرا آن قدر کم از سوسیالیزم دفاع کرد؟ چرا سوسیالیزم،دست کم به صورتی،توانست در چین،کره شمالی،ویتنام و کوبا به بقای خود ادامه دهد،حال آن که در اتحاد شوروی،جایی که ظاهرا ریشه دارتر و پیشرفته تر بود،نتوانست دوام بیاورد؟ آیا نابودی اتحاد شوروی اجتناب ناپذیر بود؟... « آخرین پرسش نقش محوری دارد ،این پرسش که آیا سوسیالیزم،آینده ای دارد به این نکته اساسی بستگی دارد آیا آنچه در اتحاد شوروی رخ داد ناگزیر و حتمی بود یا اجتناب ناپذیر..به طور مسلم،تصور توضیحی جز آنچه راست در بوق و کرنا کرد نیز ممکن است...»

در تمام طول کتاب، نویسندگان می کوشند تاپاسخ هایی در خور به پرسش های کلیدی فوق ارائه دهند. از نظر نویسندگان امریکایی اثر،فروپاشی اتحاد شوروی حامل نبردی است برای آینده. در "خیانت به سوسیالیزم" با ترجمه ای روان می خوانیم که جنبش کارگری و جوانان اگر سوسیالیزم را ناممکن تلقی کنند به زحمت فراتر از خواست های محدود اقتصادی،اعتراض های اخلاقی ،آنارشیستی یا نهیلیستی خواهند رفت و حاصل کار به زحمت می تواند چیزی بیش از این باشد.این کتاب به بررسی دو جریان عمده که در مجادلات شوروی بر سر ساختن سوسیالیزم وجود داشت می پردازد و بحث را بر این نکته متمرکز می کند که هر زمان که شرایط و مقتضیات ویژه ای فراهم آید،کمونیست ها چگونه می بایست سوسیالیزم را بسازند؟ در بخش دیگری از کتاب،دلایل اساسی تعقییر جهت گورباچف و پایه های مادی آن به شکل دقیق مورد تحلیل نویسندگان قرار گرفته است. شایان ذکر است کتاب مذکور، که از دالان ممیزی وزارت ارشاد محمد خاتمی جان سالم به در برده بود با تحولات اخیر در وزارت ارشاد تا دو هفته پیش همچنان در انتظار مجوز توزیع و انتشار به سر می برد اما سرانجام،انتشار کتاب و استقبال مناسبی که در همان روزهای اول توزیع از سوی علاقه مندان و دانشجویان پیگیر  به عمل آمد، بی شک می تواند خستگی را از تن عمویی به در کند.

 

*نشر در تعلیق

 

یکی از فعالین صنعت نشر ایران که در ماههای اخیر به شدت درگیر امواج آشنای ممیزی بوده است در این رابطه به "روز" می گوید « ما از گرد و خاک کردن خوشمان نمی آید. ما قصد انتقام از ممیزها یا هر کس دیگری را هم نداریم. ما دنبال ریشه یابی این معضلات هستیم.باید ریشه های معضلات صنعت نشر ایران را یافت و نسبت به درمان آنها اقدام کرد.»  در مورد تعقییر و تحولات نشر پس از آغاز به کار حسین صفار هرندی در وزارت ارشاد اسلامی از مدیریت نشر اختران می پرسم. « در دوره جدید هنوز اتفاق خاصی رخ نداده است.این روال غلط همیشه و در همه دوره ها در وزارت ارشاد اسلامی بوده است.ربطی به این دولت یا آن دولت ندارد. حتی در دوره جدید ما چند مجوز نشر هم گرفته ایم.هنوز مورد جدیدی از سختگیری در دوره جدید دیده نشده است. خب، شعار عمومی اینها [ دولت محمود احمدی نژاد] مهرورزی و خدمت به مردم است.باید نسبت به حوزه نشر هم مهر بیشتری  نشان دهند!...» محسن باقرزاده، مدیر انتشارات توس و عضو اتحادیه ناشران و کتاب فروشان اما چشم انداز صنعت نشر ایران را با توجه به فعل و انفعالات سیاسی اخیر چندان امیدوارکننده ارزیابی نمی کند. باقرزاده در گفتگو با "روز" تاکید می کند که "حرکات" در فضای سیاسی جدید بسیار "بطئی و کند" پیش می روند.« شما نگاه کنید، در همه عرصه های کشور همچنان رکود به چشم می خورد.اتفاقات جالبی رخ نمی دهند.وضع نشر هم مانند دیگر عرصه های فرهنگی، عرصه های سینما،تئاتر و موسیقی به همین شکل است. دیدید که کار آقای بیضایی چگونه متوقف شد. امروز سینماگران بزرگ ما هم چندان کار مهمی انجام نمی دهند.» در مورد وضعیت صنعت نشر ایران در دوران وزارت عطاالله مهاجرانی از این ناشر قدیمی می پرسم.« واقعیت این است که دوران شکوفایی نشر، همان دوران وزارت آقای مهاجرانی بود.» مدیر انتشارات توس، در مورد برنامه های حسین صفار هرندی می گوید « اگر آن دیدگاههایی که روزنامه کیهان تهران پیش گرفته را ایشان هم بخواهند در سیاستهای وزارت ارشاد پیش ببرند،آینده روشنی در پیش نخواهد بود. اما اگر مستقل عمل کنند وضع به شکل دیگری می شود.» باقرزاده، ضمن مه آلود توصیف کردن همه عرصه های فرهنگی کشور،از جمله حوزه نشر تصریح می کند « وقتی صحبت های آقای احمدی نژاد را می شنویم ،تناقض گویی های عجیبی در سخنان ایشان دیده می شود. آقای صفار هرندی هم هنوز به صورت مشخص و روشن دیدگاههای خود را بیان نکرده اند تا ما تکلیف خود را بدانیم.»

 

*در فضای آزاد جمهوری اسلامی احساس خفگی می کنند

 

 فاطمه آلیا عضو کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم اما اینکه فضای فرهنگی کشور "مه آلود" است را وارد نمی داند. این نماینده مجلس در گفتگو با "روز" تصریح می کند که باید دید چه کسانی این "جو مسموم و نامطمئن" را برای اهالی فرهنگ کشور و فعالین صنعت نشر به وجود می آورند. « شما یادتان نرفته که همین افراد در مورد آقای رئیس جمهور هم همین نظرات را داشتند. می گفتند دولت آقای احمدی نژاد می خواهد بین خانم ها و آقایان در خیابان ها دیوار حائل بکشد!» عضو کمیسیون فرهنگی مجلس نگرانی هایی از این دست را "بی اساس" می خواند.«مرور زمان این مساله را ثابت می کند» آلیا ضمن حمله شدید به سیاست های دوران وزارت عطالله مهاجرانی خاطر نشان می کند« روش وزارت ارشاد دوران اصلاحات همان سیاست تسامح و تساهل بود.آزادی بدون خطوط قرمز. می گفتند ما مردم را رها می کنیم، هر کسی انتخاب کند.این مساله به لحاظ عقلی و منطقی از نظر ما درست نیست.» از او می پرسم پس به این ترتیب با تعقییر این رویکرد، عرصه فرهنگی کشور برای برخی از فرهنگیان دگراندیش ایرانی بار دیگر تنگ تر خواهد شد؟ « اگر کسی برای مردم کار کند و فرهنگ و عزت کشورش در دنیا برای او مهم باشد،فضا برای او تنگ نمی شود.» این نماینده مجلس می افزاید «در برابر سیاستهای جاری ممکن است برخی احساس خفگی کنند.این افراد کسانی هستند که در آبند ولی آب را احساس نمی کنند.آنها آب را در آن سوی اقیانوسها جستجو می کنند. اول انقلاب هم زمانی که امام صحبت می کردند،برخی از همین افراد احساس خفگی می کردند. در این فضای آزاد جمهوری اسلامی احساس خفگی می کردند! برخی از احساس خفگی هایی که امروز وجود دارد هم ریشه در همان زمان دارد.برخی هم ناشی از القائات غلطی است که در مورد سیاست های دولت انجام گرفته است. باید زمان بگذرد و همه چیز روشن شود. از نظر کمیسیون فرهنگی مجلس،برنامه هایی را که آقای صفار هرندی اعلام کرده اند،روند رو به رشدی را برای فرهنگ کشور ترسیم می کند. ایشان جلسات مبسوطی با اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس داشتند. به همین دلیل کمیسیون فرهنگی از مدافعان کامل ایشان در جریان کسب رای اعتماد بود.» زمانی که از نحوه تعامل وزارت ارشاد صفار هرندی با "کانون نویسندگان ایران" به عنوان دیرپاترین تشکل صنفی نویسندگان ایرانی از این نماینده جریان راست اسلامی می پرسم،او نگاه سیاستگذاران فرهنگی کشور به تشکل ها و نهادهای غیر دولتی را "مثبت" عنوان می کند.« کانون نویسندگان هم مثل هر نهاد غیر دولتی دیگری می تواند مجوز بگیرد» عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، شرط صدور مجوز برای کانون نویسندگان را رعایت" سیاستهای فرهنگی نظام جمهوری اسلامی" عنوان می کند.«اصحاب فرهنگ و هنر ما باید یک بار سیاستهای مصوب شورای انقلاب فرهنگی را تورق کنند.پس از آن بیایند با کمیسیون فرهنگی مجلس برای همکاری جلسه بگذاریم.»

 

با این همه،کوله بار صنعت نشر ایران همچون دیگر عرصه های فرهنگی و سیاسی کشور، همچنان انباشته از پرسش های بی شماره،  انتظار را ممتد می کند. شواهد و قرائن موجود نشان می دهند که بار دیگر پیشه کردن صبر و انتظار، همراه با هوشیاری کامل تنها چاره فعالین صنعت نشر و اهالی فرهنگ و هنر و سیاست کشور در سومین دهه از استقرار حکومت دینی در ایران است.

+ نوشته شده در  Sun 6 Nov 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

"روز" -  در حالی که روند صعودی واکنش های تند جامعه ملل به سخنان محمود احمدى نژاد،رئیس جمهور اسلامی، در پی حمله شديدالحن او به اسراييل و خصوصا اين حرف او كه "اسراييل بايد از صفحه روزگار محو شود" همچنان ادامه دارد این سخنان با واكنش شديد ديپلماتيك كشورهاى غربى ، دبیر کل سازمان ملل متحد،دولت فلسطینی و اسراييل روبرو شده است. در خصوص برایند این واکنش ها و تاثیرات احتمالی آنها بر تحولات آتی سیاست خارجی نظام اسلامی به سراغ محسن کوهکن،عضو هیات رئیسه مجلس شورای اسلامی و دکتر پرویز ورجاوند صاحب نظر مسائل سیاسی و بین المللی رفته ایم و با آنها از چشم انداز های پیش رو سخن گفته ایم. عضو هیات رئیسه مجلس در گفتگو با "روز" ضمن اشاره به فراز خبر ساز سخنان احمدی نژاد آن را تنها تکرار نظر بنیانگذار جمهوری اسلامی نسبت به "رژیم صهیونیستی" و "بیان یک آرزو" عنوان کرده و بین اظهارات رئیس جمهور و مساله پرونده هسته ای هیچ ارتباطی نمی بیند، حال آنکه عضو شورای رهبری و سخنگوی جبهه ملی ایران ضمن "سناریوی هماهنگ"خواندن همه این تحولات، پیش بینی می کند که در صورت ادامه روند فعلی، وقوع حوادثی "فاجعه بار" برای منافع ملی ایران دور از انتظار به نظر نباشد. این گفتگوها در پی از نظرتان می گذرد.

*محسن کوهکن ریزی:محو اسرائیل بدون راهکار نظامی

* آقای کوهکن، اظهارات اخیر آقای احمدی نژاد که با واکنش شدید جهان بین الملل و دبیرکل سازمان ملل متحد همرا شد را چطور ارزیابی می کنید؟

شما به من بگویید مگر ایشان چه گفتند؟

*ماحصل سخنرانی رئیس جمهور "محو امریکا و اسرائیل از صفحه روزگار" بنا به توصیه مشخص آیت الله خمینی بود.

خب،ایشان همان حرفی که امام فرمودند را تکرار کردند. "محو رژیم صهیونیستی از صفحه روزگار" چیزی است که حضرت امام مطرح کردند. ما در رابطه با فلسطین،ایده ای آرمانی داریم.ما هیچ گونه مشروعیتی برای "رژیم صهیونیستی" قائل نیستیم.اینها همه حرف حضرت امام است. مگر چند سال از رحلت حضرت امام گذشته است که بیانات ایشان را فراموش کنیم؟!

*یعنی جمهوری اسلامی در صورت لزوم، در جهت به کار گیری قوای نظامی هم  برای تحقق آرزوی آیت الله خمینی حاظر است گام بزند؟

خیر. این بحث دیگری است. افرادی از سخنان آرمانی ما سواستفاده می کنند و می خواهند بگویند دولت ما یعنی مشخصا قوه مجریه و آقای دکتر احمدی نژاد برای تحقق این آرزو دنبال راهکارهایی مانند حمله نظامی به رژیم صهیونیستی هستند.نظر آقای احمدی نژاد گزینه نظامی نبوده است. اصلا زمان،زمانی نیست که یک دولت برای از بین بردن یک کشور به اقدام نظامی دست بزند. البته امریکا از این روش ها استفاده می کند. لذی باید به این نکته توجه کرد که این یک مساله ملی است.

*به این ترتیب پس تکلیف "حذف رژیم صهیونیستی و امریکا از صفحه روزگار" چه می شود؟

آرمان و آرزوی ما حذف رژیم نامشروع صهیونیستی از صفحه روزگار است.اما  هنگام بیان این آرزو دشمنان نباید فکر کنند ما راهکاری مانند راهکار نظامی را برای حذف این رژیم به کار می بندیم. این مساله درست نیست. رسانه های ما هم باید مانند یک مسئله ای ملی به این موضوع بپردازند و آب به آسیاب دشمن نریزند.

*به هر حال این پرسش مطرح است که همزمانی ایراد چنین سخنانی با "بحران هسته ای جمهوری اسلامی" حامل چه پیامی برای جامعه ملل است؟

این پرسش برای چه کسی مطرح است؟! باید به شما بگویم که ما یک سری مسائل داخلی و جناحی داریم و یک سری مسائل کلان . مساله انرژی هسته ای و.. جزء مسائل کلان ماست. ما در چنین مواردی باید موضع روشنگرانه داشته باشیم.

*اما شما هنوز روشن نفرمودید که منظور آقای رئیس جمهور از اظهارات اخیر در شرایط فعلی کشور ما بالاخره چه بود؟

خود من و شما می دانیم که منظور آقای دکتر احمدی نژاد چه بود! مبتکر این جمله  که آقای احمدی نژاد نیستند. این عین بیان حضرت امام رحمته الله علیه است. این را بنویسید. من هم آرزو می کنم در دوران حیات خودم شاهد حذف و مضمحل شدن رژیم صهیونیستی و برپایی رژیم اسلامی در کشور فلسطین باشم. خود آقای خاتمی هم همیشه به حق تندترین موضعگیری ها را نسبت به رژیم صهیونیستی داشته اند. باید از  آقای خاتمی هم برای این موضعشان تقدیر کرد.

*حتما مطلع هستید که در واکنش به اظهارات اخیر رئیس جمهور،  "صائب عریقات" مذاکره کننده ارشد فلسطینی ها اظهارات آقای احمدی نژاد را محکوم کرده و گفته است: « ما موجودیت اسراییل را به رسمیت شناخته ایم و روند مذاکرات صلح را با اسراییل دنبال می کنیم.» این مقام ارشد فلسطینی سخنان آقای احمدی نژاد را  "غیر قابل قبول" خوانده است...

روند روی کار آمدن دولت فلسطینی برای ما روشن است. ما به مردم فلسطین مشروعیت می دهیم.

*دولت فلسطین نماینده نسبی مردم فلسطین نیست؟

حالا آنها حرفی زده باشند.آنها هم حتما تحت تاثیر القائات امریکایی ها قرار گرفته اند.

*به من بفرماید در نهایت چنین اظهاراتی در ارتباط با پرونده هسته ای جمهوری اسلامی چقدر می تواند تاثیرگذار باشد؟

من ارتباطی بین این دو مساله نمی بینم.ما از اپتدا با اراده ای سیاسی پرونده هسته ای را دنبال کرده ایم.این ایستادگی ماست که می تواند در موضوع پرونده هسته ای به نفع ما نتیجه بدهد.

*دکتر پرویز ورجاوند:سناریوی هماهنگ

*آقای دکتر ورجاوند، تحلیل شما نسبت به سخنان رئیس جمهور درباره "محو  امریکا و اسرائیل از صفحه روزگار" در شرایط فعلی کشور ما چیست؟

در اپتدا باید به شما بگویم،وقتی سخنان ایشان را شنیدم در ذهنم این مساله مطرح شد که آیا ایشان می دانند در چه جایگاهی قرار گرفته اند؟ آیا اصلا ایشان سمت خود به عنوان رئیس جمهور ایران را باور دارند یا ندارند؟ شاید در طول تاریخ جهان کمتر موردی را بتوان یافت که یک فرد رئیس دولت در بدترین شرایطی که کشورش درگیر بحرانی کلان است و جهان رودر روی او ایستاده به خود اجازه بدهد چنین سخنانی را بر زبان بیاورد! اظهاراتی که واکنش تند همه کشورهای جهان،حتی کشورهای درجه دو و سه را نیز برانگیخته است.این اظهارات با هیچ یک از معیارهای روابط بین المللی سازگاری نداشت. در جهت منافع کسانی بود که هدفشان ضربه زدن به ایران است.

*همزمانی اظهاراتی از این قبیل با اوجگیری بحران هسته ای جمهوری اسلامی را چگونه می توان معنا کرد؟

در حالی که پرونده هسته ای ایران،در جهان مطرح است،فردی به عنوان رئیس جمهور این کشور می آید موضعی اینچنینی در قبال دو کشور آنچنانی می گیرد.در واقع این فرد بیانه ای القائی را امضا می کند که تمام تفاسیر غرب در قبال پرونده هسته ای ایران را می پذیرد.ثابت می کند تمام ادعاهای غرب در قبال به کارگیری سلاح کشتار جمعی هدف مسلم ایران است. محو امریکا و اسرائیل از صفحه روزگار جز با استفاده از سلاح اتمی امکان پذیر نیست!

*آقای دکتر، عواقب این اظهارات در کوتاه مدت برای منافع ملی ما چه می تواند باشد؟

اگر رئیس جمهور به خود نیاید و به سرعت درباره سخنان خود توضیح روشنی ارائه ندهد ملت ایران با یک فاجعه رو به رو خواهند شد.

*یعنی حتی گزینه حمله نظامی به برخی مناطق استراتزیک کشور هم می تواند  به طور جدی مطرح باشد؟

به احتمال بسیار زیاد بله! الان صحبتهایی در برخی رسانه های بین المللی مطرح است که گروههای اقدام سریع اسرائیل به مانورهای خاصی دست زده اند. اسرئیل در گذشته هم ثابت کرده که برای ماندن دست به اقدامات غیر قابل پیشبینی سریعی می زند. هم اکنون زمینه ها برای دست زدن به چنین اقدامات خطرناکی از سوی اسرائیل مهیا شده است.

*موضوع دیگری که شاید در میانه این خبرها کمی بی رنگ شد، کنفرانس انستیتو امریکن اینترپرایز از موسسات معروف مخازن فکری امریکا بود. کنفرانسی که با گردانندگی آقای مایکل لدین و تنی چند از کارشناسان ایرانی با محوریت موضوع فدرالیسم برگزار شد.همزمانی همه این تحرکات تا چه حد به ظن وجود یک سناریوی هماهنگ برای پی ریزی آینده سیاسی کشور ما قوت می بخشد؟

من یک سناریوی هماهنگ شده را در برابر می بینم.همه ابعاد این سناریو حذف یک ایران قدرتمند در منطقه خاورمیانه است. آنچه که آقای مایکل لدین و دوستانشان هم پیگیری می کنند بخشی از همین سناریو است. سناریویی که خرد کردن زیر ساخت های اساسی کشور ما را دنبال می کند..آنها مشغول همکاری با گروههای تجزیه طلب ایرانی هستند تا وجود یک ایران یکپارچه در منطقه را زیر سوال ببرند. در چنین شرایطی است که رئیس جمهور ایران می آید چنین اظهاراتی را بیان می کند. در این شرایط ما یکباره شاهد اظهاراتی هستیم که بحران منطقه ای علیه منافع ملی کشور ما را تشدید می کند. همه این تحولات، مساله را برای موسسه آقای لدین توجیه پذیر می کند. من به همه ایرانیان شرافتمند هشدار می دهم تا واکنش های موثری در قبال تحرکات تجاوزکارانه بیگانگان از یک سو و اظهاراتی از این قبیل از سویی دیگر نشان دهند. آرزو می کنم ملت ایران در این برهه حساس تاریخی با همبستگی هر چه بیشتر خود بتواند از این بحران به سلامت عبور کند و مزدورانی که در برخی کنفرانس ها ،اینجا و آنجا شرکت می کنند  را ناکام بگذارد.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 30 Oct 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 149775.jpg

 

 

 بخشي منتشر نشده از اولین و آخرین گفتگوي بلند با مصطفی اسکویی

دکتر مصطفی اسکویی هم  تمام شد. همرزم و همکار عبدالحسین نوشین و بنیانگذار سیستم استانیسلافسکی در ایران در بایکوت کامل خبری،در حالی که پیش پا افتاده ترین اخبار تئاتر و سینمای امروز ایران بر صدر صفحات هنری معتبرترین روزنامه های کشور  عناوین درشت را به خود اختصاص می دهند ،در بحرانی ترین شرایط مالی ممکن، سکانس پایانی رزم را کلید زد. بیش از یک ماه بود که اسکویی در بستر بیماری افتاده بود. به جز چند سطر خبر درباره بیماری او که جسته گریخته در فضای مجازی منتشر شد، دریغ حتی از انتشار یک سطر خبر درباره وضعیت پدر تئاتر علمی ایران در صفحات هنری روزنامه های وزین کشور! به فاصله كوتاهي از يك مرگ باز هم اداره محترم تئاتر،پيشقدم شد.اطلاعيه هاي آنچناني صادر شدند و حتي راديو و تلويزيون دولتي نيز در چند سرويس خبري خود بارها خبر از پايان اسكويي داد. هيچ كس اما از خود نپرسيد چه در زمان رژيم پادشاهي و چه در بيست و هفت سال اخير جدا از سيستم هاي حاكم چه كساني عملا اسكويي را بايكوت كردند و انواع و اقسام اتهامات را در مورد او  تكرار.. حالا ديگر اسكويي رفته است.دست اندركاران محترم تئاتر ايران و مسولين ذيربط با علم به وضعيت اسكويي در ماههاي پاياني عمر حتي يك مراسم تجليل كوچك نيز كه در اين سالها متداول شده است براي پدر تئاتر مدرن ايران برگزار نكردند. و من خود شاهد بودم كه در اولين و آخرين گفتگوي بلندي كه با او صورت گرفت،چگونه تمام وجودش شادي شده بود از پس سالهاي سخت دهه شصت خورشيدي. به همسرش سرور كه تا واپسين دم بر بالينش حاظر بود مرتب مي گفت «من زنده شدم.» مصطفي اسكويي براي هميشه خاموش شد.حالا با خيال راحت مي توانيم سوگنامه بنويسيم...

*مصطفی اسکویی در یک شات

 020148.jpg

 

یک هزار و سیصد و سی و دو خورشیدی در محله سنگلج شهر تهران بر خشت این جهان افتاد.

نخستین ایرانی فعال تمام حرفه ای؛ نظری و عملی در دو عرصه تئاتر و سینما با شصت و پنج سال کار مستمر در کسوت نقش آفرین،کارگردان،استاد،نویسنده،پژوهشگر،نظریه پرداز،مبتکر آموزش شیوه علمی نوین ( سیستم استانیسلافسکی). یار و همرزم عبدالحسین نوشین. فارق التحصیل رشته بازیگری از "هنرستان هنرپیشگی" و "کنسرواتوار هنرهای دراماتیک پاریس". رشته کارگردانی را در "انستیتو دولتی هنرهای تئاتری مسکو" گذراند و کارآموز رشته سینما در "مسفیلم" بود. پروفسور اسکویی دکترای علوم هنر و زیباشناسی خود را از آکادمی دولتی هنرهای نمایشی مسکو در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی دریافت کرد.او در ردیف هنرمندان یک کلاس بین المللی تئاتر به رهبری یوری زاوادسکی،شاگرد مستقیم استانیسلافسکی پس از اتمام دوره عملی استودیو مسفیلم به رهبری وینوگراداف،مسکو را به قصد ایران،از طریق ژنو ترک گفت. نقش پیشه بیش از بیست نمایش در تئاترهای "هنر"،"فرهنگ" و "فردوسی" (شهر تهران) بود و موئسس "استودیو سینما و تئاتر ملی ایران" در شهر مونیخ آلمان. مصطفی اسکویی،موسس ،صاحب امتیاز،مدیر و استاد "هنرکده آزاد سینما و تئاتر آناهیتا"بنیان گذار سیستم استانیسلافسکی در ایران و مربی نسلی جدید از نوجویان هنرهای نمایشی کشور. او كـارگـردان و بازيـگر در بيش از 25 نمـايش ، نويسنده كتابهاي 35 سال تئاتر مبارز و سيري در تاريخ تئاتر ايران بوده است.

سیاهه کارنامه هنری اسکویی چندان پر شماره است که مجال نام بردن در این تنگ مایه میسر نیست. وي در طول حيات خود، نمايش‌هاي بسياري را كارگرداني كرد كه از آن جمله مي‌توان به آثاري همچون “اتللو” ، “خانه عروسك” (هنريك ايبسن)، ‌تراموايي به نام هوس (تنسي ويليامز) و ... اشاره کرد. کتاب "سی و پنج سال تئاتر مبارز" که درست همزمان با انقلاب 57 در ایران منتشر شد ، شاهدی بر این مدعاست. عصاره کارنامه هنری اسكويي چیزی نیست جز همان "تئاتر متعهد ایران!". گفته اند كه اساس قرارداد زنده یادان نوشین و اسکویی که از تاریخ 1323 تا 1328 ادامه یافت،تنها یک جمله "قبولی همکاری" بوده است. حضور قاطع اسکویی بر صحنه و اکت پر هیجان او در نقش ها و گریم های متفاوت در شکوفاترین دوران تاریخ تئاتر ایران در كنار نوشين، مهين اسكويي،لرتا، خاشع ،خير خواه،محمد علي جعفري و... هنوز در خاطره ها ثبت است. از میان بی شمار  شاگردان بنيانگذار تئاتر آناهيتا ،باید به مهدي فتحي، محمود دولت آبادي،ولی الله شيراندامي،سعید سلطانپور، بيژن مفيد، جعفر والي، بوتيمار، دوشيزه آزرم، پرويز بهرام، بالاسانيان، جمشيد اسماعيل‏خاني، عزت‏الله انتظامي، آربي آوانسيان، مرضيه برومند، رضا بنفشه‏خواه، بهرام بيضايي، پرويز پورحسيني، سعيد پورصميمي، امين تارخ، سوسن تسليمي، سياوش تهمورث، نيکو خردمند، ايرج راد، داوود رشيدي، حميد سمندريان، پري صابري، پرويز صياد، مهدي فخيم‏زاده و... اشاره كرد. نمايش اتللـو وي که در سـال 1337 بيش از 250 شب اجرا شد شهرداري وقت را مجبور كرد كه در ميادين شهر اتوبوسهاي ويـژه اي بـراي بـردن مردم به تئاتر آناهيتا بگذارد. طراحی پوستر مشهور نمايش "اتللو" بر عهده زنده یاد بیژن جزنی بوده است.

 مصطفی اسکویی با وقوع انقلاب 57 بار ديگر تكاپويي دواره را در جامعه هنري آناهيتا آغاز كرد.تكاپويي كه حاصل آن تربيت شاگردان پر شماره ديگري بود.زماني حرف بر سر اين بود كه مدارك فارق التحصیلان"آناهيتا" توسط وزارت علوم ايران به رسميت شناخته شود ،اتفاقي كه تا به امروز عملي نشده است.با اوجگيري وقایع سیاسی متعاقب دهه شصت خورشیدی،آناهيتا تعطيل و دكتر اسكويي برای مدتی کشور را ترک کرد و به اتحاد شوروی رفت. به فاصله كوتاهي از اين سفر، اسكويي به ميهن بازگشت. و تا آخرين روزهاي حيات خود مشغول تربيت نوجويان در تئاتر آناهيتا(واقع در محل مسكوني استيجاري) خود بود.

 

 

 

*بگذار هیچ کس نداند؛هیچ کس!

 

 

 
019899.jpg
 

 

دیدار با مصطفی اسکویی و اولین و آخرین گفتگوی بلند تفضیلی با او یک سالی پیش از این اتفاق افتاد. همچنان شاداب بود و پابر جا. بی پرده سخن می گفت. با همان ادا و اطوارهای آرتیستی  خاص خودش. روزگار رفته را به خاطر می آورد . روزگاری که یادآوری هر سطرش آغشته به نام "یاران" بود. آغشته به نام نامی نوشین بود و لرتا.

 

آغشته به یاد زنده احسان طبری بود و خاکستر گرم دکتر داوود نوروزی، خون جوشان سعید سلطان پور و رنگ غربت دکتر غلامحسین ساعدی.یاد سرخ بیژن جزنی و همسرش میهن قریشی که شاگرد اسکویی بوده. و هجی نام آن پری کوچک غمگین.فروغ! روزگار تنهایی در مونیخ.فروغ، شاگرد استاد در "استودیو سینما تئاتر ملی ایران" در مونیخ.

 

 

 دکتر داوود نوروزی.دهه شصت خورشیدی.برلین

 

 

 

 فروغ در زمستان مونیخ

 گفتگویی آغشته ی بی شماره نامهای سفر کرده دیگر... آنگاه که اسکویی رفقای دیرین را به یاد می آورد،اشک مجالش نمی داد. از او خواستم تا آهسته تر سخن بگوید برای ضبط. به خاطر می آورد روزگاری را که با خود عهد کرده بود "دیگر سرش به کار خودش باشد" و رابطه خود با حزب توده ایران را محدود کند ولی « در آلمان بودیم. همان روزها که با خود عهد کرده بودم با حزب زیاد کاری نداشته باشم. جایی بودیم. در را باز کردم.ناگهان داوود نوروزی را دیدم که با رفقای دیگر جلسه داشتند.دلم پر کشید. اما به عهد خود وفادار ماندم...» داوود نوروزی،روزنامه نگار و فعال سیاسی جریان ساز ایران همکلاس اسکویی بوده است.از روزهای پایانی زندگی دکتر نوروزی در برلین با اسكويي گفتم. از خاکستر پیکرش که آذین خاک برلین شد. مشتاق شنیدن سرنوشت نوروزی بود. از  رفیق و همسر آلمانی اش "کارین" که در فاصله کوتاهی پس از خاموشی دلدار تاب نیاورد و خودکشی کرد با او گفتم و اسکویی از دورانی که با نوروزی هم مدرسه بود و سالهای پس از آن با من گفت... مصطفی اسکویی خیلی زودتر از آنچه تصورش می رفت با وقایع متعاقب انقلاب بهمن خانه نشین شد.او در واپسین سکانس رزم در زمهریر هشتاد و چهار خورشیدی در همان آخرین روزهای زندگی نیز با هر اشاره کوچک به یاد می آورد "سال بد" را و "سال باد" را... سالهای دهه شصت خورشیدی.... او خوب خسته بود.در گپ و گفت طولانیمان مرا با خود برد به شب عروسی سعید سلطان پور. آن شب، همان شب که صدایی،صداهایی از پشت در آمد. انتظامی فرمان سکوت داد. میهمانان، عروس و داماد  را به آرامش دعوت کردند. آمدند. آمدند و سعید را با خود بردند. سیاهی به سپیده نرسید. صدای گلوله ... آتش .... سرب در پیکر نشست... «...سپیده تو را از آن پیشتر دمید که خروسان بانگ سحر کنند....» شب. همان شب! "بر میهنم چه رفته است..." آن شب سراسر بارانی رو به روی انستیتو گوته. آن شب خیس. سعید. انقلاب 57. "عباس آقا، کارگر ایران ناسیونال"... ، دختری که به او دلباخته بود... اسکویی دیگر زار می زد. خیس اشک شدیم.... همسرش "سرور" که روزگاری بالرینی خوش ذوق بوده که به استاد دلباخته است، همو كه تا واژسين دم بر بالين استاد حاظر بود لیوان آبی می آورد."ناهید خیرابی"،استادش را در آغوش می گیرد .نگاتیو دوربین "میلاد پیامی" لحظات هق هق را ثبت می کند. ادامه گفتگو دوباره میسر می شود... اسکویی باز مرا با خود برد به روزگار دور و درازی که حالا سالهاست در دالان خاطره ها گم شده است. از هیکل غمی گفت که از ویرانی خویش آباد است. او حرفهای زیادی در دل داشت و لب می گزید به سکوت!  ... / اگر چه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تامل کرده ام و رسوخ کرده ام / اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام:همه حوادث را،ماجراها را،عشق را و رنج را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده زیتونی رنگ که پیشانی آفتاب سوخته من است،پنهان کرده ام / اما من هیچ کدام اینها را نخواهم گفت / لام تا کام حرفی نخواهم زد... / بگذار هیچ کس نداند،هیچ کس! / و از میان خدایان،خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد... (الف بامداد)

 

 

اولین و آخرین گفتگوی بلند با زنده یاد دکتر مصطفی اسکویی پس از سالها سکوت با حذف بخش هایی از آن در دو شماره "روزنامه شرق" منتشر شد که با واکنش های مختلف گسترده ای همراه بود. تا جایی که مرا واداشت تا درباره برآیند این واکنش ها گزارشی تهیه کنم. عمده ایرادات، به آن بخش از سخنان اسکویی وارد شد که گفته بود آخرین بار عبدالحسین نوشین را در تهران دیده است. او این حرف را پیشتر نیز گفته بود. اینکه  نوشین در سالهای پایانی عمر خود با وساطت خانلری به ایران مراجعت کرده است... پای سخن معترضان نشستم.نصرت کریمی صحت موضوع را با سند و دلیل رد می کرد و برهان مي آورد كه وقتي يار قار نوشين زنده ياد احسان طبري چنين مطلبي را رد مي كند، چگونه اسكويي اين موضوع را تكرار مي كند.... ديدار با كريمي هم عالمي داشت... با عزت الله انتظامی حرف زدم.بهرام بیضایی، محمود دولت آبادی،فهیمه راستکار،مهدی امینی و علی نصیریان.با نصیریان حرف به درازا کشید. می گفت تمام جرم ما از نظر آقای اسکویی این است که از پهلبد حقوق می گرفتیم،در حالی که ما در همان سالها فلان کار و فلان کار را از ساعدی روی صحنه بردیم... او لب به شکوه شدید از اسکویی گشود و برخی اتهامات را متوجه او کرد .سخن با پیر صحنه و سینمای ایران به درازا کشید. سر آخر با هم همصدا شدیم. گفتم آقای نصیریان، کار غلط یا ناشایست مصطفی اسکویی مساله ما نیست.بر همه ما خطاها ،آن هم خطاهایی به چه بزرگی وارد است. کداممان بری هستیم؟! سرانجام، پذیرفت و گفت که قضاوت کردن درباره کارنامه افراد چسان دشوار است .... درست در فاصله همین دیدار به سراغ مهین عباس طاقانی (اسکویی) نیز رفتم. همسر سابق مصطفی اسکویی و خواهر زنده یاد پوران شاپوری نیز با وجود وضع نامساعد جسمی ناگفته های زیادی در دل داشت. نقش پیشه و کارگردان قدیمی تئاتر ایران هر جا که به نام مصطفی می رسید مکث می کرد. به جایی خیره می شد و با حسی قرین خشم و حسرت دوباره ادامه می داد. خبرها در مورد مهین نیز چندان گوارا نیست. مهین اسکویی اکنون با وضع جسمانی نامطلوبی بر تخت بیمارستانی در تهران افتاده است...

 
013089.jpg
مهین اسکویی در محل تدریس در خانه مسکونی اش

 

روزهایی پس از کوچ ابدی مصطفی اسکویی با هم می رویم و بخش هایی منتشره نشده از اولین و آخرین گفتگوی بلند مطبوعاتی با او را که مربوط به سالهای پس از انقلاب بهمن  است مرور می کنیم.

.........

 

 

*"آناهیتا" پس از انقلاب 57:تا آخرین لحظه مقاومت کردم

*خب آقای اسکویی! به انقلاب 57 می رسیم. بهار آزادی! مجالی تنگ و دوباره خزانی زودرس برای "آناهیتا"...

بله خودتان بهتر می دانید که سر انجام اتحاد نیروهای ضد شاه و ضد امپریالیست پیروز شد. آزادی،همه از جمله هنرمندان را،به خیابانها ریخت و همه ی تالارهای نمایش،صحنه میدانها و پارکها به اشغال بیش از پنجاه گروه حرفه ای،آماتور و دانشجو در اورد.همه در صحنه بودند.از چپ،چپگرا و چپ زن و چپ نما تا مسلمان و مسلمان نما،از هنرمندان محروم و زندانی گرفته تا بازیگرانی که تا لحظه آخر حیات رژیم،در لابه لای آتراکسیون ها و شو ها به کسب سرگرم بودند.همه و همه.

*این دقیقا همان زمانی هست که شما مرکز تئاتر یونسکو  را راه اندازی کرده بودید؟

بله.ما هم در خلال این تحولات همان مرکز تئاتر یونسکو را راه اندازی کرده بودیم.من سه دوره مختلف ریاست آنجا را بر عهده داشتم. اما شما می دانید که در همان اولین سالهای پس از انقلاب ما هم آماج دشمنی ها قرار گرفتیم.

* به هر حال تا یک مدتی همچنان کار می کرد این مرکز.

خب، چون تابلو و پرچم ما پرچم یونسکو بود زود سراغمان نیامدند! یادم می آید رئیس اماکن در آن زمان یکی از اقوام ما بود،می خواستیم جوازی برای راه اندازی بوفه بگیریم. رفتم سراغ یکی از همشاگردی هایم که پدرش رئیس صنف قهوه خانه ها بود.او آن زمان رئیس صنف شده بود.گفت من رئیس اتحادیه قهوه خانه ها هستم،تو بیا تقاضا کن و برای قهوه خانه مجوز بگیر.ما اجازه قهوه خانه را گرفتیم و به هنرپیشه های قدیمی هم گفتیم که ماهی یک بار بیایند اینجا یک جلسه بگذاریم. آن روز جلسه هم،من آن سرهنگ آشنای خودمان را می آوردم.دو تا ماشین کمیته با پاسدار دم در می ایستاد و گرنه که حمله می کردند. این طرف هم چپ ها می گفتند ببینید اسکویی رفته خودش را به جمهوری اسلامی فروخته! به هر حال شما می دانید که من تا آخرین لحظه،یعنی تا ماه دوم سال 65 مقاومت کردم بعد ایران را ترک کردم و رفتم مسکو.

*خب من مطلعم كه آناهيتا تا آخرين روزها همچنان فعال بود.شما دردهه شصت مخفي هم شديد؟*

بله مدتها مخفي بودم.همسرم سرور تعريف مي كند كه چگونه عين مور و ملخ از ديوار خانه ما آمدند بالا....

*خبري بود آنجا آقاي اسكويي؟

(مي خندد) خب،بعضي از بچه ها پيش ما بودند.سرور به پاسدارها گفته بود،خب، چرا از ديوار خانه ما مي آييد بالا  مگر خانه مازنگ ندارد، در ندارد!...

*اولین نمایشی که در ماههای پس از انقلاب 57 حرف و سخن به روی صحنه رفتن آن در "جامعه هنری آناهیتا" مطرح شد،"هائی تی" بود. بعد هم "ابن سينا". چه شد سرنوشت این کارها؟

با اعلام فضای باز ،در بهار پیش از انقلاب،حرکت نوینی آغاز شد.ما هم گروه آناهیتا را دوباره بازسازی کردیم.با اخذ پروانه و صدور مجوز نمایش "هائی تی" را پس از پانزده سال توقیف،به عنوان نخستین نمایش "جمهوری" هنوز اعلام نشده معرفی کردیم.پس از آن وقایعی که در همان اولین سالهای پس از انقلاب یکی پس از دیگری برای "آناهیتا" رخ داد،دیگر بر کسی پوشیده نیست!...

*در همان سالها، گویا "جامعه هنری آناهیتا" در صدد برگزاری اولین مراسم "روز جهانی تئاتر" بر آمد. منظورم همان مراسمی هست که بالاخره با کارشکنی هایی که صورت گرفت در دانشگاه پلی تکنیک برگزار شد...

بله.قرار بود این مراسم در تالار رودکی برگزار شود.کارتهای دعوت هم توزیع شده بود.متاسفانه در آخرین لحظات از وزارت فرهنگ و هنر اطلاع رسید که متون سخنرانی ها پیش از ایراد باید از نظر "مقامات" بگذرد!... به همین دلیل جامعه هنری آناهیتا که عمری را در خفقان دم زده بود،همراه دیگر هنرجویان و هنرمندان آزاده نخواستند به سانسور تازه در جمهوری اسلامی گردن بگذارند و مراسم در دانشگاه پلی تکنیک برگزار شد...

*آقای اسکویی!، شنیدم در این مراسم،یکی از شاگردانتان ،محمود دولت آبادی ، نطق به یاد ماندنی ایراد کرده است...

بله .محمود دولت آبادی،در نخستین مراسم روز جهانی تئاتر پس از انقلاب آن نطق جالب را خواند. به خاطر می آورم که در بخشی از آن نطق  گفت،« تئاتر دولتی فقط "سلطانپور" را به زیر تازیانه نمی برد."فنی زاده" را هم تباه می کند.فقط "رحمانی نژاد" و "محسن یلفانی" را فلج نمی کند،"پرویز اعظمی" را هم وادار به خودکشی می کند.فقط "مهدی فتحی" را منزوی نمی کند،"هوشنگ سارنگ" را هم مجبور می کند در اتاق تنگ یک مسافرخانه درجه چهار خودش را با کارد از پا در اورد.اعمال چنین شیوه ای در تئاتر،فقط "محمدعلی جعفری" را به زانو در نمی آورد،"مصطفی اسکویی" را هم ورشکست و بی سامان می کند... »

*دکتر غلامحسین ساعدی

*در طول همه این سالها بسیاری از افراد نامدار کنونی به نوعی با شما و "آناهیتا" در ارتباط بوده اند. زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی فقط یک نمونه است. آقای اسکویی،فکر می کنم دیگر امروز خیلی ها از پایان تراژیک ساعدی کم و بیش مطلع باشند.از فعالیتهای او در تاسیس کانون نویسندگان ایران،از فریادهای آزادی خواهانه اش،از زندانی شدنش پس از انقلاب بهمن،از کوچ اجباری اش به پاریس،"اتللو در سرزمین عجایب" و فرجام تلخ و مرگ نویسنده در سال هزار و سیصد و شصت و پنج خورشیدی...

بله اجازه بدهید با همه اطلاعاتی که شما از این هنرمند بزرگ دارید،من هم ابعاد دیگری از او را به شما معرفی کنم. خب می دانید که ساعدی متخلص به "گوهرمراد" در سال 1312،در آذربایجان و در شهر تبریز متولد شد.ساعدی در رشته روانکاوی در دانشگاه تهران تحصیل کرد.یادم هست دوست نویسنده و مترجم باذوقم مهندس کاظم انصاری که آن زمان در دانشکده صنعتی ایران و آلمان فعال بود،روزی یادداشتی سر کلاس برای من آورد. در یادداشت نوشته بود. « استاد، این فرد ذوق و استعداد زیادی در ادبیات دارد.سعی کنید از او استفاده کنید.» یادداشت را خواندم.فردای آن روز با ساعدی قرار ملاقات گذاشتم.یادم هست به او گفتم . « ببینید،ما دیگر با "پهلبد" آبمان در یک جو نمی رود.شما می توانید به تئاتر سنگلج بیایید و با بچه های آنجا کار کنید..» ساعدی هم همین کار را کرد.شما مطلعید که تئاتر سنگلج با پی اس های ساعدی اصلا متحول شد! ساعدی با توجه به فشارهای آن دوران،چون نمی توانست مستقیم سخن بگوید،در کارهایش از طنز استفاده می کرد. از پانتومیم و...

*پس از انقلاب هم ساعدی را دیدید؟

بله، پس از انقلاب هم او را دیدم. بسیار آشفته و ناراضی بود.به او گفتم می توانی یک نمایشنامه برای من بنویسی؟ یک مقدار به فکر فرو رفت.گفتم چیه؟ سوژه نداری؟ گفت نه. سورژه که خیلی فراوونه! انقدر هست که فرصت نوشتن پیدا نمی شه!. بسیار آشفته بود. شما می دانید که ساعدی هیچ وقت از زندان و شکنجه نهراسید.

*مثل اینکه پس از انقلاب هم یک مدت زندان بود.

بله.پس از انقلاب هم مدتی او را گرفتند و بعد آزادش کردند. حدود یک سال را هم به صورت مخفی زندگی کرد تا از کشور خارج شد و رفت پاریس.

*چه می گفت ساعدی در آن سالهای اول انقلاب، آقای اسکویی؟

خب،ساعدی روند حکومت اسلامی را با آرمان ها و تصورات انقلابی خود سازگار نمی دید.می دانید دیگر،سرخورده و آشفته از کشور خارج شد و در فرانسه برای مدتی به کار خود ادامه داد.

*و در پاریس "اتللو در سرزمین عجایب" را با آقاي رحماني نژاد و... روی صحنه بردند...

این کار با مضمونی مخالف جمهوری اسلامی زیر نظر ساعدی و با کارگردانی رحمانی نژاد روی صحنه رفت.پس از آن نمایشنامه "پرده داران" بود.

*من ویديوی چند تا از این اجراها را دیدم. آن روح و حال و هوای کارهای ساعدی کم رنگ شده است. یک جوری خیلی سطحی هستند.انگار بیشتر فقط یک واکنش خیلی خشم آلود به تحولات جاریند...

همین طور است. ساعدی در سالهای پایانی زندگیش در پاریس به چنان تگنایی از افکار و احساسات نومیدانه رانده شده بود که در سال 1365 پایانی جز چنان مرگ و ضایعه ای فاجعه گون و جبران ناپذیر نمی شد برای او تصور کرد...

*سعید سلطان پور

 

 

*و سعید سلطان پور،دیگر هنرمند آناهیتا و عضو کانون نویسندگان ایران.ساعدی با سرطان در غربت از پا در آمد و سعید با "سرب " در پیکر ...

سعید سلطان پور!  سلطان پور آتشین بود.تیز بود.خوش قلم بود.اما از "که"، "کوه" می ساخت.او هیچ بالای سری را نمی توانست تحمل کند.در فعالیتهای انقلابی اش هم همین طور بود.زمانی که از ایران خارج شده بود،از پاریس برای من نوشتند آمده اینجا و "استریپتیس" می کند! گفتم یعنی چه؟ گفتند،هی لخت می شود و پشت شلاق خورده خود را نشان می دهد... سعید به تهران بازگشت.اتحادیه ای به نام "اتحادیه هنرپیشگان ایران"تشکیل داده بودیم. در این اتحادیه همه به او رای دادند. از چپ و راست. ولی او باز هم با این پسری که اسمش را آوردید. اسمش چی بود؟

*ناصرحمانی نژاد

بله،با او دعوایش می شد.او کارگر چاپخانه بود.در چاپخانه "هاتفی" کار می کرد.کسی که با نوشین در تئاتر فرهنگ سرمایه گذاری کرده بودند. به هر حال سلطان پور با رحمانی نژاد آشنا شد و در کارهای بعدی در کنار او قرار گرفت.اما او خدا را بنده نمی شد.همیشه همین طور بود. منطقی و غیر منطقی،آتشین و پر جنب و جوش...

*از زمانی که در اول انقلاب سلطانپور، "عباس آقا،کارگر ایران ناسیونال" را اجرا کرد چیزی به یاد دارید؟

"عباس آقا،کارگر ایران ناسیونال" را در استادیوم های ورزشی و  فضاهای باز برخی کارخانه ها اجرا کرد.

*چیزی از مضمون کار به خاطر دارید؟

این نمایشنامه بیانگر سرگذشت شغلی و واقعی کارگری به نام "عباس آقا" بود که از کارخانه "ایران ناسیونال" اخراج شده بود.

 

نمایش "عباس آقا،کارگر ایران ناسیونال"

*من شنیدم  نقش "عباس آقا" را خود کارگری که به چنین سرنوشتی گرفتار آمده بازی کرده...

بله، در این نمایش "عباس آقا" کارگر واقعی،ایفاگر نقش خودش بود.

*در دوران پس از انقلاب سلطان پور از کشور خارج نشد؟

چرا. مدتی از ایران خارج شده بود.فکر کنم با گروهی از کردهای مسلح مشغول به همکاری بود. اما زود به کشور بازگشت.سلطان پور در هر جایی در جسجوی افقی باز بود.

*با همسرش کجا آشنا شده بود؟

فکر کنم در همان زمان که با کردها همکاری می کرد،با این دختر آشنا شد و رابطه عاشقانه گرمی برقرار کردند. آمدند تهران.شب عروسی آنها ناگهان می آیند، می گویند شلوغ نکنید،مثل اینکه بیرون خبرهایی هست! آقای انتظامی می آید وسط می گوید ساکت ببینیم چه خبر شده! خلاصه می بینند لشکری پشت در صف کشیده است.سعید را با خود می برند. همان شب! [ اشک امانش نمی دهد] آخر چرا شب عروسی؟! همان شب،تیربارانش کردند.اینجوری مثل دشک،مثل اینکه رخت پهن کنید سعید را نقش بر زمین کردند... شما ببینید! آخر چرا همان شب؟! ناجوانمردها! هر کاری روشی دارد،تاکتیکی دارد،اساسی دارد... [ سخت گریه می کند]

*آخرین باری که از خانواده سلطان پور مطلع شدید چه زمانی بود؟

آخرین باری که از این خانواده مطلع شدم،زمانی بود که از شوروی به ایران بازگشته بودم.دم در چاپخانه مجله "چیستا" داشتیم با "عنایت الله احسانی" [ زنده یاد عنایت الله احسانی،روزنامه نگار،نمایشنامه نویس و از اعضا قدیمی آناهیتا،یار و همرزم مصطفی اسکویی،رکن الدین خسروی و... که مدتی پیش چشم از جهان فرو بست.] صحبت می کردیم که یک نفر از پشت چشم مرا گرفت.هر چه فکر کردم نتوانستم تشخیص بدهم.برگشتم دیدم برادر سلطان پور است.گفت من از طرف مادرم از تو تشکر می کنم چون تنها کسی که بعد از آن وقایع از سعید یاد کرد و عکس او را در کتابش چاپ کرد تو بودی... مادر سالخورده سعید ...

 

*راه دراز پیموده شد.سنگلاخ و وحشت انگیز! مصطفی اسکویی در نهمین دهه عمر چگونه به روزگار رفته نگاه می کند؟

شاد.شاد. شاد!

*کات. فید آبی

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 29 Oct 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

   

 

"روز" - در پیوند با روند طرح لوایح در کمسیون حقوقی و قضایی مجلس هفتم به سراغ نیره اخوان بی طرف، منشی کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس و نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی رفته ایم و در رابطه با چند طرح حائز اهمیت کمیسیون، چون ممنوعیت فعالیت شرکت گلدکوئیست در ایران،طرح "شان نمایندگی" و.... با او گفتگویی انجام داده ایم. این نماینده جریان راست اسلامی که کارشناس ارشد حقوق و فقه اسلامی نیز هست در گفتگو با "روز" ضمن رد کامل پیوستن به "کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان"، به آن دسته از زنان ایرانی که "احساس نابرابری" می کنند توصیه می کند تجمعی بر پا نکنند و به جای آن به "مراجع قانونی" مراجعه کنند.

*ممکن است به مهم ترین لوایح مطروحه در کمسیون حقوقی مجلس اشاره بفرمایید.

بررسی و تجدید نظر روی دیوان عدالت اداری بوده است.بحث طرح ممنوعیت شبکه های هرمی بود.اضافه کردن یک بند راجع به جرایم و مجازات ها و...

*در این طرح ممنوعیت شبکه های هرمی ،بحث گلدکوئیست هم مطرح بود...

بله، گلدکوئیست مانند بخشی از فعالیت های اقتصادی کشور بود که به حالت یارگیری در آمده است.این برنامه جز یارگیری هیچ معنای دیگری نداشت. افراد را تشویق می کرد که هر چه بیشتر یار بگیرند.هیچ کالایی مبادله نمی شد.کلاهبرداری بود و نهایتا چیزی هم نصیب افراد نمی کرد.

*حرف بر سر مقطعی است که مجلس وارد عمل شد.

این مساله از پیشگیری گذشته بود.هم اکنون به قانون مجازات اسلامی بندی اضافه شده است مبنی بر اینکه افرادی که به این کار مبادرت کنند به شش تا سه سال زندان محکوم می شوند.اگر روشن شود که این افراد قصد کلاهبرداری و اختلال در سیستم اقتصادی را داشته اند،"مفسد" محسوب شده و مجازات بسیار سنگین تری را باید متحمل شوند. شما دیدید که خیلی زود با فوریت این طرح موافقت شد و به تصویب رسید.

*طرح اصلاح مواردی از نکاح در قانون مدنی به کجا رسید؟

هنوز به شکل جدی این بحث مطرح نشده. این طرح نیاز به کار کارشناسی بیشتری در کمیسیون دارد.

*خانم اخوان طرح دیگری که در کمسیون شما مطرح شده، طرح "شان نمایندگی" هست. این طرح چه مختصاتی دارد؟

این طرح تمهیداتی را برای حفظ شان نمایندگی در نظر می گیرد.یعنی در کل جایگاه نماینده مجلس و حفظ شئون او مشخص می شود.

*این مساله در مورد فعالیت های مالی و اقتصادی نمایندگان هم مصداق پیدا می کند؟

بله.در این طرح آنها از یک سری مسائل اقتصادی مبرا می شوند.اگر کسی قصد کاندیداتوری برای نمایندگی مجلس را داشته باشد،طبق این طرح باید خود را از برخی مسائل اقتصادی مبرا کند.

*اما گویا مخالفتهایی هم در کمیسیون با این طرح صورت گرفته؟

مخالفت هایی شده است. برخی معتقدند نمی توان همه نکات درون این طرح را اجرا کرد.

*طرح "حضور مشاور زن در دادگاهها" به کجا رسید؟

این طرح هنوز به صحن علنی مجلس راه پیدا نکرده است.

*در مورد مسائل زنان،مسائلی مانند دیه نابرابر،حضانت و... تا به حال بحثی در کمسیون شما صورت گرفته؟

خیر.این مسائل ،مناسبتی برای طرح در مجلس نداشته اند.

* اما در مجلس ششم مناسبت داشت؟

آن ها با ما فرق داشتند.کیفیت مجلس هفتم با مجلس ششم فرق دارد.

*در مورد لزوم پیوستن ایران به "کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان" هم طبعا نظر مجلس هفتم مشخص است.

بله. به نظر نمایندگان مجلس هفتم پیوستن به این کنوانسیون یعنی انفعال! ما معتقد نیستیم که با پیوستن به این کنوانسیون قوانین جزایی ما شکل بهتری پیدا می کند.مثلا در مورد حفظ حقوق زن و حفظ حقوق کودک تناقضاتی در این کنوانسیون وجود دارد. احکام اسلامی از همه قوانین برتر است!

*معتقد به وجود هیچ گونه تبعیض برای زنان ایرانی در حال حاظر نیستید؟

قوانین ما ایرادی ندارند.کسانی که پیاده کننده این احکام هستند،مسائلی را زیر پا می گذارند. ما در مجلس پنجم هم یک سری مصوباتی برای خانم ها داشتیم که همه جانبه نگر نبودند.مثلا مهریه به نرخ روز شد که خوب بود. اما بحث گرفتن مهریه و در صورت عدم پرداخت آن از سوی شوهر رفتن به زندان او خوب نبود. بر اساس این طرح هر زمان خانمی مهریه خود را مطالبه کند،اگر مرد نتواند آن را بپردازد باید به زندان برود.این مساله برای خانواده درست نیست. ما در فصل نکاح در مجلس هفتم روی این بحث کار می کنیم.

*اما باز هم پرسش مرا شفاف پاسخ ندادید. تبعیضی در مورد زنان داریم یا نه؟

من به مسائل دامن نمی زنم.

*در مورد تجمع بزرگ زنان که چندی پیش در برابر درب اصلی دانشگاه تهران برگزار شد چه نظری دارید؟

باید کسب اطلاع کنم.اگر کسی احساس می کند که نابرابری هست،با تجمع نمی تواند کاری انجام دهد.

*باید چه کار کند؟

به مراجع مسول قانونگذاری مراجعه کند. 

+ نوشته شده در  Wed 26 Oct 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال ِ بد

سال ِ باد

سال ِ اشك

سال ِ شكّ

سال ِ روزهای ِ دراز و استقامت های كم

سالی كه غرور گدايی كرد

سال ِ پَست

سال ِ درد

سال ِ عزا

سال ِ اشك ِ پوری

سال ِ خون ِ مرتضي

سال ِ كبيسه ...  (الف.بامداد)

 

"روز" - درست پنجاه و یک سال تمام از به خون خفتن افسران تحولخواه ایران، متعاقب کودتای بیست و هشتم مردادماه سال ۳۲ می گذرد.هنوز "مراببوس " ورد زبانهاست. پنجاه و یک سال پیش در چنین روزهای خزانی بود که مرتضی کیوان،شاعر،نویسنده و روزنامه نگار نامی ایران، در کنار سیامک ها و مبشری ها در برابر جوخه اعدام قرار گرفت و در سحرگاهی سرد، ناباورانه سکانس پایان زندگی او کلید خورد. مرتضی کیوان در 33 سالگی و زمانیکه تنها 2 ماه از ازدواجش با پوران سلطانی،یار و همسر محبوبش، می گذشت، تیرباران شد.کیوان ها تیرباران شدند و دکتر داوود نوروزی ها جلای وطن کردند.هم آنان که یا در دهه شصت خورشیدی پس از بازگشت به کشور در خون خود غلطتیدند و یا در غربت ناخواسته خاکسترشان آذین خاک بیگانه شد. دور از یار و دیار...  به بهانه فرا رسیدن پنجاه و یکمین سالگرد تیرباران افسران تحولخواه ایران، به سراغ ابراهیم یونسی نویسنده،محقق و از معدود بازماندگان افسران سازمان نظامی حزب رفته ایم .یونسی در خطوط نانوشته گپ و گفت خود با "روز" در یک سفر نیم قرنی تا به امروز می آید ، او گرمای انقلاب57 را خوب به یاد می آورد و از زمستانی می گوید که همچنان بی بهار مانده است.... اتاق کار یونسی هم حکایت خود را دارد.انبوه کتابها ، عکس ها و سخنوری اولین استاندار کردستان پس از انقلاب 57 ،مجالی را باقی نمی گذارد تا فنجان چای تازه جوش را سرموقع مزمزه کنی. به یاد آر! عموهایت را می گویم، از مرتضی سخن می گویم!... 

 

* آقای یونسی اپتدا کوتاه به من بفرمایید ساختار اجرایی سازمان نظامی حزب توده ایران به چه شکل بود؟

 

سازمان نظامی حزب توده، عبارت بود از واحدهای صفی،واحدهای فنی و واحدهای اداری. واحدهای صفی مشتمل بر افسران توپخانه بود.پیاده،سوار،مهندسی و... در واحدهای فنی هم خود مهندسین حضور داشتند. پزشک ها بودند. دامپزشک ها و...دسته ای هم واحدهای هوایی بودند. یک سری هم در واحدهای اداری فعال بودند. مثلا یکی کارپرداز دارایی ارتش بود.نه در صف بود،نه در فنی ها. در گروه ملی سازمان فعال بود. همه این نکات را با جزیات در "کتاب سیاه" اورده ام که به شما تقدیم می کنم. من آنجا لیست کامل افسران را به تفکیک دسته و درجه و مدت محکومیت آورده ام.

 

*شما دقیقا در چه تاریخی دستگیر شدید؟

 

روز شانزدهم شهریور هزار و سیصد و سی سه گرفتار شدم. یعنی بازداشت شدم. در اواخر شهریور ما را بردند بازجویی.بازجویی هایی که بدون وقفه ادامه یافت. از اول صبح ما را از زندان قصر می بردند زندان زرهی.در باشگاه افسران از ما بازجویی می کردند. از ساعت نه صبح تا ده شب بازجویی ادامه داشت.ده شب ما را با آمبولانس بر می گرداند به زندان قصر. ما دوازده نفر که تازه قبلا هم بازجویی شده بودیم و برای بازپرسی اینجا می آمدیم تکلیفمان روشن شد.

 

*افسران همراه شما چه کسانی بودند؟ منظورم اشاره به نام هاست بعد از بیش از نیم قرن!

 

سرهنگ جمشیدی،سرهنگ جلالی،سرهنگ امیر افشار بکشلو،سرگرد وکیلی،سرگرد محبی،سروان بیاتی،سروان کلهری،ستوان یک واله،سرگرد محبی،خود من و...

 

*"در قفل در کلیدی چرخید! / ..."،به خاطر دارید روزی را که گروه اول افسران سازمان نظامی تیرباران شدند؟

 

بله. دوازده نفر اول در روز بیست و هفتم مهر تیرباران شدند. مرتضی کیوان هم در این روز رفت. من به خاطر دارم که آمدم سلول مرتضی کیوان،با دکتر وزیریان که سرگرد ژاندارمری بود و در خارج از کشور دکترا گرفته بود. دو نفر از ما که در دادگاه به حبس ابد محکوم شده بودند تخفیف گرفته بودند. یکی از آنها حسن سبزواری بود،که همین پنج شش ماه پیش فوت کرد. و یکی دیگر عباس اسلامی بود که او هم چند وقت پیش فوت کرد.

 

*وضع شما در دادگاه چطور بود؟

 

ما در فرجام خواهی در دادگاه به دو گروه تقسیم شدیم.اشتباه از خود ما بود. سپهبد آزموده آمد و بچه ها را تشویق کرد که فرجام خواهی کنند. گفت علیحضرت رحیم و بخشنده اند و... بچه ها هم گفتند دیگر فرقی نمی کند. آنها تصور می کردند،در فرجام خواهی وزیر دادگستری باید لایحه فرجامی را تهیه کند،بعد از آن خود وزیر دادگستری به عرض شاه برساند و شاه بگوید اجرا شود یا نه.اینطور فکر می کردند و گفتند تا لایحه تنظیم شود سه چهار روز می گذرد. چه فرقی می کند. ما الان تقاضای فرجام می کنیم. در همان شب اول شش نفر فرجام خواهی کردند. آن شب آنها را اعدام نکردند. ملاقاتی به آنها دادند. درست فردا شب روز پس از فرجام خواهی این شش نفر را نیمه شب بردند و در ساعت شش بامداد تیرباران کردند!

 

*انگار یک اراده قوی بوده که خیلی سریع کارها را پیش برده. تیرباران این افسران و مثلا آدمی در قد و قواره کیوان واقعا ناباورانه است...

 

بله،به یاد دارم،یکی از آنها برادرزاده امیر تیمور کلالی بود. دختر امیر تیمور کلالی، زن اسکندر میرزا،رئیس جمهور پاکستان بود. حتی او هم مداخله کرد اما نتوانست از اعدام نجاتش دهد. آدم های گردن کلفت هم نتوانستند برای جلوگیری از تیرباران بچه ها کاری کنند. مثلا برادر کلهری،رفیق اردشیر زاهدی بود که به او متوسل شده بود. اددشیر زاهدی هم نتوانسته بود کاری کند. سرهنگ امیر افشار بکشلو داماد رزم آرا بود.پدر رزم آرا واسطه شد،اما به حرفش توجه نکردند.

 

*شما با شش نفر دوم بودید؟

 

بله. با مرحوم سرهنگ جمشیدی،سرهنگ جلالی،سرگرد وکیلی،سرهنگ امیر افشار بکشلو و ستوان باقر واله. زمانی که می خواستیم برویم وصیت کنیم و بعد برویم پای جوخه اعدام به ما گفتند که شما مشمول عف قرار گرفتید. وقتی به سلول برگشتم دیدم بچه های دیگر هم برگشته اند. از باشگاه صبحانه آوردند. و صبح گاه آنها هم به جوخع اعدام سپرده شدند! این پچه ها در باشگاه با سپهبد آزموده مشکل پیدا کرده بودند. من در فصل اعدام در رمان "زمستان بی بهار" اینها را آورده ام. در آنجا هر تیپی یک "قاضی عسگر" داشت. "قاضی عسگر" یک روحانی است که تشریفات مذهبی را انجام می دهد.او بنا به وظیفه ای که دارد به اعدامی می گوید که در این لحظه آخر توبه و استغفار کن. "قاضی عسگر" به سرهنگ امیر افشار بکشلو می گوید، استغفار کن. سرهنگ هم پاسخ می دهد من گناهی نکرده ام. خودم می دانم چه کار کنم! تو باید استغفار کنی که پارسال لواط کردی.نظامیانی که به جوخه آتش سپرده شدند به "آزموده" گفته بودند، تو جاسوس کثیف امپریالیسم هستی!.. او هم خیلی ناراحت شده بود.واقعا هم این آزموده کثیف بود.

 

*به هر حال، شما جان سالم به در بردید...

 

من به حبس ابد با کار شاقه محکوم شدم. مدتی در زندان زرهی بودم تا روزی که مرحوم دکتر حسین فاطمی را اعدام کردند.زمانی که دکتر فاطمی را اعدام کردند. ستوان مختاری و گروهش را آوردند به جای ما. یک سال بعد در اولین سالگرد کودتای بیست و هشتم مرداد آنها را نیز تیرباران کردند.

 

*چه کسانی با زنده یاد مختاری تیرباران شدند؟

 

حسین مرزبان بود.سرگرد سروشیان و... همه اعدام شدند. روزی که دکتر فاطمی را با برانکارد به میدان تیر بردند،ما را از زندان زرهی به زندان قصر منتقل کردند. من را به سلولی بردند که در آنجا چند افسر توده ای پزشک و دامپزشک هم حضور داشتند. زمانی که مراحل بازجویی و محاکمات تمام شد تازه ما توانستیم به حیات بیاییم و با همدیگر رابطه داشته باشیم.کتابی بخوانیم و... ما را سال سی و سه گرفتند و این زمان سال سی و چهار بود. سال تیرباران مختاری و یارانش..

 

*شما در مجموع چقدر در زندان بودید؟

 

هشت سال!

 

*شنیدم که زبان انگلیسی را در زندان یاد گرفتید.

 

بله.من در زندان زبان انگلیسی را خواندم و اولین کتابم را هم در زندان ترجمه کردم."آرزوهای بزرگ" که در سال سی و شش به عنوان بهترین ترجمه شناخته شد."اسپارتاکوس" و چند کتاب دیگر را هم در زندان ترجمه کردم. آزاد که شدم بی کار بودم. یک سال را با آقای محمد قاضی در کامساکس بودیم. آن زمان سازمان برنامه تازه تشکیل شده بود،آنجا دوستی داشتم  پس از سه سال بی کاری در سازمان برنامه استخدام شدم.

 

*و آخرین دیدار با رفقایتان در حزب کی بود؟

 

از زمانی که ما را گرفتند دیگر دیداری نداشتم.به هر حال ایرادات به حزب زیاد است. شما اگر "زمستان بی بهار" را بخوانید متوجه می شوید. من آنجا حرف زیاد دارم. همان زمان هم که اسم من استاندار کردستان بود روابطم با همبندان سابقم قطع نشد. همان زمان به دفتر حزب توده رفتم و رفقایم را دیدم. اما با کیانوری ملاقاتی نکردم.

 

*ایراد عمده شما به عملکرد حزب چه بود؟

 

اینکه خود حزب تصمیم گیرنده نبود. مرتب به جمع آوری اطلاعات برای اتحاد شوروی می پرداخت. به شوروی گزارش می داد که چقدر اسلحه از امریکا می آید، نوع این اسلحه ها چه چیز است و...

 

*به اعتقاد شما چنین تعاملی با اتحاد شوروی  در آن مقطع حساس از جنگ سرد نمی توانست تا حدودی ناگزیر هم باشد؟

 

نه. من فکر نمی کنم ناگزیر بودند چنین کاری انجام دهند.شما الان رابطه امریکا و ترکیه را ببینید. ترکیه هرگز خود را به جایی نرسانده که بیاید برای امریکا جاسوسی کند. دولتی وابسته به امریکا هست ولی در همین اواخر هم  پایگاههای نظامی خود را در اختیار امریکا نگذاشت.

 

*شما سیاست کلان اتحاد شوروی،نسبت به جنبش،خصوصا سازمان نظامی در آن برهه زمانی خاص را چطور ارزیابی می کنید؟

 

سیاست اتحاد شوروی همیشه احتراز از جنگ بود. مثلا شما می دانید فردی مانند فولاددژ که در فرمانداری نظامی بود و با یک سری مدارک از کشور خارج شد، در چکسلواکی سر همین ماجراها با حزب سرشاخ شد. در چک او را گذاشتند برای توزیع گازوئیل در حمام ها.ایشان لیسانسیه حقوق دانشگاه تهران بود. بعدا در دانشگاه پراگ مدتی کار کرد و معلم اقتصاد شد. امروز در تهران است. چند وقت پیش داشتم با او صحبت می کردم. می گفت شما فکر می کنید اتحاد شوروی موافق بود که سازمان نظامی حزب در تهران حکومت را به دست بگیرد؟ من گفتم نه،اتحاد شوروی موافق نبود. اتحاد شوروی همیشه می ترسید که مبادا در ایران "تیتو"ی دیگری ظهور کند! آنها همیشه از "خسرو روزبه" به همین دلیل می ترسیدند. می ترسیدند سازمان نظامی با کمک یا بی کمک جبهه ملی حکومت را به دست بگیرد و دیگر از اتحاد شوروی اطاعت نکند. اتحاد شوروی هم می ترسید به دلیل مساله نفت آذربایجان و سیاست امریکا در منطقه نتواند به سازمان نظامی زور بگوید.من معتقدم که اتحاد شوروی هیچ گاه تمایلی نداشت که جنبشی به این شکل کل سیستم را عوض کند. شوروی می خواست سیستم بماند و از آن امتیاز بگیرد.

 

 

*آقای یونسی سالهای زیادی از همه این وقایع گذشته است.امروز،پس از گذشت این همه فراز و فرود، جدا از بار ارزشی آن، به نقش حزب به عنوان بخشی از تاریخ مستند تحول خواهی ایرانیان در یکصد سال اخیر خاصه در حوزه فرهنگ و جامعه چطور نگاه می کنید؟

 

اشتباهات بسیار زیاد بود. اما این تاثیر را که نمی شود منکر شد. بهترین کار حزب توده عادت دادن ایرانیان به کتاب خواندن بوده است. آمدند و مردم را به کتاب علاقه مند کردند. از نسل اول، افرادی مانند رسول پرویزی،فریدون توللی، جلال آل احمد و.. بودند. خب اینها همه عضو حزب توده بودند دیگر. تحولی در کشور ایجاد کردند.

 

 

+ نوشته شده در  Sun 23 Oct 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  |