تبليغاتX
سهیل آصفی
تقوای ما خاموشی نیست
 

  

 

 

 

 

"سفر اشک"، عنوان فیملنامه ای هست که برای پایان این ترم دانشگاه نوشتم. یه کار تجربی و غیر حرفیه ای هست که باید روش کار شه و یک دکوپاژدقیق انجام بشه تا پخته شه....

خلاصه داستان: صبا کمالی به جستجوی خسرو،معشوق و همرزم سالیان خود که دچار فراموشی شده و در آسایشگاهی در پاریس بستری است،سفری را آغاز می کند...

داخلی-شب-فرودگاه اورلی پاریس

دکتر صبا کمالی، زنی میانسال با قدی متوسط رو به کوتاه با کت و دامن کرم رنگ و شال سفیدی که از پشت سر گره زده را در نمایی باز می بینیم که در محل بازرسی فرودگاه و کنترل پاسپورت است. بلند گو های فردودگاه مرتب از بلند شدن و نشستن پروازهای مختلف می گوید. صبا در حالی که چمدانهای خود را بر باربر گذاشته و دو دسته چرخ باربر(کریون) را گرفته در نمایی متوسط به طرف درب خروجی فرودگاه حرکت می کند. چند تابلوی نقاشی که بسته بندی شده اند در میان بار صبا دیده می شود...

خارجی - شب - تاکسی در محوطه فرودگاه

در نمایی باز صبا را می بینیم که در صندلی عقب یک تاکسی جا گرفته است.باران به شدت می بارد.صدای بارش تند باران را به صورت آف اسکرین می شنویم. در نمایی بسته شیشه ماشین را می بینیم و چهره صبا که از پشت شیشه دیده می شود.قطرات باران به شیشه ماشین می خورند.با هر قطره ای که به شیشه ماشین می خورد،قطره ای اشک بر گونه های صبا سرازیر می شود...

تیتراژ و موسیقی متن روی این تصاویر بالا می روند.

+ نوشته شده در  Fri 20 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

.... باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاه پوش

داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها سر برنگرفته اند....

این تصویر به بدیع ترین شکل ممکن از تابستان ۶۷ می گه...


  

+ نوشته شده در  Wed 18 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

       

 

 

بازی که مابین غرب ( امپریالیسم) و جمهوری اسلامی شروع شده، در این مرحله، اعلام خطر جدی است برای منافع ملی ایران. حضور ایالات متحده در منطقه،وضعیت امروز عراق،افغانستان ،سوریه و... و نیز فعل و انفعالات داخل حاکمیت پس از نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، وضعیتی پیچیده و تا سر حد هشدار برای کشور ما به وجود آورده است که با وجود میل به سکوتی که امروز دارم، هر کنشگری را به سخن گفتن وا می دارد... مرور چند شبکه اصلی غربی و مانیتور روزنامه های مهم ایالات متحده همه حاکی از زمزمه های اتفاقیست در شرف وقوع. مردم کوچه و خیابان و بخش بزرگی از آنها که  نخبگان ایران نامیده می شوند هنوز بر خطر این مهم چشم باز نکرده اند.آنها محق اند. دل بستن به توهم اصلاح طلبی درون ساختاری و امیدی اندوده در سراب به تحول از این راه چنان همه را سرخوده کرده که این بار هم گمانشان توافقی است آشکاره یا نهان میان حاکمیت ایران و غرب.  پارامترها اما این بار بسیار متغیرند و نکته اینجاست که بدون هیچ گونه "توهم توطئه" و از این قبیل به این واقعیت عینی برسیم که هر دو  بازیگر این صحنه که "بحران هسته ای" نامش گذاشته اند در یک سو  و با هم گام می زنند.با اینکه اختلافات و تضادها بین این دو بازیگران، واقعیتی انکار ناشدنیست  اما گام زدن در همان مسیر واحد است که می تواند تعین کننده فاینال سکانس این بازی خطرناک باشد. سوی دیگر  این بازی اما  مردم ایران هستند. همان ها که در آستانه بیست و هفتمین سالگرد حرکت تاریخی خود، به دنبال رویای ناکام انقلاب 57 تشنه تشنه اند و غالبا خود نیز نمی دانند که این عطش از کجا ناشی می شود... گاه به یاد آسایش نسبی اقتصادی که به مدد سرازیری پول هنگفت نفت در نظام پادشاهی وجود داشت می افتند و لعن و نفرین می کنند به آنچه که "خودکشی جمعی" نامش نهاده اند و  گاه به دنبال "هخا" و پهلوی طلبان گنج نایافته را از بوشیستها طلب می کنند. به همین دلیل، درست در چنین مقطع حساسی ، آگاهانه یا نا آگاهانه با انفعال خود خوراک کاملی را برای بازیگردانان این صحنه فراهم کرده اند.این همه انفعال چرا؟ این مساله از استیصال تام مردم ناشی می شود. چه کسی می تواند مردم را تقصیرکار بداند؟ روشنفکران مردم را؟ دانشجویانش را؟ و هم آنان را که که عمری است در صدد نشاندن مردم  بر شانه هایشان هستند تا آنها را گرد حباب شهر بچرخانند تا ببینند که آفتابشان کجاست و باورشان کنند... بیست و هشت سال از انقلاب بهمن گذشت. ناباورانه با اشک و لبخند می خواهیم تا شاید در شب تولدش شمعی بیفروزیم اما نه دست مجال می دهد و نه دل... نشد و نتوانستیم زیرا که زود فراموش کردیم ما خود نیز مردمیم، راهبر نیستیم و توان راهبریمان هیچ توشه ای در کوله بار ندارد. تنها ایستادیم و دیدیم زیباترین فرزندانمان را که کرور کرور بردند و بردند... اکنون نیز حرفه ای نداریم جز روشنگری . در مرور وبلاگهای فارسی، کمتر مطلبی جدی در مورد خطری که امروز منافع ملی ایران را تهدید می کند دیدم. هنوز بازی را جدی نگرفته اند و گمانشان توافقیست قطعی ما بین دو طرف مناقشه. چیزی که دور از ذهن هم نیست اما ترس از این دارم که انفجار موشک در یک یا دو نقطه حساس میهن ما خواب را از چشم مردم بیدار کند و آنها که در صدد فراهم آوردن هیزم بازی بودند را مسرور گرداند...باید توده مردم را آگاه کرد که این بازی ارتباطی به اصلاح طلبان حکومتی سابق یا محافظه کاران مذهبی ندارد. این بازی خطرناکی است که از سوی غرب و دولتمردان تهران آغاز شده و  دریغ که همه آن لوازمی  که تندروترین نومحافظه کاران تیم پرزیدنت بوش و لابیمن های صهیونیست به دنبالش هستند نیز اکنون فراهم شده است... ابعاد تحریمی که احتمال اعمال آن از سوی شورای حکام بر علیه ایران وجود دارد،تا چه حد به ضرر حاکمیت و تا چه حد به ضرر مردم ایران تمام خواهد شد؟.. بازی خطرناکی که بر سر ایران ما  جریان دارد پاسخ دقیق به پرسش هایی از این قبیل را دشوار کرده است.در چنین مقطع حساسی شاید باید بیشتر  گفت و نوشت که اکنون چگونه می توان  حرکتی ملی را سامان داد برای پاسداشت  استقلال و تمامیت ارضی ایران. حرکتی که محوریت آن "آزادی آری" باشد و "سلطه امریکا نه"! آیا حرکت در برهه زمانی فعلی، تنها کت بسته به استقبال بوش رفتن است؟ کیست که از حمایت جنبش های مترقی در ایالات متحده و سراسر جهان از مردم ایران دلشاد نشود اما واقعا به گمان بخشی از نخبگان ما تنها ره رهایی دل بستن کامل به قبله ایست که از دل آن، تحولات مابعد انقلاب بهمن یک به یک ردیف شد؟ درس های تاریخ و تاوان های تا بی شماره آن در این میانه چه نقشی بازی می کنند؟...واقعا اگر به فرض نه چندان محال، حمله نظامی هدفمند به مراکز استراتژیک ایران عملی شود  آیا می توان یقین داشت که بازنده بزرگ آن، حکومت دینی ایران است؟!...

+ نوشته شده در  Wed 18 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

                                

 

 

 

 

 

یکصد و پنجاه چهار سال پیش از این، تاریخ بی سرانجام میهن،تاوان دگراندیشی را با قطع شریان حیات امیر کبیر در حمام فین کاشان شماره کرد و این خط شوم تا جانباختن آن هزار هزار"زیباترین فرزندان آفتاب و باد" ممتد شد و رسید به زمهریر فصل سرد هشتاد و چهار خورشیدی... در "خانه" به روی "خار و خارا سنگ" برف می بارد . کوه ها همچنان خاموشند و دره ها نیز دلتنگ... 

 

حالا بهار در حال شدن است و فصل تموز در کار آمدن تا سایه گسترد بر "باغ لاله زار".باغی مصفا با انبوه سروهای سر به فلک کشیده. مهمانی گنجشکان بر پاست و غوقای قورباغه ها که از سویی به سوی دیگر می جهند. کربلائی قربان در تکاپوست.اجاق و دیگ به راه و سیخ های کباب دود و بوی خانه ایرانی را به آسمان برده... در میانه رزم و بزم است که کربلائی قربان،آشپز مشهور قائم مقام فراهانی،پسری را صاحب می شود.کودک را "محمد تقی" نام می دهند. آنگونه که محقق گرانسنگ فریدون آدمیت روایت می کند نام امیر را قائم مقام "کربلائی محمد تقی" ذکر کرده و در "تاریخ نو" و مقدمه معاهده ارزنته الروم به "میرزا محمد تقی خان" شهره شده است. زندگانی اش پر مخاطره است.. پر فراز و نشیب و فصل پایانش، گواه پایان تراژیک روشنفکر تحول خواه ایرانی... نام مادر میرزا تقی خان را "فاطمه" یا" فاطمه سلطان" ذکر کرده اند. او دختر شاه محمد بنا بوده که کارهای اختصاصی قائم مقام را بر عهده داشته است.از هوش و ذکاوت این آشپز زاده زیرک،پر قلمی کرده اند. از کودکی اش و از آن هنگام که هنوز به دنیای "آدم بزرگ ها" نشده بود... « اتاقی که قائم مقام جهت تدریس خصوصی پسرانش در نظر گرفته بود،طوری قرار داشت که اگر کسی  پشت در آن در پناه بر آمدگی حایل نیم متری قرار می گرفت دیده نمی شد... این بر آمدگی مدتی سنگر "تقی" شده بود که پس از تحویل نامه های خصوصی قائم مقام پشت آن می ایستاد و گوش ها را تیز می کرد و آنچه را معلم دو پسر قائم مقام دیکته می نمود در ذهن می نوشت و به سینه می سپرد...» این همه در خانه میرزا ابولقاسم قائم مقام،رجل نیک نام قجر جریان داشته است... میرزا تقی خان،فرزند کربلائی محمد قربان فراهانی،ملقب به "اتابک اعظم"،"امیر نظام" و "امیر کبیر" را پژوهشگران تاریخ معاصر ایران در شمار شاخص ترین رجال سیاسی دو قرن اخیر میهن ما عنوان کرده اند. امیر کبیری که از اعماق تکاپوی توده های زحمتکش راه خود  را پویید و تا بدانجا رسید که خاطره زنده اش پس از نزدیک به دو قرن هنوز و همچنان جاریست و سیال در تاریخی که اوراق نوشته و نانوشته اش حکایتها دارد از بی سرانجامی و نرسیدن های مکرر... پدرش از اهالی قریه هزاوه شهرستان اراک بوده و به واسطه این که هزاوه در مجاورت فراهان،زادگاه خانواده بزرگ قائم مقام قرار داشته، در سلک نوکران میرزا عیسی قائم مقام در آمده است و به مقام آشپزی رسیده.. و در چنین موسمی است که میرزا تقی خان می روید و مدام پوست می اندازد. آدمیت، روایت می کند هنگام نخستین سفر به روسیه متعاقب قتل گریبایدوف به "میرزا محمد تقی فراهانی" معروف بود. پس از مراجعت و داخل شدن در دستگاه امیر نظام زنگنه،لقب "خانی" که در آن زمان خود عنوانی داشت بر اسم او افزوده و بعدا ملقب به "مستوفی نظام" شد. رفته رفته به مقام "وزارت نظام" آذربایجان رسید و در مسافرتی که با ولیعهد به "اوچ کلیسا" کرد به همین لقب "وزیر نظام" شهرت داشت..... در شب جلوس ناصرالدین شاه به تخت سلطنت،میرزا تقی خان به جلیل ترین القاب کشور یعنی "امیر کبیر ،اتابک اعظم" در می آید... از سیاست ورزی و زبده بودن امیر در تعامل با نیروهای استعماری وقت بسیار قلمی شده است. تکاپوی امیر در قرن سیزدهم هجری صورت گرفته است. آن هنگام که نفوذ و اقتدار روحانیت شیعه در ارکان سلطنت و امور جامعه نقش پررنگی داشته است. بر اساس پژوهش های در دست با اینکه سیمای ظاهری امیر کبیر مردی متدین،نماز خوان و روزه گیر را باز می نموده اما او را با هر گونه تعصب مذهبی کاری نبوده است. گفته اند که امیر جامه تجدد به تن کرده و در هیات یک رفرمیست راستین با هر گونه دخالت روحانیون و دین باوران در امور سیاسی و اجتماعی جامعه به شدت مخالف بوده است. به گفته آدمیت او بزرگترین کسی است که بعد از نادرشاه،بساط  "روحانیون ریاکار" و" بت های دینی" را در هم شکست و به عمر و سلطه این "طفیلیان جامعه" خاتمه داد... از مهم ترین اقدامات امیر در حوزه کشورداری می توان به مواردی مشخص اشاره کرد. دستور مبنی بر کاستن نفوذ روحانیون و حسن رفتار با اقلیت ها مذهبی و گرفتن فتوائی از شیخ السلام تهران مبنی بر مخالف بودن برخی از مراسم دینی با شرع اسلام. حرکتی که با تحریک کنسول وقت انگلستان و به میدان آمدن و رویارویی شیعیان آذربایجان و عراق با امیر  او را مجبور به عقب نشینی می کنند.از برخی اقدامات دیگر امیر در طول دوران صدارتش می توان به ایجاد امنیت و استقرار دولت،تنظیم قشون ایرانی به سبک اروپایی،ایجاد کارخانه های اسلحه سازی،اصلاح امور قضایی،ترویج ساده نویسی و لغو القاب، وصول درآمد از روی ممیزی به طور عادلانه.کاستن از هزینه های بی مورد و حقوق گزاف درباریان،شعرا و شاهزادگان و حتی شاه. تنظیم هزینه و درآمد کل کشور به گونه ای که درآمد دو کرور تومان بیش از مخارج کشور برای احتیاط ذخیره شود. توجه ویژه به مساله صادرات و واردات ، اشاره کرد...پیرامون تکاپوی امیر در این عرصه حرف و سخن فراوان است. همین بس که اقدام به تاسیس مدرسه دارالفنون تهران در پنجم ربیع الاول1268 هجری قمری و انتشار روزنامه "وقایع اتفاقیه" در پنجم ربیع الثانی همان سال مصادف با هفتم فوریه 1851 میلادی ، فصلی نوین را در بطن پر حادثه صحنه سیاسی و اجتماعی میهن ما رقم زده است... دوران تبعید و عزلت امیر،به رغم دوستی شخصی ناصرالدین شاه با او، زودتر از آنچه گمانش را می برد فرا می رسد. حالا فصل عاشقی ها با عزت الدوله،خواهر پادشاه و همسر دوم امیر است..  به رغم خواسته ناصرالدین شاه ،شاهزاده خانم با دو دختر خود،مادر امیر کبیر و میرزا احمد خان،پسر امیر از همسر اولش همراه او می شوند در سفر به کاشان. حالا پروژکتورها یک به یک روشن می شوند. صحنه در روشنایی ملموسی غوطه می خورد. مکان و زمان را اما تفاوتی نیست. فید قرمز و امیر در شاتی به وضوح یک شب سرد زمستانی که تا زمهریر هشتاد و چهار خورشیدی ممتد شده است... مهد علیا، مادر ناصرالدین شاه کار خور را کرده است.ابزار دستیست برای هم آنان که بیگانه اند و بیگانه از وطن. میرزا آقاخان نوری ابلاغیه را صادر می کند. در میانه سفر، امیر به یکی از ماموران انتقالش می گوید :« من اشتباه می کردم که تصور می کردم مملکت وزیر عاقل می خواهد. خیر،مملکت پادشاه عاقل می خواهد!...» حالا رسیده اند به کاشان. عزت الدوله چهار چشم امیر را می پاید. کابوس ها رهایش نمی کنند. « مثلا در هر بامداد که قراولان تعویض می شدند و بایستی دسته دیگر امیر را از دسته قبلی تحویل بگیرند. امیر را می خواستند که از اتاق بیرون آمده.خود را نشان دهد.عزت الدوله هم با شهامت،دوش به دوش شوهر از اتاق بیرون می آمد تا مبادا به سر او ریخته هلاکش گردانند و نیز در صرف غذا معمولا از تخم مرغ و غذاهای دیگری استفاده می کردند و قبل از هر غذا عزت الدوله از نان و غذاهای دیگر کمی می خورده تا اگر قبلا مسموم شده باشد،امیر از آن نخورد...» آمران قتل این دگراندیش ایرانی عاملان را راهی می کنند. نقش واسطه را "امینه اقدس" یکی از سوگلی های محبوب شاه بر عهده می گیرد. شاه تا حد افراط باده نوشیده و مست لایعقل است.آنگونه که برخی متون روایت کرده اند، سوگولی در هنگامه مستی شاه،امضای فرمان قتل امیر را از او می گیرد. فردا روز، وقتی ناصر الدین شاه سراغ سوگلی محبوبش را که بعدها بینایی دو چشم خود را از دست داد و تلاش های ناصراالدین شاه و حتی سفر به وین برای درمان او کارگر نیفتاد.. می گیرد ،خبرش می دهند که حکم، همان دیشب اجرا شده است! حاجب الدوله به نزد امیر می آید و به او مژده می دهد که بزودی دوران فرقت و تبعید به سر خواهد آمد. امیر،خشنود ،همسر را در آغوش گرفته ،گریسته و رفته است تا تنی به آب بزند. گفته اند که عزت الدوله در هنگام عزیمت امیر به حمام،جلوی او را گرفته و گفته است : «نباید اطمینان به این فریب ها داشت.» امیر آرامش کرده و گفته است :«امیر کبیر فقط دو ساعت بیرون خواهد ماند!» شحنه های مامور و معذور دست به کار می شوند. حاج علی خان حاجب الدوله که زمانی بسیار مورد لطف و مهربانی امیر قرار گرفته بود،مامور اجرای حکم می شود... در واپسین روزهای یکمین ماه فصل سرد یک هزار و دویست و سی خورشیدی،حاجب الدوله با دو میر غضب به حمام مجاور باغ فین کاشان می روند. دژخیم رود ر رو با دگرادیش.حکم آمران به رویت امیر می رسد. امیر با حاجب الدوله وارد مذاکره می شود. مهلتی طلب می کند. شاید از چنگال مرگ رهایی یابد. حاجب الدوله به میر غضب و دو تن دیگر اشاره می کند که به امیر حمله کنند.... حالا تاریخ تراژیک میهن بر نگاتیوهای ماندگار و در حمام فین کاشان شماره می شود.. یک،دو، سه و تا هزار بیش... در همین اوضاع است که فراشباشی با چند نفر دیگر خود را روی امیر انداخته و می خواهند که با دستمال او را خفه کنند.اما قدرت بدنی امیر چنین اجازه ای به آنان نمی دهد. امیر فریاد می کند « می خواهم شرافتمندانه بمیرم» او از جلادان می خواهد که رگهایش را در حمام بزنند! فراباشی رضایت می دهد. خون فواره می زند.سرخ است. سرخ سرخ! امیر در همان حال خطوطی را بر دیوار قتلگاه حک می کند.. کسی نمی داند چه می گفتند آن خطوط سخت آشنا... .. آیا فریاد های او نیست که در شکنجه گاه،  صورت خود را با ناخن دریده بود و فریاد می زد: آی مردم! ببینید دارند با ما چه می کنند...

 

                               

 

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

« ما می خواهیم که در برابر سرنیزه هرگز سر تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست چیره نگردد...» آلبر کامو،نویسنده پرآوازه فرانسوی تبار  این امر را مستلزم تلاشی پایان ناپذیر دانسته و عنوان می کند که انسان برای  ادامه "این تلاش" آفریده شده است. آلبر کامو در برابر موج ترویج "سرگشتگی اندیشگی" توسط فکرسازان نظام سرمایه تصریح می کند ،پس بدانیم که چه می خواهیم! به اندیشه معتقد باشیم،حتی اگر قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره خود بزند... در هفتم ماه نوامبر 1913 در دهکده‌ی مون‌دوی واقع در الجزایر چشم به جهان گشود. پدر آلبر فرانسوی‌تبار  و مادرش اسپانیایی بود. هنوز یکمین شمع زندگی را بر نیفروخته بود که پدرش را از دست داد.پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دون‌مایه می‌گرداند. هم از این روست که کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی سپری شد.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ٔ طبقه‌ٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد. بر اساس اطلاعات مندرجه در دانشنامه آزاد ویکی پدیا

کامو در طی سال‌های ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم یونیورسیته‌ٔ الجزیره بوده است اما با تشخیص اولین آثار بیماری سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شده است.

آلبر کامو در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوسته و در حزب کمونیست وظیفه‌ٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده می گیرد. دغدغه اصلی کامو آن هنگام که تکاپوی جدی خود را با حزب کمونیست آغاز کرد نگرانی  او در مورد وقایع آن زمان اسپانیا بوده است.بعدها در سال 1936 متعاقب تحولات صورت گرفته کامو به اتهام "تروتسکیست" بودن از حزب کنار گذاشته می شود.

او لیسانس فلسفه خود را در سال 1935 گرفت در ماه مه سال 1936 پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.

کامو در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار می کند. در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی از او با عنوان «فقر قبیله» منتشر می شود.

در 1934 با «سیمون های» پیوند زناشویی می بندد كه معتاد به مورفین بوده است. پیوند آنها به یك سال قد نمی دهد و از یکدیگر جدا می شوند. در 1940 با «فرانسین فور» ازدواج كرد. با شنیدن صدای ماشین های جنگی جنگ جهانی اول، کامو به عنوان سرباز داوطلب می شود، اما به دلیل بیماری سل پذیرفته نمی شود. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال  1940 توسط دستگاه سانسور الجزایر تعطیل می شود. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. کامو به پاریس عزیمت می کند.

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع می کند.

در 1924 کامو، رُمان مشهور "بیگانه" و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان "افسانه سیزیف" را منتشر کرده است. کامو در "بیگانه"، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" پرداخته که با خود و  پیرامونش "بیگانه" است و همین بیگانگیست که او را تا پای مرگ می‌کشاند.

نمایشنامه "کالیگولا" را در سال 1943 به چاپ رسانده است. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرده است. در سال 1943 کامو کتابی را به نام نامه هایی به یک دوست آلمانی به صورت مخفیانه به چاپ می رساند.

در نوزدهم دسامبر 1941 شاهد اعدام «گابریل پری» است كه این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال 1942 عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در آنگونه که دانشنامه روایت می کند، در اکتبر 1943 به کمک دیگر اعضای گروه  به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا می شود.

در سال‌های پس از جنگ، کامو به گروه ژان ‌پل سارتر و سیمون دوبوار و مرلو پونتی در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس می پیوندد.او بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشته و در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی می کند.

رمان "طاعون" کامو  که در سال 1947 به چاپ رسید در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.

‌نمایشنامهٰ "عادل ها"را در سال 1949 منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام "شورشی" را نیز درسال 1951 به چاپ رساند.

در سال 1952 مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

در 1952 از كار خود در "یونسکو" استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول كرده بود. در 1953 كامو یكی از معدود شخصیتهای چپ بوده كه شكستن اعتصاب كارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار می دهد.

در او‌ایل سال 1954 بمب‌گذاری‌های گسترده‌‌ای از جانب جبهه آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایر‌یهای فرانسوی‌تبار بود .

آلبر کامو در عین حال به عرصه تئاتر نیز نظر جدی داشته است. دو نمایش‌نامه اقتباسی "در سوگ راهبه" اثر "ویلیام فاکنر" و "جن زدگان" اثر نویسنده بزرگ اتحاد شوروی "فئودر داستایوسکی" از جمله فعالیتهای کامو در عرصه تئاتر است که با استقبال زیادی روبرو می شوند.

 

 

"سقوط" در سال 1956 به رشتهٔ تحریر درآمد. از معروف‌ترین آثار کامو می‌توان به "بیگانه"، "طاعون"، "افسانه‌ی سیزیف"، " کالیگولا" و "سقوط" اشاره کرد. کامو را منادی "فلسفه پوچی" عنوان کرده اند. حال آنکه کامو با آنکه به پیروی از "نیچه" کلام مشهور او "خدا مرده است" را سرمشق حرکت قرار داده بود با این حال باور به نبود هر گونه نیروی خارج از متریالیسم در جهان را مجوز حکم "هر کار می توان انجام داد" قلمداد نمی کرد! او در قامت روشنفکری متعهد عمل کرده و برای آرمان  خود،آزادی و عدالت اجتماعی از هیچ فروگذار نکرد. او در کتاب "عصیان" به بررسی تحلیل فلسفی عصیان دست زده است. به باور کامو، در عصر مدرن با افول سنت ها و باورهای اخلاقی در جهان غرب،یگانه راه نجات انسان از "بی هویتی" عصیان است.... عصیانی که در نظرگاه کامو دارای شرایط منحصر به فردیست که او در این اثر به آنها پرداخته است...

در سال 1957 جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

و پرده آخر،بعد از ظهر چهارم ژانویه  1960 درست  زمانی که نوشتن رمانی به نام "مرد اول" را در دست داشت  در 24 کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN5 حاشیهٔ دهکده پتی ویل نزدیک مونته رو، یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در این خودرو نشسته بود...



+ نوشته شده در  Thu 12 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 باز برف در "خانه" و باز یاد نازنین "سیاوش"... از این بالا دارم اتوبان رو نگاه می کنم..برف داره ریز میاد...همه جا سفیده سفید شده... ماشینا می یان و می رن و یاد سیاوش و آرشش دوباره...

 

        

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟...

+ نوشته شده در  Wed 11 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

جایی خوندم از قول برتولت برشت ، کسانی هستند که یک روز مبارزه می کنند، آنان خوبانند. دیگرانی هستند که یکسال مبارزه می کنند،آنها بهترند. کسانی هستند که سالها مبارزه می کنند،آنان بسیار بهترند. ولی آنهایی که تمام عمرشان مبارزه می کنند،انسانهای والایی هستند. نگاه کنید به رنگ آمیزی کلمات در این دو شعر طبری... اون هیچ وقت داعیه شاعر بودن نداشت ولی رنگ تصاویر و بدیع بودن فضاها اگه یه جاهایی از نرودا چیزی بیشتر نداشته باشه،کمتر نیست... بخوانید و با صدای خودش بشنوید در زمهریر  هشتاد و چهار خورشیدی...

آن جاودان

 

 

در این عمر گریزنده که گوئی جز خیالی نیست

تو آن جاودان را در جهان خود پدید آور

 که هر آنی فراموش است و آن دم را زوالی نیست

در آن آنی که از خود بگذری و از تنگ خود خواهی

 بر آیی در فراخ روشن فردای انسانی

 

 

 

 

در آن آنی  که دل برهانده از وسواس شیطانی 

روانت شعله ای گردد فرو سوزد پلیدی را

 

بدرد موج وهم آلود شک و نا امیدی را

به سیر سال ها باید تدارک دید آن، آن را

چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب، جان را

به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را

تمام هستی انسان، گروگان چنان آنی است

که بهر آزمون ارزش ما، طرفه میدانی است

در این میدان اگر پیروز گردی، گویمت گُردی

وگر  بشکستی آنجا، زودتر از مرگ خود مردی .

 

احسان طبری

 

...................................................................

 

 

بياد دارمت ای زيبای من و عشق ما نپژمردنی بود. و بلور محبت ما فراروئيد و زندگی را ساخت.

چَرخِشتِ ساليان از ما عصاره ای تلخ چکانيد. آه چه اشکها و چه دردهای نهفته و نا گفته!

و در پشت سر ما گورهاست و در پشت سر ما يادهای دفن شدۀ بسياری ست.

چگونه خنده های ما بخموشی گرائيد و در تنهائی غمگين اکنون چه طنين های دور و غريبه باقی گذاشت.

ما دستهای هم را فشرديم ، و ما دندانها را نيز.

و از چه رنگين کمانها و از چه دوزخها گذشتيم!

و مرواريدهای شب و روزمان چه سبکسرانه غربال شد!

و چگونه عمر طاقۀ ابريشمين خود را فرو پيچيد! درنگ و شتاب هر دو در سرشت آدمی است: درنگ را دوست دارد ولی شتاب  می ورزد. ماندن را می خواهد ولی رفتن را می بسيجد. و فرزندان ما و دوستان ما را بياد آر!

چه سيماها و چه خصلتهای دل انگيز! آه چه خاطراتی دل انگيز و چندش آور!

و روان ما مغناطيس دوستی بود و کلبۀ ما مهمانسرا.

و هر عصری قصری است تماشائی با معاصران ، رويدادها ، حيرت ها ، انتظارها.

انتظار در چارجوب هستی ما ، سوزن دوزی بی انتهائی بود.

و تو ای پرستيدۀ من ، حفره های تاريک اين انتظار را با نور بزرگ خود پر کردی و مرا از تهی بودن  سرنوشت رهاندی و ما با هم در کنار دره های ژرف و درياهای آشفته و در زير آسمان خشمناک ايستاديم.

و در اين دالان عکسهای گوناگون ، سرانجام در خروج فرا ميرسد.

و من آرزومندم که از آن تنها و نخستين کس خارج شوم و ترا هنوز باشندۀ پر نشاطی از جهان ببينم: ساليان دراز.

جهان را بی تو پنداشتن نمی توانم.

جهان را بی تو انگاشتن نمی خواهم.

 

 احسان طبری -  پاییز۱۳۶۱ 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 7 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

" ..مارکسیسم یک نظام بسته فکری نیست و عینیت و یا اعتبار عام آن همان اعتبار و عینیت تاریخ است.مارکسیسم خود در تاریخ نیرویی موثر است و در آن تعقییر می کند،بی آنکه مفهوم خود را رها کند..."  هربرت مارکوزه

 

مثله خیلی وقتای دیگه "چه" با منه،با ماست... بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و وقایعی که متعاقب این به قول پوتین"فاجعه قرن" اتفاق افتاد خیلی از روابط و مناسبات در حوزه های مختلف در همه جای جهان دستخوش تعقییر شدن... بحرانهای مختلف در عرصه های اقتصادی و فلسفی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و... خودشونو نشون دادن... یه انفجار بود واقعن... حیرت انگیز و هنوز باورنکردنی... اینکه استالینیزم چه کرد و یا سیستم حاکم بر  اتحاد شوروی به عنوان "سوسیالیسم واقعا موجود" چه مختصاتی داشت و ... بحث دیگری هست... به هر حال مفاهیم بعد از این واقعه همچنان بر سر جاشون باقی موندن و شاخه ها پر بارتر شدن،تجربه ها چند برابر ژرفا پیدا کرد و .. به هر حال می خوام اینو بگم ، خوانشی که از "چه" امروز می شه مسلما می تونه با غالب خوانش هایی که در اوون دهه ها از "چه" می شد فرق داشته باشه... قطعا مختصات همه چیز در جهان امروز عوض شده و تعقییر کرده. واقعا اوون نگاه تک نگر و جزم به هر ایدولوژی و عقیده ای دیگه منسوخ شده. از پایه منسوخ شده..نوع  اوون عقیده هم اصلان مهم نیست.  اسمش هر چی باشه.. مارکسیسم یا هر چیز دیگه ای... اما به راحتی نمی شه گفت دوران مرگ ایدئولوژی  فرا رسیده..  یعنی اصلا نمی شه گفت...البته گفتنش که می شه گفت  کما اینکه هر  روز  یا می بینی یا می شنوی یا می خونی در این مورد.. ولی در یک خلوت منصفانه می شه بهش فکر کرد که اصلان انسان بدون "آرمان" چه معنایی می تونه داشته باشه... اسمشو می شه گذشت متودولوژی یا هر چی.. واقعیت اینه که در یک دوران تاریخی که بخشیش قطعا ناگزیر بوده، در ایدولوژی،انسان وسیله بود.. امید اینکه امروز انسان هدف باشه... آخرین خبر،خبر خاموشی هری مگداف هست. هاری مگداف اقتصاددان و متفکر بزرگ  مارکسيست  در روز اول ژانويه ٢٠٠٦‌ ديده از جهان فرو بست. هاری مگداف، در کنار پل باران، لئو هوبرمان، هاری براورمن و پل سوئيزی آخرين فرد از نسل اول پايه‌گذاران و گردانندگان نشريه "مانتلی ريويو" بوده... و اما  "چه" همچنان مثله  یه نماد و مفهوم ازلی و ابدی هی پوست انداخته و پویاتر شده توو تمام این سالها.... چقدر می شه از "چه" نوشت امروز و فردا.. حتی فقط درباره نفوذ نگاهش در تصاویرش.. بله! فقط همین تصویر "چه"! اینجا و اونجا....  چقدر زیبایی تو "چه".. مثله تصویر "فدریکو" که اوونم همیشه با منه..درود ! دکتر ارنستو چه گوارا..

 

 در باب تفکر انتقادی هربرت مارکوزه

 

 

163269.jpg

 

 

درست بیش از یک قرن از میلاد  شاخص ترین چهره تفکر انتقادی نئو مارکسیستی گذشت. هربرت مارکوزه فیلسوف مارکسیست شهیر امریکایی در نوزدهم ماه ژوییه یک هزار و هشتصد و نود و هشت میلادی در یک خانواده متمول برلینی به دنیا آمد. پژوهشگران، آغاز زندگی سیاسی مارکوزه را از سال 1918 ، همزمان با ناکامی انقلاب آلمان عنوان کرده اند. مارکوزه در میدان رزم این انقلاب که با به خون خفتن آزادیخواهانی چون رزا لوکزامبورگ ،  لیبکنخت و... فرجامی تلخ را میزبان شد،عضو شورای سربازان انقلابی برلین بود. شورایی که در همبستگی سربازان انقلابی با جنبش کارگری و دهقانی و سامان بخشی مبارزه موثر مسلحانه با نظام سرمایه داری آلمان نقش پر رنگی ایفا کرد. انقلاب آلمان با سرکوبی خونین، شکستی زودهنگام را در کارنامه جنبش های مترقی جهان معاصر ثبت کرد و متعاقب این همه بود که پیش زمینه های ظهور فاشیسم هیتلری در اروپا فراهم آمد. مارکوزه پیرامون این شکست گفته است که هم به انقلاب خیانت شد و هم آن را سرکوب کردند.. همه این ناکامی ها بود که مارکوزه را به ریشه یابی تحلیلی گسترده ای نسبت به  مفاهم و مقولات فلسفی و باز شناسی  عمیق ساز و کار های حاکم بر نظام سرمایه داری وا می دارد. مارکوزه نسبت به چرایی ناکامی انقلابی مترقی و شکست یا دزدیدن آن توسط ارتجاع نقطه نظر جالبی دارد. او خود روایت کرده است که مارکس،هگل و فروید را دیرتر مطالعه کرده است،زیرا قصدآن داشته تا بداند چرا هنگامی که به راستی شرایط انقلابی اصیل وجود داشت،انقلاب در هم شکست و سرکوب شد و قدرتهای کهن دوباره مسلط شدند و تمای قضیه به شکلی بدتر،از نو آغاز شد!... بلافاصله پس از شکست انقلاب آلمان از برلین راهی فرایبورگ می شود و مدتی شاگرد هوسرل،بنیان گذار بنیان گذار پدیدارشناسی و مارتین هایدگر از متفکران اگزیستانسیالیزم شده است. در 1922 موفق به اخذ درجه دکترای خود شده و در 1928 مدتی دستیار هایدگر در دانشگاه بوده است. مارکوزه در 1933 به ژنو عزیمت کرده و یک سال پس از آن برای ادامه زنگی و تحقیق راهی ایالات متحده امریکا می شود. در اوج دوران سرکوب چپگرایان توسط امپریالیسم امریکاست که مارکوزه در کنار دیگر چهره های مترقی امریکایی به تلاشی مجدانه با موج فاشیستی که از سوی مقامات سیا و کاخ سفید هدایت می شد بر می خیزد. خود درباره دلیل ماندگاری اش در امریکا  گفته است که« اگر در امریکا ماندم،یکی از دلایل آن مبارزه با سیاستی بود که به طور محسوس مدام ضد کمونیستی می شد.....»

نقش پررنگ مارکوزه در جهت دهی جنبش های دانشجویی بالخص جنبش دانشجویی می 1968 پاریس هنوز در خاطره ها ثبت است.. در همین سالهاست که درر یاری رسانی به مبارزات پیگیر کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بر ضد نظام پادشاهی ایران در کنر روشنفکران مطرح دیگری چون ژان پل سارتر،سیمون دوبوار و...  از هیچ کمکی دریغ نکرده است.. او در کنار ماکس هورکهمیر،فردریک پولاک،هنریک گراسمن، آرکادیچ گارلند و والتر بنجامین    یکی از بنیان گذاران انجمن تحقیقات اجتماعی فرانکفورت بود. ارتباط فعال مارکوزه با مکتب فرانکفورت و نیز واکاوی های عمیق او در حوزه فلسفه و روانشناسی جمعی ساختارهای نوین سرمایه داری پیشرفته از او چهره ای بی بدیل در محافل دانشجویی و آکادمیک جهان معاصر  را نمودار می کند. خط کشی روشن او با ساز و کارهای حاکم بر نظام سرمایه نقش و تاثیر گذاری او را نسبت به دیگر مرتبطین مکتب فرانکفورت متمایز کرده است. مارکوزه تا واپسین دم بر موضع شدیدا انتقادی خود نسبت به ساز و کارهای حاکم بر نظام سرمایه پای فشرد. جایی به صراحت می گوید « واقعیت این است که تضادهای درونی نظام سرمایه داری همچنان پا برجاست. ترجمان آنها،ترجمان خاصه حاد،بسیار حادتر از پیش در تضاد عمومی میان ثروت عظیم اجتماعی که به راستی می تواند زندگی بدون فقر و بدون کار بیگانه با سرشت آدمی را امکان پذیر کند و شیوه سرکوب کننده و ویرانگر بکارگیری و توزیع ثروت اجتماعی نمودار می شود..» به باور این فیلسوف سفر کرده طبقه کارگر را می توان به عنوان تکیه گاه نظام حاکم قلمداد کرد!... نگاه تیز و کلام برنده مارکوزه آنگاه که  در نقد لیبرال دموکراسی (دموکراسی بورژوایی) قلم می زند فراموش ناشدنیست. « دموکراسی غربی،دموکراسی دستکاری شده و محدود است.در اینگونه نظام ها گروه مخالف واقعی وجود ندارد،گروهی که بتواند در حد احزاب بورژوا،رسانه های جمعی را در اختیار بگیرد.چپهای رادیکال راهی به وسایل ارتباط جمعی ندارند.» او به روشنی تصریح می کند که چگونه در امریکا،فراگرد سیاسی و دموکراتیک در انحصار دو حزب بزرگ دموکرات و جمهوری خواه قرار دارد و از این رو دموکراسی حقیقی به گونه ای که از لایه های گونه گون توده مردم نشات گرفته باشد وجود ندارد... او در تک به تک آثار پر شماره اش از ممکن بودن "جهانی دیگر" سخن می گوید.. «  می توان به شکلی از زندگی دست یافت که انسانها به راستی هستی خود را تعیین کنند..» مارکوزه به ضرورت تعقییر ساخت مناسبات تولیدی و اجتماعی جامعه پرداخته و ضمن پافشاری بر ضرورت بر چیده شدن ساز و کار نظام سرمایه داری اینگونه از واژه" آزادی" که فصل مشترک پررنگ اندیشه و آثار اوست یاد می کند « در جامع پیشرفته سرمایه داری که فقر مطلق و افزایش یابنده به طور نسبی حل شده است هدف انقلاب یافتن هستی است که به راستی در خور انسان باشد. بنا کردن شکلی تماما تازه از زندگی!..» مارکوزه در برابر امواج گسترده نظریات فکرسازان نظام سرمایه تاکید می کند که  مارکسیسم یک نظام بسته فکری نیست و تصریح می کند که عینیت و یا اعتبار عام آن همان اعتبار و عینیت تاریخ است.«مارکسیسم خود در تاریخ نیرویی موثر است و در آن تعقییر می کند،بی آنکه مفهوم خود را رها کند...» یک هزار و نهصد و هفتاد و نه میلادی،این فیلسوف برجسته جهانی در پی عارضه قلبی، واپسین سکانس زندگی خود را در بیمارستان استارنبرگ ایالت باواریای آلمان کلید زد. پیکر هربرت مارکوزه توسط ریکی، دوست و همسرش به خاکستر بدل شد . بیست و چهار سال پس از خاموشی مارکوزه بقایای خاکستر او در قبرستان شهر برلین در کنار استاد فقیدش هگل برای همیشه به خاک سرد سپرده شد...

+ نوشته شده در  Wed 4 Jan 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 


 

161292.jpg

 

سيمون بوليوار مبارز و قهرمان ملى آمريكاى لاتين در سال ۱۷۸۳ در كاراكاس به دنيا آمد و در ۱۸۳۰ خاموش شد. بوليوار در شكل گيرى نخستين جمهورى در ونزوئلا نقش موثرى ايفا كرد. حكومتى كه فرجامى جز شكست زود هنگام در برابر ساز و كار حاكم بر نظام سرمايه نداشت... بوليوار است كه پس از اين تجربه، جمهورى بزرگ كلمبيا را متشكل از كشورهاى كلمبيا، ونزوئلا و اكوادور آزاد تشكيل داد و در فصلى ديگر از رزم تحت رهبرى او كشورهاى كنونى ونزوئلا، كلمبيا، پاناما، اكوادور و بوليوى به استقلال خود از سلطه استعمارى اسپانيا نايل آمدند و قسمتى از سرزمين پرو نيز به دليل نام او بوليوى خوانده شد. انديشه هاى ضد امپرياليستى بوليوار از او چهره اى بى بديل در روند مبارزات مردم آمريكاى لاتين ترسيم كرده است. به رغم نگاه انتقادى ماركس به برخى از خطوط اصلى انديشه بوليوار او تصريح مى كند كه تحت تاثير مقاله «سيكلو پديا» بوليوار قرار داشته است. آن گونه كه آندره شير، روزنامه نگار آلمانى (با برگردان ميم بهرنگ) روايت كرده است، ماركس درباره هدف سيمون بوليوار مبنى بر ايجاد آمريكاى لاتين يكپارچه به تحقير نوشته است: «هدف واقعى بوليوار عبارت بود از اتحاد تمام مناطق آمريكاى لاتين و ايجاد يك جمهورى فدرال زير رهبرى شخص خود او. وقتى كه او غرق روياهاى خود، مبنى بر پيوند دادن نيمى از جهان با نامش بود قدرت واقعى از دستانش بيرون لغزيد...» «آندره شير» ميراث خواران بوليوار را مرتجعين، رژيم هاى راستگراى مستبد و ديكتاتورها عنوان مى كند. «اولين رئيس جمهور ونزوئلا كه تحت شرايط جنگ استقلال طلبانه با استناد به ديكتاتورى سيمون بوليوار حكومت خودكامه خود را تاسيس كرد، ژنرال آنتونيو گوزمن بلانكو نام داشت. در دومين دوره رياست جمهورى او (۱۸۸۴-۱۸۷۹) صدمين سالگرد تولد سيمون بوليوار به طور وسيعى جشن گرفته شد و درباره شباهت ميان گوزمن بلانكو و سيمون بوليوار داد سخن سر داده شد. چند دهه بعد ژنرال خوان ويسنته كه از سال ۱۹۰۸ تا زمان مرگش (۱۹۳۵) در ونزوئلا به شيوه ديكتاتورى حكومت مى كرد، از «احياى نهايى ميهن» دم مى زد و خود را ادامه دهنده پيگير راه سيمون بوليوار قلمداد مى كرد... و ادعا مى كرد كه از آرمان هاى سيمون بوليوار پيروى مى كند.» و اما آنچه امروزه به عنوان نمود هاى بوليواريسم در آمريكاى لاتين، خصوصاً در ونزوئلاى هوگو چاوس و بوليوى اوو مورالس ديده مى شود به قول چاوس درختى است با سه ريشه: يكم سيمون بوليوار، دوم سيمون رودريگز (آلياس ساموئل روبينسون ۱۸۶۱-۱۷۶۹) كه معلم و دوست هميشگى بوليوار بوده است و سوم ايزكويل زامورا (۱۸۶۱-۱۸۱۷) كه «ژنرال خلق مستقل» در جنگ داخلى ونزوئلا در قرن نوزدهم بوده است. او ضمن تشريح مبانى نزديكى بوليواريسم و ماركسيسم در عصر حاضر خاطر نشان مى كند كه: «چنين است كه امروز انقلاب بوليواريستى وارد مرحله «ضد امپرياليستى» خود شده است...» هوگو چاوس رئيس جمهور ونزوئلا كه از حكومت خود به عنوان «جمهورى بوليوارى» ياد مى كند در تشريح شخصيت بوليوار در سخنرانى اش در «مجمع جهانى سوسياليسم» ضمن اشاره به اين نكته اشاره مى كند كه از نظر كمونيست هاى ونزوئلا ضد امپرياليسم بوليواريستى پيوند تنگاتنگى با ضد امپرياليسم ماركسيستى دارد.

+ نوشته شده در  Sat 31 Dec 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

در پچپچه پاييز فرياد بهاريم را شنيدي؟

من چون گل يخ نگين كهربايي خود را در سرما مي‌گشايم

كنده‌اي سوخته‌ام بي‌بها و ناچيز اما از سوزشي پيام دارم

دردمندي آغاز عشق است و عشق آغاز انديشيدن

كسي با گوهرهاي سخن به جمعه بازار زمان مي‌آيد و كسي با خرمهره‌هاي احساسات پش پا افتاده خويش.

ولي مي‌توان در كنار اين سفره چركين به اين خرمهره‌هاي كبود نيز نگريست: در كبودي آنها آسمان هست ، درياست، ماتم است، پندار است، روياست.

و منم فروشنده اين خرمهره‌هاي ناچيز كبود فام در پچپچه غمين خزاني... ( احسان طبری)

 

خوب از شمال چند روزه که برگشتم... بدک نبود سفر.. به هر حال همه چیز برای طبقه مرفه رنگ دیگه ای داره... طبقه نوخواسته،یا همون نوکیسه ای که به مدد تحولات پس از انقلاب بهمن رشد کرد،پا گرفت و همچنان مشغول جولان دادنه.. اینجا و اونجا... شمال پایتخت یادهای زیادی رو توو سینه داره.. از جمهوری گیلان ،میرزا کوچک و حیدر خان بگیرید و بیایید تا احسان طبری و به آذین و سیاهکل و سورکی و چوپان زاده،ضیا ظریفی و ... نام و یاد بیژن.... از سیاهکل و دیلمان با چه حالی گذشتیم.. راننده ای که ما رو می برد هم مرتب می گفت اینجا پره کمونیسته!.. رفتیم لاهیجان.. توو سرمای زمستون سوار تله کابین "شیطان کوه" شدیم و رفتیم بالا و اومدیم پایین.. همه جا مه بود و سرما... رفتیم چمخاله،کنار ساحل و رفتیم بندر انزلی و بازارای روسی اوون.. قیمتا همچنان مانند تهرانه.. شاید گرون تر.... تنها چیزی که توو این بازارای روسی پیدا نمی شه هم همین جنس روسیه.. هر چی رو دست بزاری روش می گن چینیه.... در خود شهر رشت جایی رو داشتیم.. مختصات جغرافیایی و فرهنگی رشت هم جالب بود بره من که تا حالا اونجا نرفته بودم... واقعن به جز هوای پاکیزه شهر چیزه دیگه ایش فرق چندانی با پایتخت نداشت..تمام نمودهای شهرنشینی امروز توو تهران با همون الگوهای شکسته بسته و ناهماهنگ که یه سرش به شدت مدرنه و سر دیگش به شدت سنتی در رشت هم وجود داشت.. محله ای داره مثله الهیه و جردن تهران  به اسم "گلسار". میگن آپارتمان متری یک میلیون و خورده ای هست توو این خیابون... هیچ ویژگی خاصی هم نداره البته این خیابون... انزلی هم همین طور. بهترین جاش شهرک دهکده هست که ویلاهای پنجاه شصت میلیونی داره.. خیلی از اساتید دانشگاه توو این شهرکن در انزلی.. باشگاه بیلیاردشو سرکی کشیدم.. جوونای خوش اندام بیلیارد باز مشغول بودن.... نوع پوشش هیچ فرقی با تهران نداشت.. روپوش ها تا سر حد ممکن کوتاه و رنگ ها همچنان روشن و شاد.....  کرایه نسبت به تهران خیلی ارزون بود و من رفتاری که شکل سو استفاده مالی از غریبه ها رو داشته باشه توو این چند روز ندیدم.... به هر حال تهران قبله آماله بره کسایی که بیرون از اوون زندگی می کنن.... تووی هر شهرستانی این شکلیه.. امید و آرزو  های این مردم تنها به شهر سرسام تهران منتهی میشه.. اتفاقا توو این چند روز فکر می کردم همین دیوونه خونه تهران،بالنسبت، چقدر بره ما که تووشیم تعلق خاطر ایجاد کرده. خیابون مصدق(پهلوی یا ولیعصر)  تهران حال و هوای خاص خودشو داره، حتی اگه  قشر نوکیسه جمهوری اسلامی،منظورم همه اوون جوونایی هست که غرقه در حال و هوای خودشون به قول معروف پلاسه بازار صفویه و سر پل تجریش و بازار قائم و ... هستن فضایی دیگه ای بره این خیابون به وجود اورده باشن... شهرک غرب هم همین طور،پارک قیطریه ،جردن ،امیر آباد،فرحزاد ،میدون کاج و سرو سعادت آباد و خیلی از جاهای دیگه توو جنوب شهر... به هر حال ما تهران رو دوست داریم. حتی اگه آلوده تر از اینم بشه.. بالاخره آلودگی هم که دائمی نیست... چقدر آلودگی که اومده و رفته!دفن شده! نکته جالب در سفر به شمال این بود که هیچ شهری شهر دیگه رو قبول نداشت که هیچی،دشمنش بود.. انزلی چی ها رشتی ها رو آدم به حساب نمی اوردن و لاهیجانی ها،آستانه ای ها رو و مازندرانی ها گیلانی ها رو... این مساله به شکل عیانی توو سفر به جاهای مختلف ایران نمود داره.. خیلی جالبه و تاسف برانگیز هم البته... انزلی جای قشنگیه.. مرداب انزلی و دریا و اوون پل که هر طرفشو نگاه می کنی کشتیای ماهیگیری لنگر انداختن و مردم زحمتکش در حال تکاپو.... چقدر فضای شهرستان با تهران فرق داره.. چقدر فاصله ها محسوسه... اونچه که به عنوان "توده مردم" می گیم اصلا معنیه دیگه ای پیدا می کنه توو شهرستان.... بره همینم در بزنگاههای مختلف برایند نگاه سیاسی توده مردم با نخبه های جامعه تا به این حد فاصله داشته... خبر دستگیری سندیکالیست ها رو در شمال بودم که شنیدم... زمستون از راه رسید.. بهار خواهد آمد اما!.... با ریسه ها و با پیچک ها...

 

 

+ نوشته شده در  Wed 28 Dec 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 
 
سفر هستم... چیز جالبیه سفر.. آمدم به سرزمین سبز شمال ایران... رشت.. لاهیجان... انزلی... می نویسم از این سفر همین جا.. توو این چند روز خبرا خوب نبودن طبق معمول.. بازداشت سندیکالیست ها و آقای اسانلو خبرای بدی هستن....
 
 
 
 
 
159642.jpg 
از راست : لرتا- نوشین- بزرگ علوی و هدایت
 

بانو لرتا هايراپتيان در ۱۲۹۰ خورشيدى در شهرتهران ديده به جهان گشود.او اولين زنى است كه در ايران معلق ميان سنت و مدرنيته پرده شب را كنار زد و پا به صحنه تئاتر گذاشت. از ده سالگى فعاليت هنرى خود را آغاز كرد. بيش از هجده شمع از زندگانى را نيفروخته بود كه در تعدادى از نمايش هاى ويليام شكسپير به كارگردانى ارسنى پاپازيان شركت كرده و مدتى با گروه هاى تئاترى همكارى مى كند. تئاتر نوع اروپايى در ايران كه از آغاز پايه گذارى تا تاسيس كلوپ موزيكال از حضور زنان محروم بود و نقش زنان را مردان بازى مى كردند، با حضور لرتا فصلى ديگر را ميزبان مى شود. او پس از توقف فعاليت كلوپ موزيكال به «كمدى اخوان»، «كمدى ايران»، «جامعه باربد»، «نكيسا» و «كانون صنعتى» دعوت شده است. لرتاپس از ازدواج با زنده ياد عبدالحسين نوشين در سال ۱۳۱۲ فعاليت هاى تئاترى خود را گسترش مى دهد. در مقطعى از فعاليت هاى هنرى اش به دليل سانسور نظام پادشاهى و شركت در جشنواره هنرى مسكو با دو تن ديگر از بازيگران گروه صنعتى، زنده يادان نوشين و خيرخواه داراى سرنوشت هنرى مشتركى مى شود. وى در نمايش هاى مشهورى مانند توپاز، ولپن، پرنده آبى و چراغ گاز بازى مى كند. در سال ،۱۳۳۱ لرتا به دنبال عبدالحسين نوشين كه به دليل فعاليت هاى سياسى خود مخفيانه از كشور خارج شده و به اتحاد شوروى رفته بود روانه آن سرزمين مى شود و در شهر دوشنبه پايتخت تاجيكستان مأوا مى گزيند. نوشين و لرتا از تابستان ۱۳۳۳ در مسكو اقامت گزيده اند. لرتا به استوديوى بازيگرى تئاتر هنرى كه بهترين آموزشگاه بازيگرى جهان محسوب مى شده وارد مى شود و نوشين در دانشكده ادبيات ماكسيم گوركى نام مى نويسد. نوشين در سال هاى پايانى عمر، موفق به اخذ دكتراى نسخه شناسى شده است. مصطفى اسكويى روايت مى كند كه لرتا پس از ده سال اقامت در اتحاد شوروى و آشنايى با تئاتر روس و بهره گيرى از استوديوى تئاتر هنرى مسكو (مخات) به ميهن بازگشته است. او به محض ورود به ايران به همراه نصرت كريمى، محمدعلى جعفرى، تقى مينا و... در سال ۱۳۴۵ در تئاتر كسرى گروهى جديد را تشكيل دادند. پى اس «گناهكاران بى گناه»، اثر استروفسكى آغاز به كار دوباره لرتا در ايران است.بانو لرتا تعدادى نمايش را نيزكارگردانى كرده است. آخرين فعاليت تئاترى او در «كارگاه نمايش» بوده است. كارنامه سينمايى لرتا منحصر به هفت فيلم مى شود. مهارت ايفاى نقش لرتا بر روى صحنه «احمد شاملو» را وامى دارد تا يكى از شعرهاى كوتاه و اثرگذار خود را به نام «تئاتر» در سال ۱۳۲۹ به «لرتا» تقديم كند. «براى لرتا»
پرده يك سو مى رود: مرد زندانى (كه پشت معجر ديدارگاه ايستاده، طفل اش را تماشا مى كند) در زير لب گوياست:
- «كاش زندانى اش مى كردند با من لحظه اى، تا من در اين زندان ببوسم چشم هايش را!»
مرد مستحفظ كه مى تابد سبيل اش را، به خود آرام مى گويد:
- «بد نمى شد!» پرده....
برخى از فيلم هايى كه لرتا در آنهانقش آفرينى كرده است عبارتند از: شب اعدام (داوود ملاپور)، معركه (روبيك زادوريان)، با شرف ها (قدرت الله بزرگى) و اسرار گنج دره جنى (ابراهيم گلستان). لرتا همچنين در مجموعه تلويزيونى خسرو ميرزاى دوم (نصرت كريمى) ايفاى نقش كرده است. لرتا به زبان هاى فارسى، ارمنى، روسى و فرانسه تسلط داشت و با زبان آلمانى نيز آشنا بود. در فاصله كوتاهى پس از پيروزى بهمن ،۵۷ بانوى تئاتر ايران به اتريش عزيمت كرد و در روز هشتم فروردين ماه سال ۱۳۷۷ خورشيدى در حاشيه اى محض از بى خبرى در كنار تنها يادگار همسرش، كاوه در شهر وين براى هميشه خاموش شد.
+ نوشته شده در  Sat 24 Dec 2005ساعت   توسط سهیل آصفی  |