تبليغاتX
سهیل آصفی
تقوای ما خاموشی نیست
 

 

     

 

 

آنک، اين فيدل است در آستانه. مي بينمت. مي بينمت در آن دوردست دور. با "چه" از کوههاي "سيرا ماتسرا" فراز مي روي. مي بينمت. تو هستي. تو هستي آن دخترک جوان در کميته مشترک با گيسواني همه پريشان و پلاک "اقدام عليه امنيت ملي" بر گردن. عکس هاي فوري او چندان بر زيبايي اش افزون کرده تا که لختي دل به رويا سپارد آن جلاد نيز شايد که در نمايش دادگاه 58 ، نقش شکنجه گر به او سپرده شد. آشنايان پيروز بازي، تخفيفش دادند زيرا که به هر حال با "کمونيست ها" برخورد کرده بود.... مي بينمت. تو کجايي در گستره اين مرز نامتناهي؟

 

 

 

تو کجايي؟ وقتي که بر تپه هاي اوين گل داد سرب بر سينه نه سند، نه نام، نه ياد و آن هنگام که روزنامه نگار روزنامه نگاران ايران تا صبح در آن سلول فرياد زد و صورت خراشيد... مي بينمت در هرم آن مرداد و شهريور که خدا نيز بر سرنوشت آن هزار هزار درنا، خون گريست. فيدل، در آستانه است. اين را "ال پائيس" ديروز گفت و مقامات هاوانا تکذيب کردند. فيدل در آستانه است اما خبري را که صد بوق تبليغاتي آشنا، ديروز بر پيشاني رسانه نشاندند حقيقتي است محتوم. فيدل در آستانه است و کوباي فيدل، کوباي مردم کوبا، نيم قرن تکاپو را مهر ايستادگي مي زند در حيات خلوت واشنگتن. فيدل در آستانه است. هشتادساله و خدنگ! بر اين يقينم که فيدل ديگر براي همنسالان اسطوره نيست. فيدل، بت نيست که بت وارگاني را همچون آن نسل سودايي پيش از او گرد خود بنشاند اما فيدل، نماد است و تاريخ است. تاريخي که شايد گواهي دهد پيشينياني بودند که زمين را بهتر مي خواستند و مي خواستند تا آذينش ببندند آنچناني و نسلي و جوانه هايي که در برهوت "دوران شکست" بار ديگر در آسمان بي ستاره ميهن من در هواي عفن پيرامون، سو سو مي زند نويدي نو را بشارت مي دهد. باري، فيدل در آستانه است و نيم خيز به نيم قرن تکاپو مي نگرد. ساده است انکار تاريخ و انکار نمادي از برهه درخشاني از آرمانخواهي تاريخي يک نسل که با همه خطاها و صد در صدي هاي در چنته شهادتي بود بر شرف امکان، ممکن کردن جهاني ديگر و راهي بس سنگلاخ که آري درست در "برهوت شکست" است که يقين پيمودنش بيش از هر زمان ديگري ضرور افتاده است. فيدل در آستانه است و درست در چنين بزنگاهي است که امريکاي لاتين همه سرخ بر تن کرده است. نه، اتفاقي نيست. جز غرض ورزي يا که ساده انديشي به چه مي برد دست ارتجاع را در دستان سرخ ديدن بر آن نگاتيوهاي همه تلخ، و سند آوردن که آنک هر دو يکي! تصوير را بايد خوب واشکافت و در زمان و مکان خاص خود به تحليل نشست. کدام تاريخ؟ کدام شناسنامه بالابلند و کدام جريان با کدام ماهيت تاريخي؟... باري، فيدل مي رود و فيدل ستاره مي شود. فيدل، نماد مي شود براي ايستادن. تاب شنيدن صداي روزنامه نگار در بند ندارم. نه، نگوييد. اين فيدل است که از او نام مي برند در کنار عاليجنابان همه آشنا؟ کدام بوق؟کدام رسانه و با کدام ماهيت تاريخي است که چنين در بوق مي کند؟ کوباي کاسترو، زندان روزنامه نگار نبايد باشد. زندان روزنامه نگار است؟ آري هست، اما با همين حدت و شدت که در ميهن شيون من مي گذرد؟ انکارش کنيم چون حدت و شدتش ديگر است؟ نه! محکومش مي کنيم با همه توان و از ياد نمي بريم که فيدل، نماد است. فيدل، تجربه است آکنده از هزار خطا و راه بيراه... فيدل، راه هنوز ناپيموده است... نگاه کنيد به آمارها. نگاه کنيد به شاخص رشد در حوزه هاي مختلف بهداشت، آموزش و... نگاه کنيد که چگونه رو در روي امپرياليسم ايستاده است. امپرياليسم و نه امريکا. نه در پستو نقشه معامله مي کشد و نه شعار "مرگ بر امريکا" ورد زبان اوست. نيم قرن است که يکه و تنها ايستاده است. کدام جريان مشهور شناسنامه دار است که بي وقفه با ارسال سيگنال هاي هدفمند، امريکا ستيزي قماشي آشنا را با ضديت با امپرياليسم مي آميزد و از اين همه، نتيجه دلخواه استنتاج مي کند؟!

گريه شب چشمهاي تو را چگونه سرودي کنم؟! نه، فيدل کاسترو چنان که ساده انديشان مي پندارند نام يک فرد نيست. فيدل، نام يک نسل است. فيدل نامي است که در آشفته بازار پيرامون سرود و اميدي را به دل باز مي تاباند. فيدل، نام نامي زنان و مردان ميهن من است. ايستاده، ايستاده در سلول کميته مشترک، در اوين در قصر و در زندان توحيد. در سياه بازار آن تابستان لعنتي... فيدل، نامواژه سرود نسلي است که قرناقرني بعد پا به عرصه حيات خواهد گذاشت. بگذار آن قماش آشنا، آواز دگر کنند. فيدل را با اين و آن حربه نخ نما امکان خارج کردن از گردونه نيست. فيدل نه نام ديروز که نام فرداست. فيدل، فرد نيست. فيدل، بت نيست. فيدل، نماد است. نماد حقانيت تاريخي بي قرار که در سپيده دماني ديگر طلوعش را به انتظار نشسته ايم...

 

       

       

+ نوشته شده در  Thu 18 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

       

       

بیست و ششم دی ماه است. آخرین پادشاه با چشمی گریان و جعبه ای از خاک ایران به همراه شهبانو، پاویون سلطنتی را بسوی مقصدی نامعلوم ترک می کنند. شاه آمد.

بخشی از مقاله ی هوشنگ اسدی با عنوان "شاه آمد" ( عضو هیات تحریریه کیهانی در سال ۵۷ که تیتر تاریخی "شاه رفت" با فونت چوبی فراتر از هشتاد و چهار بر پیشانی آن نشست.. کیهان رحمان...) :

 

...شاه دو هزار و پانصد ساله به خلوت خانه ها کاری نداشت، شاهان نوپا به جست وجوی اتاق های خواب همسران بر آمدند. زنجيريان ديروز، دشمنان امروز شدند. آنکه ديروز با من به شکنجه گاه می رفت، امروز مرا خائن می خواند.

 

    


ديداری عجيب در خاطره ام نقش بسته. می تواند مثالی تاريخ باشد. همان روزهای اول انقلاب با رحمان هاتفی در خيابان ارديبهشت وارد کتابفروشی شبگير می شديم که سينه به سينه سعيد سلطان پور در آمديم. سعيد نگاهی به رفيق سال های دراز زندان و شنکنجه اش رحمان انداخت. سبيل های کلفتش را جويد و گفت "خائن." رحمان تا فرق سرش سرخ شد. رحمان و خيانت؟ سعيد که او را خوب می شناخت، زير لب نام حزب رحمان را بر لب راند و رفت. دليل خيانت رحمان که لب جوی نشسته و رفتن رفيقش را می نگريست اين بود که به حزبی معتقد بود که سعيد آن را خائن می دانست.

 

              

 

و شاه سومی که در خلوت می خنديد، سعيد و رحمان را يکايک به قتلگاه برد و خنجر بر گلويشان کشيد. منتظر نماند که از آندو که اکنون شهيدانند، يکی را فرصت بدست بيايد که صلابت شاهی خود را بر گردن ديگری آزمونی باشد.
و شاه سوم فقط قاتلان رحمان و سعيد و عامران آنها نيستند. شاه سوم منم. توئی. اوست. مائيم. شاه منم ، توئی، اوست...

 

+ نوشته شده در  Thu 18 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

      

 

گریه شب چشمهای تو را چگونه سرودی کنم؟! نه، فیدل کاسترو چنان که ساده اندیشان می پندارند نام یک فرد نیست. فیدل ، نام یک نسل است.فیدل نامی است که در آشفته بازار پیرامون سرود و امیدی را به دل باز می تاباند. فیدل،نام نامی زنان و مردان میهن من است. ایستاده،ایستاده در سلول کمیته ی مشترک،در اوین در قصر و در زندان توحید. در سیاه بازار آن تابستان لعنتی... فیدل،نامواژه ی سرود نسلی است که قرناقرنی بعد پا به عرصه ی حیات خواهد گذاشت.بگذار آن خیل آشنا،آواز دگر کنند. فیدل را با این و آن حربه ی نخ نما امکان خارج کردن از گردونه نیست. فیدل نه نام دیروز که نام فرداست. فیدل،فرد نیست. فیدل، نماد است. نماد تاریخی بی قرار که در سپیده دمانی دیگر طلوعش را به انتظار نشسته ایم. ویوا فیدل.

+ نوشته شده در  Tue 16 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

      

 

همزمان با احضار مديران اقتصادي دولت به مجلس،روبرت بگلريان،عضو کميسيون اقتصادي مجلس اسلامي در گفتگو با "روز" بحث نحوه مديريت حساب ذخيره ارزي،عملکرد بودجه 85 تا به حال، افزايش نقدينگي و توضيحات وزيران در خصوص بازارهاي پولي،مالي و ارز و سياست هاي پيشنهادي دولت براي کنترل قيمت ها را از رئوس اصلي مباحث جلسه امروز مجلس با دولت عنوان مي کند. اين عضو کميسيون اقتصادي مجلس اسلامي با انتقاد از سياست هاي دولت احمدي نژاد در قبال نقدينگي،سياست هاي اعمال شده توسط بانک مرکزي جمهوري اسلامي را در اين خصوص سازنده نمي داند.

 

   

 

آقاي بگلريان، مجلس در دو روز گذشته به فوريت دو طرح و يک لايحه راي نداد. اين مساله پيرو تحولات اخير در رابطه بين مجلس و دولت به نوعي تقابل با احمدي نژاد عنوان شده است. کميسيون اقتصادي مجلس در اين باره چه فکر مي کند؟
چون بحث، بحث اقتصادي است، من فکر مي کنم واقعا بحث تقابل يا تضاد با دولت نبود.

پس چه بود؟
در درجه اول مربوط به بحث تورم و گراني ها بود که ادامه دارد.

خب بخش عمده اين مساله، ربطي به سازو کار اجرايي کشور ندارد؟
موج افزاينده تورم و گراني به قدري محسوس است که همه به آن اذعان دارند. نمايندگان مجلس هم که در جريان مداوم اعتراضات مردم هستند طبيعتا نمي توانند نسبت به اين مساله بي تفاوت باشند.

بحث افزايش نقدينگي بي سابقه در دولت احمدي نژاد مطرح است که با توجه به سابقه عملکرد دو دولت قبلي "کارگزار" و "اصلاح طلب"،کارشناسان اقتصادي معتقدند تشديد اين سياست در دولت کنوني در حال حاضر وضعيت اقتصاد ايران را بحراني تر کرده است.کميسيون اقتصادي در مورد اين افزايش نقدينگي و سياست اعمال شده در اين خصوص که موجب موج افزايش تورم و گراني ها در کشور شده است، چه فکر مي کند؟
افزايش نقدينگي که در سالهاي اخير داشتيم و از نظر تاريخي بي سابقه است، قطعا نقشي اساسي در ايجاد تورم و بالا رفتن قيمت ها داشته است. مجلس نسبت به مسائل اقتصادي، اين تفاوت نگاه را با دولت نهم دارد.

 

        

 

اين "نگاه مجلس" به ريشه هاي معضلات اقتصاد ايران آيا در متمم بودجه يا در بودجه سال 86 منعکس مي شود؟
من در مورد آينده نمي توانم قضاوت کنم، اما مي توانم بگويم برخورد مجلس نسبت به معضلات اقتصادي، کارشناسي تر و علمي تر شده است.

اين "نگاه کارشناسي" که اشاره مي کنيد چقدر در آمار و ارقام مطرح در بودجه که دولت آنها را تنظيم کرده اعمال شده است؟
ما بايد بودجه خود را با توجه به شرايط و واقعياتي که مي بينيم ببنديم. اما باز هم نفت 45 دلار در بودجه مطرح شده است. اين رقم بالايي است. ما بايد هم محتاط ترباشيم و هم هزينه ها را مديريت دقيق کنيم ، اتفاقي که تا به حال نيفتاده است. البته اين مساله در همه دولت هاي ما وجود داشته است.به هر حال ما فکر مي کنيم در شرايط فعلي بودجه ما بايد انقباضي تر باشد.

آقاي حداد عادل رئيس مجلس، چندي پيش با نوشتن نامه اي از الزام دولت به گزارش عملکرد اقتصادي و ميزان انطباق آن با قانون برنامه چهارم نوشت، اما اين اتفاق نيفتاد.
چون دولت در انتظار برخي برنامه هاي خود است تا اثربخشي نهايي آنها را ببيند و به جمع بندي هايي برسد و بعد گزارش آن را به مجلس ارائه دهد.

اما طبق قانون برنامه و بودجه مجلس مي تواند هر زماني چنين خواسته اي را از دولت مطرح کند.
بله، اين حق مجلس است. نمايندگان هم بايد به جامعه پاسخگو باشند و در سياست گزاري ها به خصوص در بحث بودجه با دولت تعامل سازنده اي را پيش بگيرند.

 

        

 

+ نوشته شده در  Tue 16 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

      

   عکس: رضا معطریان ، شرق

 

"خواهر رجبی جویای نام است. امیدواریم بحمد الله در راه خود موفق شود. ما هم بدمان نمی آید یک خواهری که گمنام بوده هر طور شده مشهور شود." قیصر صالحی، عضو کمیسیون اصل نود قانون اساسی مجلس اسلامی با ذکر سخنان فوق در مورد نامه اخیر همسر سخنگوی دولت به رهبری و موضع گیری تند او نسبت به نمایندگان مجلس در حمایت از دولت، تاکید می کند"جوابش را نباید داد". صالحی، اگر چه به "برخورد سرد دولت و مجلس" اشاره می کند، اما احتمال حرکت مجلس به سوی صدور رای"عدم کفایت دولت" را منتفی می داند، زیرا: "به حمد الله ما دارای رهبری هستیم که با افکار خردمندانه خود بارها دیده ایم در بحران های مختلف دخالت کرده و ما آن بحران ها را پشت سر گذاشته ایم".

آقای احمدی نژاد هیچ پاسخی به دعوت رئیس مجلس برای حضور در مجلس و ارائه توضیح درباره اقدامات دولت در راستای قانون برنامه نداد.به گمان شما، فضای تعامل دولت و مجلس چرا به این شکل درآمده؟
حالا هر کسی یک برداشتی از تعامل بین دولت و مجلس دارد.

خب؟
من معتقدم مصالح و منافع مردم ایجاب می کند دولت و مجلس برای تعامل بهتری تلاش کنند. ما الان در برهه ای هستیم که نیاز به وحدت بیشتر مطرح است. تمام سعی و تلاش نمایندگان برای این تعامل بهتر انجام می شود اما یک سری افراد در دولت احمدی نژاد نفوذ کرده اند که نقش مخربی دارند.یکی از شعارهایی که در پیروزی احمدی نژاد نقش زیادی داشت کابینه هفتاد میلیونی بود. دولت آقای احمدی نژاد باید از تمامی افکار و جناح ها استفاده می کرد که این اتفاق نیفتاد. این عرف ناپسند نه تنها در دولت نهم که در دولت های "کارگزار" و "سازندگی" هم اتفاق افتاد.

آقای صالحی، امضای نمایندگان مجلس برای نامه فراخواندن رئیس جمهور به کجا رسیده؟
هنوز به اندازه کافی نرسیده است. یک سوم نمایندگان مجلس باید این نامه را امضا کنند. در صورت به حد نصاب رسیدن این نامه، رئیس جمهور ملزم به ارائه توضیح در صحن علنی مجلس می شود.

شما نامه فراخوان رئیس جمهور به مجلس را امضا کردید؟
نه. من امضا نکردم.

چرا؟
چون معتقدم در شرایط فعلی باید تعامل بهتری بین مجلس و دولت وجود داشته باشد.

خب،بعد نظارتی کار نمایندگان چه؟
مجلس ابزارهای مختلفی برای نظارت بر کار دولت دارد. من معتقدم هنوز وقت آن نرسیده که ما بخواهیم از ابزار "سوال" استفاده کنیم. متاسفانه نتیجه این برخوردهای سرد و عدم تعامل دولت و مجلس در جلسات صحن علنی مجلس دیده می شود.این روند نه به صلاح دولت و نه به صلاح مجلس است.

این روند آیا می تواند حرکت به سوی رای عدم کفایت دولت از سوی مجلس محسوب شود؟
ما الان در برهه ای از زمان قرار گرفته ایم که دشمنی امریکا با ما به اوج خود رسیده است. در این موقعیت باید انسجام و وحدت ملی حفظ شود.نظام جمهوری اسلامی ما مفت و مجانی به دست نیامده است.باید سران قوا بنشینند و برای این تعامل راهی بیاندیشند. بحث رای به عدم کفایت دولت، هنوز زود است.

پس چنین مسیری ممکن است پیموده شود؟
من مطمئنم هیچ وقت کار به آنجا نمی رسد.

 

       

 خب، مگر نگفتید زود است ،یک زمانی شاید... نه؟
نه، الحمدالله در مملکت ما بزرگانی هستند که اگر احساس کنند اختلاف سلیقه ها بیش از حد شده، مشکلات را حل می کنند.

یعنی فراتر از اراده" خانه ملت"؟
بله،بحمد الله ما دارای رهبری هستیم که با افکار خردمندانه خود بارها دیده ایم در بحران های مختلف دخالت کرده و ما آن بحران ها را پشت سر گذاشته ایم.

جوابش را نباید داد

  

در روزهای گذشته، خانم فاطمه رجبی، همسر سخنگوی دولت نامه ای به مقام رهبری نوشت و در حمایت از دولت موضع تندی علیه مجلس اتخاذ کرد. انگیزه جریان ایشان برای طرح این مباحث در برهه فعلی به نظر شما چیست؟
ایشان علیه من هم نامه نوشته اند. می دانید تنها راهش چیست؟

نه.
تنها راهش سکوت است. نباید جواب ایشان را داد.

مجلس هم پاسخی به این اظهارات نمی دهد؟
خیر، ملاک مجلس، قانون اساسی است و هر کدام از نمایندگان فقط در چهارچوب مجلس حرف می زنند. حضرت امام خمینی "ره" فرمودند مجلس در راس امور است. خانم رجبی با توجه به امتیازی که دارد و همسر آقای دکتر الهام است یک مقدار مورد توجه قرار می گیرد.

حالا به گمان شما انگیزه جریان ایشان از طرح چنین مباحثی در برهه زمانی فعلی چیست؟
به هر حال هر کسی می خواهد خودش را مشهور کند. یک زمانی فردی از رانت سیاسی که دارد محروم می شود و به گوشه می رسد اما یک زمانی فردی بدون دلیل فقط در پی کسب شهرت است. خود من هیچ وقت جواب ایشان را نداده ام.

این موضع شفاف احمدی نژاد نیست؟
به هر حال ما باید انتقاد پذیر باشیم، اما متاسفانه بعضی ها در قالب نقد فحش می دهند.

آقای احمدی نژاد، خانم رجبی را "تنها مرد با شهامت در دفاع از دولت" عنوان کرده اند.
این سوال را باید از خود آقای احمدی نژاد پرسید.

ایشان که موضع خود را مشخص کرده اند. من از یک نماینده مجلس می پرسم؟
ببینید خلاصه هر کس می خواهد به هر طریق ممکن مشهور شود.

مثلا با موضع گیری در مورد نفی وقایع تاریخی و....؟
[می خندد] حالا آن بحث دیگری است...

خود شما می گویید هر کسی می خواهد یک طوری مشهور شود...
بله، انسان می تواند مشهور شود،اما به چه قیمتی؟ حالا یکی در خدمت مشهور می شود یکی در خیانت...


+ نوشته شده در  Mon 15 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

           

 

 

سرود مشهور "ای ایران" یادآور تاریخی بی قرار است که  "گل گلاب" سرودش و روح الله خان خالقی ملودی بر آن سوار کرد. باور دارم که "ای ایران" شور انگیز است و به راستی که یاد ایرانت می اندازد. "ای ایران" به رغم همه ی زیبایی های نهفته در دل خود اما شناسنامه ی جریان های سیاسی مشخصی از طیف های لیبرال تاریخ معاصر میهن ما نیز هست. هم از این روست که این نقد جدی به سرود مشهور وارد است که در آن،از سنگ و صخره و کوه و در دشت میهن یاد شده است دریغ اما از انسان ها! انسان های این وادی بیقرار که یکصد سال آزاگار را پی جوی عدالتخانه اند.انسانها،آری انسان! انسانهای همه جای این جهان. ما در کجای جهان ایستاده ایم؟!... پر بی راه نیست که سرود جاودانه"انترناسیونال" را آوایی دیگر است آن هنگام که بر درد میهن گریسته می شود و آن هنگام که سخن گفتن از انسان و رنج و بی عدالتی رفته بر او در این وادی بی سرانجام که ایران باشد نامش از هر سری،سر تر است. این همه گفتم تا داستان پانزده آذر را نیز اشاره کنم که طیفی از دانشجویان دگراندیش چپ،سرود مشهور "ای ایران" را "فاشیستی" خواندند و نسبت به اجرای آن در مراسم روز دانشجو در دانشگاه تهران با تندترین واژگان آشفتند. غافل از آنکه "ای ایران" بخشی از تاریخ معاصر میهن ماست که به هر راه و به هر جهت در خاطر تحولخواهان،یادآور ایستادگی در برابر استبداد حاکم است هر چند که بنا به اشاره ی پیشین، شناسنامه ی خود دارد و از انسان در آن هیچ یاد نشده است،هم از این روست که به رغم نغمه ی برانگیزاننده اش دست انسان نمی رود که سرود ناسیونالیستی بی انسان را سرود ملی و میهنی اش نام دهد. در سطور پایینی، پیشنهادی که برای شعر این سرود ارائه شده و در نشریه دانشجویی خاک نیز منتشر شده است با هم زمزمه می کنیم. شاید که طعم خوشی از انسان ، آزادی،عدالت اجتماعی و شاید که رهایی.رهایی انسان و نه مرثیه برای کوه و در و دشتی که تا انسانش بیدار نشود، هیچستانی بزرگ را می ماند که تنها دریغ بر دریغش افزون است...

ای ایران

ای ایران مرزت چه ها که دید

چه خون ها در دامنت چکید

دور از تو شد مهر مردمان

کی برپا مانی در این جهان

 

ای. . . دشمن تو آشنا و در همین سراست

در کمین عشق و حس و جان و خون ماست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه ی بربران

 

آزادی بهتر ز گوهر است

کی در تو انسان برابر است

خود برتر از دیگران مبین

خاکت مثل خاک دیگر است

 

تا . . .عیش و نوش و سود حاکمان سرای توست

فقر و مرگ و جنگ و غارت از برای توست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه  ی بربران

 

ایران مهر تو برون کنم

تا کی این دل از تو خون کنم

تا زندان هست و شکنجه هست

برگو باغ ظلم تو چون کنم

 

تا . . .گردش جهان به دور آسمان به پاست

سرنگونی ستمگران شعار ماست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه ی بربران

 

     

 

+ نوشته شده در  Sun 14 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

همزمان با تحولات داخلي متعاقب اعلام نتايج انتخابات شوراي شهر تهران و نيز قطعنامه تحريم ايران در شوراي امنيت سازمان ملل متحد، که در تربيون هاي رسمي از آن با عبارت "قطعنامه ضد ايراني" ياد مي شود، چشم انداز فعل و انفعالات آتي بار ديگر در کانون توجه ناظران سياسي قرار گرفته است. در همين ارتباط نسرين سلطانخواه، از همفکران جريان سياسي رئيس جمهور اسلامي و عضو شوراي شهر تهران، پرويز ورجاوند، سخنگوي جبهه ملي ايران و علي اکبر معين فر، وزير نفت دولت موقت در گفتگو با "روز" نقطه نظرات خود را در اين خصوص تشريح کرده اند.

 

  نسرين سلطانخواه : آقا، حرف آخر را زدند
 

 

     

 

در حالي که سخنان رهبر جمهوري اسلامي مبني بر ادامه سياست هاي جاري در قبال پرونده هسته اي و تاکيد دوباره پرزيدنت بوش بر لزوم تمکين ايران به خواست"جامعه جهاني"، چشم انداز فعل و انفعالات موجود در قبال اين پرونده را بار ديگر در ميدان ظن ها و گمانه هاي مختلف قرار داده است، نسرين سلطانخواه، از همفکران نزديک جريان سياسي محمود احمدي نژاد در گفتگو با "روز" ضمن اشاره به موضع گيري اخير آيت الله علي خامنه اي در قم تاکيد مي کند که "آقا حرف آخر را زده اند". وي به منتقدان سياست فعلي دولت ايران در قبال پرونده هسته اي گوشزد مي کند که بعد از "موضع گيري صريح مقام معظم رهبري" در قبال آنچه به "بحران هسته اي" جمهوري اسلامي مشهور شده، ديگر جاي بحث و جدلي باقي نمانده است.

 

    

 

در حالي که اين عضو شوراي شهر تهران سياست هاي فعلي دولت را متضمن تامين منافع ملي کشور مي داند، پرويز ورجاوند کارشناس مسائل داخلي و بين المللي بر اين نکته تاکيد مي کند که احمدي نژاد و سياست هاي او در حوزه داخلي و بين المللي کشور را به سوي"پرتگاه خطرناکي" سوق داده است. ورجاوند ضمن اشاره به قطعنامه تحريم ايران، که او آن را نتيجه مشخص اعمال سياست هاي دولت احمدي نژاد در اين خصوص مي داند، اين مسئله راکه حاکميت به اين نتيجه رسيده که "سياست هاي فعلي عامل ايجاد بحران براي منافع ملي کشور و نيز نظام سياسي حاکم بر ايران است" محتمل نمي داند.

علي اکبر معين فر، وزير نفت دولت موقت نيز ضمن تاکيد بر وضعيت حساس کنوني هر نوع "اقدام شتاب زده غرب و بخصوص امريکا و اسرائيل" عليه ايران را گزينه در خور توجهي ذکر مي کند و نسبت به عواقب پافشاري مقامات جمهوري اسلامي بر موضع فعلي خود در قبال پرونده هسته اي هشدار مي دهد:" منافع ملي کشور ما با سياست هاي کنوني مقامات جمهوري اسلامي در قبال پرونده هسته اي و کل منطقه، در معرض خطر قرار گرفته است."

زينت المجلس قاليباف

 

      

 

اما آيا پيروزي نسبي جريان محمد باقر قاليباف در انتخابات شوراها، در کنار کارنامه دو ساله دولت نهم در حوزه هاي مختلف داخلي و خارجي، مي تواند نمودار شروع افول دولت محمود احمدي نژاد و جريان حامي او در صحنه سياسي امروز ايران باشد؟ پرويز ورجاوند معتقد است: "دولت نهم جمهوري اسلامي اساسا با ساز و کاري روي کار آمد که از همان ابتدا نقطه اوجي براي آن وجود نداشت که حالا بخواهد رو به افول بگذارد."

وي سخنان خود را اينگونه تکميل مي کند: "آيا واقعا مي توان روي آن انتخابات حرفي زد که حالا بدنبال عدم اقبال مردم به احمدي نژاد باشيم؟"

نسرين سلطانخواه اما نظر ديگري دارد. او مي گويد: "اصلا من با طرح اين موضوع مخالفم. از اصل اين نگاه را درست نمي دانم. چون پيروز اين انتخابات اصولگرايان بودند و آقاي دکتر احمدي نژاد هم به نمايندگي از اين جريان بر مسند رياست جمهوري نشست. نتيجه انتخابات اخير شوراها و خبرگان نيز پيروزي جريان اصولگرا و رئيس جمهور بود."

اين عضو شوراي شهر تهران، "تحقق عملي توسعه سياسي" را نتيجه کارنامه دولت احمدي نژاد مي داند و در پاسخ به اين پرسش که از کدام "توسعه سياسي" سخن مي گويد، چنين توضيح مي دهد:" اصلاح طلبان در هشت سال زمام داري خودشان فقط شعار توسعه سياسي را دادند اما در زمان دکتر احمدي نژاد، اين شعار تحقق عيني يافت. همه تفکرها با آزادي و فرصت هاي برابر در اين انتخابات شرکت کردند."

اين عضو جريان موسوم به اصولگرا مراد خود از "شرکت آزاد و فرصت هاي برابر براي همه تفکرها در انتخابات" را شرکت طيف هاي مختلف جريان "اصلاح طلب" و "اصولگرا" در انتخابات شوراهاي شهر و خبرگان رهبري عنوان مي کند. او شرکت مردم و راي به هر کدام از جناح هاي موجود جمهوري اسلامي را عين راي به "نظام و ولايت مطلقه فقيه" مي داند و معتقد است ترکيب پيروز در انتخابات شوراها هيچ ارتباطي به جريان محمدباقرقاليباف، شهردار فعلي تهران ندارد.

اما در حاليکه اين همفکر رئيس جمهور از "پيروزي قاطع اصولگرايان" سخن مي گويد، و تريبون هاي نزديک به اصلاح طلبان، انتخابات اخير را يک "نه بزرگ" به جريان آقاي احمدي نژاد تعبير مي کنند،علي اکبر معين فر، نظر ديگري دارد. وي نتيجه سومين دوره انتخابات شوراهاي شهر و روستا را بر باد رفتن "تتمه اعتبار" نيروهاي اصلاح طلب مي خواند و دليل خود را اينگونه شرح مي دهد: "اصلاح طلبان، به راحتي و بدون بدست آوردن کوچکترين امتيازي در اين بازي قدرت، تنها بار ديگر زينت المجلس جريان سپاهي نظامي در انتخابات شوراهاي شهر و روستا شدند."

 

     

 

اين فعال سياسي ملي گرا با تاکيد بر اينکه "بازنده اصلي" انتخابات شوراها، اصلاح طلبان بودند، اضافه مي کند که با وجود کسب چند کرسي توسط "اصلاح طلبان" در نهادي غير اجرايي مانند شوراي شهر تهران" آب از آب تکان نخواهد خورد و همچنين هيچ نشانه اي مبني بر امکان بازگشت به قدرت توسط اين طيف اخراج شده از حاکميت وجود ندارد". معين فر تصريح مي کند: "در حال حاضر جريان سپاهي نظامي در پي تلطيف چهره خود است. چهره به غايت خشني که توسط جريان احمدي نژاد نمايش داده شد بايد اصلاح شود و چه نيرويي بهتر از اصلاح طلبان براي اين کار. حاکميت هم روي پروژه قاليباف حساب مي کند. نتيجه انتخابات شوراها آغاز پروژه نظام براي ورود قاليباف و آماده کردن احتمالي او براي شرکت در انتخابات رياست جمهوري آتي است. اصلاح طلبان بار ديگر نقش خود را بازي کردند و در واقع آنچه زماني آقاي عباس عبدي تحت عنوان تز خروج از حاکميت مطرح مي کرد، اين بار دقيقا برعکس اتفاق افتاد و اصلاح طلبان با شرکت فعال خود در اين بازي، «ورود به حاکميت» را با سري خميده تر از گذشته انجام دادند."

 

  

 

خانم سلطانخواه اما معتقد است فهرست هاي انتخاباتي همه جناح هاي سياسي، به يک ميزان مورد اقبال مردم قرار گرفتند و هيچ فهرستي نمي تواند مدعي پيروزي کامل در انتخابات شود: "به طور اختصاصي از هر سه ليست سه نفر از نامزدهاي اختصاصي آنها راي آوردند."

عضو شوراي شهر تهران، عدم تحقق پيش بيني جريان متبوع خود مبني بر پيروزي قاطع فهرست "رايحه خوش خدمت" متمايل به رئيس جمهور اسلامي در انتخابات شوراها را "انتخاب مردم" عنوان مي کند و مي گويد: "مردم هيچ فرقي بين گروههاي سياسي نمي گذارند. اين خط و خط کشي هاي سياسيون را مردم قبول ندارند. مردم، چمران، طلايي، شيباني و احمدي نژاد را يکي مي دانند."
بر اين اساس خانم سلطانخواه معتقد است جريان احمدي نژاد رو به افول نگذاشته و اگر مردم مي خواستند از دولت احمدي نژاد "رويگردان" شوند در انتخاباتي که اين دولت برگزار کرد شرکت نمي کردند. وي تاکيد مي کند: "ما هنوز دو سال ديگر وقت داريم."

دو سالي که به گواه شاخص هاي آماري در حوزه هاي مختلف سياسي، اقتصادي و معيشتي، فعل و انفعالات پيش رو را در "آستانه غير قابل پيش بيني" قرار داده است.

 

       

 

 

+ نوشته شده در  Sun 14 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

         

 

داستان کوتاهی از نسیم خاکسار ، نویسنده غربت نشین نامدار میهن که از حیث شیوه ی روایت و زبان داستانی که از تنها تصویر مشهور واقعه مایه گرفته ، با دست ها و با چشم ها تصاویر بکری را خلق کرده است. این داستان را با زوایه دید کنکاش در نگارش  داستان کوتاه و تصاویری که بدست می دهد،در روزهایی که مشغول گذراندن واحد "داستان نویسی ۲" هم در پایان این ترم دانشگاه هستم بازخوانی می کنیم.

۱
زير خاكم، اما نمرده ام. نه،‌ نمرده ام. چهارده سال پيش وقتي با كاميون همراه ديگران بارمان كردند و ريختندمان توي چاله من خودم را كشاندم بيرون از خاك. يعني دستم را كشيدم بيرون از خاك تا عابري كه مي‌گذرد ببيند كه ما اينجا هستيم. يك كشيش ارمني من را ديد و بعد همه فهميدند. يكي دو هفته بعد دوستان و آشنايان ما ‌ يكي يكي آمدند به ديدنمان. اوائل براي شان سخت بود. نمي‌گذاشتند. مادرم مي‌آمد با خواهرم. آن طرف تر از آن ها پدر پيري و پسرش. هي نگاه مي‌كردند به اطراف، توي چشمان‌شان، هم نگراني از آمدن آن هائي بود كه ما را زير خاك كرده بودند و هم موجي از جستجو براي يافتن تكه لباسي و شيئي از ما در اين يا آن گوشه خاك كه به آن ها بگويد ما اينجا هستيم. در همان دو هفته اول چند لنگه كفش و يك آستين پيراهن و يك ساعت پيدا كردند و من هم كه دستم را كشانده بودم بيرون از خاك. من را زودتر از بقيه پيدا كردند. دستم كه بيرون بود آسمان آبي را مي‌ديد و پرنده هائي را كه از توش مي‌گذشتند و چند تا لكه ابر سفيد را و به بقيه مي‌گفت چه ديده است. آن ها ،يعني دوستانم، خوششان مي آمد كه من هرچه مي بينم براي شان بگويم. من چون طبع رمانتيكي داشتم همه اش به چيزهاي قشنگ طبيعت نگاه ميكردم. من اصلاً نمي دانستم طبع رمانتيكي دارم. خيلي جوان بودم كه دستگيرم كرده بودند. پر از شر و شور بودم . فرصت نداشتم مثلاً به اين كلاغي كه روبرويم بر خاك نشسته بود نگاه كنم. به پرهاي سياهش كه باد زير آن ها مي زد و كمي هواشان مي‌كرد و يا به سرش كه هي مي چرخيد به اطراف. بعد كه پيدايم كردند از طرف بچه ها پيام خودمان را كه براي مان گل و سبزه بياوريد به ديدار كننده هايمان دادم. گفتم برايمان سرو بياوريد و يا كاج، و در همين نزديكي ها بكاريد. آوردند. اما آن هائي كه قرار بود بياورند، نياوردند. يك راننده تاكسي آورد. نمي‌دانم از كي شنيده بود. آمد نزديك من، من آن وقت ديگر زير خاك بودم، اما استخوان يك بند انگشتم بيرون افتاده بود جائي روي خاك،‌ قاطي خاك كه كسي نمي ديديش. با همان يك بند كوچولو مي توانستم هرچه دلم مي خواست از بيرون را تماشا كنم. حالا ديگر البته ذره اي شده ام كه مي چرخم. توي هوا. گاهي بر خاك مي نشينم و سر برگ ها، گاهي با قطره هاي باران پائين مي‌آيم و روان مي شوم بر سطح خاك و دوباره با خشك شدن زمين با حركت بادي پرواز مي‌كنم. سرگردانم و مي‌گردم ،‌ اما هستم ، همين بيرون و تماشاتان مي‌كنم. و گذارم اگر بيافتد به همان جائي كه روز اول چالمان كردند مي چسبم به يكي دو نهالي اگر هنوز باشند و دور مي زنم همه آن روزهائي را كه در گوشه اي از آن ، بر خاك افتاده بودم.
راننده خيلي با احتياط خاك را گود كرد و دو نهال كاجي را كه آورده بود كاشت و رفت. آنقدر هوا تاريك بود كه نتوانستم خوب چهره اش را ببينم. حالا هر راننده اي كه مي آيد آن جا و قد و هيكل او را دارد خيال مي كنم همان كسي است كه نهال ها را آورده بود. من خودم را رساندم پاي كاج ها و در بوي تازه شان خودم را ول كردم. دوستانم به من حسادت نمي‌كردند. از خوشي من آنها خوشي مي‌كردند.

 

   

 


بارها از خودم پرسيده بودم از چيست كه آدمي از همه حس ها و نيازهاي خوار و ذليل كننده رها مي‌ شود. نه، فكرهاي فلسفي نكنيد. روبرو شدن با مرگ نبود. شكنجه و اين حرف ها هم نبود فكر مي كنم يك چيزهائي دور و برم مي ديدم كه سخت دنياي ذهني ام را به خودش مشغول مي كرد. آن وقت من خودم را مي سپردم به همان تصويرها كه مي ديدم. فكرش را بكن. يكي نشسته روبرويت و در شرايط خودت. بعد خيال مي كند كه تو غمگيني مثلاً ، يا نگراني كه اگر رفتي بازجوئي چه بلائي ميخواهند سرت بياورند. اين را مثلاً از كجا فهميده ؟ چون مثلاً چندباري ازت يك چيزهائي پرسيده بود و ديده بود تو فكر هستي. خوب، اول، مي‌گذارد تو را به حال خودت و مي رود تكيه مي‌دهد به ديوار. بعد از مدتي مي بيني دارد يك كارهائي مي كند كه توجه تو را به خودش جلب كند. عينكش را در آورده و گرفته دستش و دارد آن را هي از چشمش دور و به آن نزديك مي‌كند. تو هرچقدر هم توي فكر باشي كنجكاو مي‌شوي بداني رفيق تو دارد چكار مي‌كند. اين ها را كه گفتم يكروز برايم رخ داده بود. هم سلولي ام وقتي ديد كه توي نخش رفته ام به من گفت: «ببين مي خواهي سينما تماشا كني؟»
گفتم: «آره.»
آنقدر دوستانه و با مهر گفته بود كه جز اين نمي تواستم بگويم. بعد او عينك طبي اش را داد به من وگفت هي ببر دور و بياور نزديك ببين چه مي شود. بردم . ديدم اولاً اين ديوار روبرو و در و آن دريچه آهني و آن لكه هاي روي آن همه شان رفته اند توي يك كادر . درست مثل پرده سينما. بعد كه هي دور و نزديك مي كردم يك چيزهائي به نظرم مي‌آمد كه تكان مي‌خوردند. چقدر وقت گذشت تا به خودم آمدم. سلول و زندان و فكرهائي را كه عذابم ميدادند پاك فراموش كرده بودم. وقتي عينكش را مي خواستم برگردانم به او يكهو چشمم افتاد به پاي باند پيچي شده و زانوي آش و لاشش. برگشتم و به صورتش نگاه كردم. ديدم تكيه داده به ديوار و خوابيده. انگار براي همين بيدار مانده بود كه من را سر‌‌‌گرم كند. و دستشهايش را گذاشته بود روي زخم پاهايش يعني آن قسمت ها كه خيلي آش و لاش شده بود و خوابيده بود. چرخيدم طرفش و عينك را دوباره گذاشتم روي چشمانم و سعي كردم تا او را بياورم توي كادري كه برايش درست كرده بودم. اين فقط يكي از تصوير هاي توي كله ام بود . از اين ها براي ديدن زياد دارم. ديدن همين ها باعث شد كه حس هاي تازه اي در من رشد كند. يك حس هائي كه مي فهميدي دارند تو را به چيزهاي خوب و ساده زندگي كه قبلاً فرصت نگاه كردن و فكركردن به آن ها را نداشتي وصل مي‌كنند. مثل همين تصوير نگاه كردن به خوابيدن كسي در نزديكت. و بعد يكي يكي اندامش را بردن توي يك كادري و تماشا كردن. وقتي داشتم تماشايش مي‌كردم ياد نقاش ها افتادم. و به خودم گفتم براي همين است شايد كه يك چيزهائي گاه توي نقاشي آن ها برجسته مي‌شود. خوب اگر من نقاش بودم خيلي دلم مي خواست كه فقط پاهاي هم سلولي ام را مي‌كشيدم و بعد دستهايش را كه روي آن گذاشته بود. وقتي عينك را مي بردم دورتر تصوير كوچك مي شد و وقتي مي آوردم نزديك تصوير بزرگ مي شد. او خوابيده بود. من اگر نقاش بودم براي آن پاهاي آش و لاش دو دست بزرگ مي كشيدم. آنقدر بزرگ كه بتواند همه آن زخم ها را بپوشاند. چون دست ها در آن لحظه آن وظيفه را داشتند. خوب من كه اول متوجه آن نشده بودم. وقتي هي عينك را بردم دور و نزديك و هي تكه به تكه از تن آن آدمي را كه تكيه داده بود به ديوار بردم توي كادر و تماشا كردم متوجه آن شدم. و همين كارها فكر مي كنم يك چيزهائي را در من بيدار كرد كه خوابيده بود در پستوهاي تاريك ذهنم. و همان ها به دستم كه بيرون از خاك بود و به بند انگشتم فرمان داد كه تا مي تواند نگاه كند. ذره ذره همه چيز را نگاه كند. چون همين ذره ها دنيائي را كه ازش اسم مي برديم مي ساختند.

 

        


۲
زمين تا دور دست ها خشك و خالي بود. آن كاج هائي را كه آن راننده آورده بود چند نفر آمدند كندند و بردند. آن دورها يك رديف تير چراغ برق بود كه گاهي كلاغ ها مي آمدند و روي شان مي نشستند. چند تا هم ساختمان بود. با كندن و بردن كاج ها همين ها شده بود منظره هاي دور وبر. چند روز بعد دو زن آمدند آن جا و گشتي زدند و بعد پسري كه باشان بود عكسي ازشان گرفت. فكر مي كنم دنبال كاج ها بودند. زن ها موقع عكس گرفتن پشت شان را به دوربين كردند. رفتم توي فكر. حتماً يك جائي در عكس، من خيلي ريز پيدا بودم. و اگر اين رخ مي داد و عكس جائي چاپ مي شد و يا گيركميته چي‌ها مي افتاد خوب براي شان دردسر درست مي‌كردند. فكركردم مخصوصا مي‌خواهند من در عكس باشم. خوشم آمد كه مردم با هوش شده اند. با هوشي خوب است. با هوشي مثل همه چيز خوب دنيا خوب است. با هوشي مثل كار آن رفيق من در سلول بود كه با آن كه خودش خيلي درد داشت توي اين فكر بود كه چطور رفيقش را شاد كند. با هوشي شكل دستهاي او بود روي زخم هاي پايش. وقتي با هوش باشي مي تواني خوب تر به جنگي. اگر آن وقت عينكش را داشتم مي‌گذاشتم سر چشمانم و صورت آن زن ها را مي‌آوردم نزديك، ببينم توي چشمانشان، وقتي روي شان را از دوربين برگردانده اند، چه مي گذرد. و يا حالت صورت شان چطوري است وقتي دست هايشان را هي از زير چادر هاي سياه شان درمي‌آوردند. و بعد مي رفتم روي خود دستهاشان تا ببينم چه زاويه ا ي مي سازند. اجزاء تن آدمي وقتي حركت دارد و وقتي آدم زنده است و مي‌خندد و يا فكر مي كند مثل خيلي چيزهاي ديگر طبيعت تماشائي است. بعد نگاه كردم به لبه چادر زن ها كه باد تكان شان مي‌داد. آن وقت زن ها نشستند روي خاك. نزديك به من. و من خوب به چشمان شان كه حالا خوب مي‌توانستم ببينم شان نگاه كردم. نمي‌دانم تا حالا شده به چشمي هائي نگاه كنيد و بعد سرتان را زير بيندازيد. آنقدر درد و سئوال توي شان موج مي زد كه نمي شد زياد به آن‌ها‌ نگاه كرد. مثل وقتي نبود كه سر پا ايستاده بودند و داشتند به اطراف نگاه مي‌كردند. نمي دانم چطور بگويم. كاش نقاش بودم. همه را مي‌سپردم به دستهام و رنگها تا خودشان بگويند چطور بود. راستي نقاشي را كي مي كشد؟ دست ها و يا چشم ها ؟ بعد رفتند. چون آن پسري كه ازشان عكس مي‌گرفت گفت بايد بروند. من نمي دانستم كه خانواده ها با هم قرار گذاشته اند كه به نوبت بيايند تا آن هائي كه ما را زير خاك كرده بودند زياد متوجه حضورشان نشوند. نمي‌خواستند بهانه به دست آن ها بدهند تا آن ها باز بولدزر بياورند و همه جا را صاف كنند. وقتي رفتند من فرصت داشتم حسابي از پشت سر تماشاشان كنم. تاريك بودند. مثل سايه. مثل تصوير سايه هائي كه در آب افتاده باشد و هي با موج تكان تكان بخورد. اين‌طوري مي شدند توي آفتاب، جلوي چشمانم، تا رفتند و توي همان آفتاب ظهر ذوب شدند. من دلم مي خواست به بچه ها كه آن پائين منتظر حرف ها و خبرهاي من بودند بگويم آن روز چه ديده ام. اما كمي معطل كردم. هي مي خواستم يك چيز ديگري هم ببينم. آن روز، نه كلاغي روي يكي از تيرها نشسته بود، و نه لكه ابري توي آسمان بود. و آن ساختمان هاي دور و اطراف هم چيز تماشائي نداشت. اما وقتي باز دوتا زن ديدم و بعد يك پسر ديگر، رفت توي ذهنم كه خانواده ها سرزدن به ما را نوبتي كرده اند. تا آن ها برسند هول هولكي خبر را دادم به بچه ها. مي دانستم كه بچه ها خوشحال مي شوند. نه به اين خاطر كه به ما سر مي زنند و يا ما را فراموش نكرده اند. اين ها را از پيش هم مي دانستيم. اين موضوع كه خانواده ها فكرهايشان را بكار انداخته اند. و اين هوش، هوش آنها بود كه ما را خوشحال مي كرد. زن ها از زير چادرشان دو نهال تازه آورده بودند كه جاي خالي نهال هاي قبلي را پر كنند. يك كاج بود اين بار و يك سرو. من دوتاشان را دوست دارم. يك خوبي كه اين درخت ها دارند در تابستان و زمستان سبزند. كاج كوچولو با برگهاي نازك و پيش آمده اش در پائين آنقدر نزديك به من بود كه من مي توانستم خودم را بمالم به برگهايش. توي عالم خودم بودم كه باز صداي چند پا را شنيدم. از همين جا بود كه فهميدم خانواده ها با هم قرار مدار گذاشته اند كه كارهائي بكنند. چون همان پسر اولي را ديدم كه با پسر دومي دوتائي دارند در جاهاي ديگر بوته هاي گل سرخ مي‌كارند. بوته ها ، هنوز گل نداشتند. خيلي كوچولو بودند. اما، خوب، از خارهاي كوچولو و برگهاي شان مي توانستي بفهمي كه آنها چه بوته هائي هستند. وقتي زن ها رفتند و پسرها هم رفتند من اول رفتم در جائي كه پسر اولي از زنها عكس گرفته بود ايستادم و سعي كردم ببينم توي عكسي كه از اينجا گرفته بود ، قرار است چه بيافتد. وقتي خوب به آن قسمت نگاه كردم غمگين شدم . جاي خالي آن بوته ها ي اولي را مي‌توانستم ببينم. البته در آن وقت ديگر خالي نبودند. و همين خوشحالم مي‌كرد. خوشحالم مي كرد كه هنوز آن جا دو تا بوته گل سرخ هست و دو نهال كاج و سرو. داشتم مي رفتم نزديك به بوته ها كه باز صداي پا شنيدم. اين صداي پاها مثل آن صداهاي پاهاي قبلي نبود. سرم را كه بالا كردم شناختمشان. خودشان بودند. همان هائي كه كاج ها را كنده بودند. اول رفتند سراغ بوته هاي گل سرخ. آن ها را با پا له كردند و بعد رفتند سراغ كاج و سرو و آن ها را از ريشه در آوردند و تكه تكه كردند بر خاك انداختند. وقتي رفتند، عكسي را كه آن پسر اولي از اينجا گرفته بود به وضوح در برابرم مي ديدم. له شدن نهال ها و بوته هارا. به دوستانم در پائين نگفتم. فقط نشستم و به آن ها كه در تاريكي دور مي شدند نگاه كردم. تا وقتي كه ديگر خود تاريكي شدند. چند روزي گذشت. هيچكس سراغ ما نيامد. من تك و تنها لم مي دادم روي خاك و به دورها نگاه مي كردم. گاهي وانتي مي گذشت. از دور صدايش ميآمد. من‌گوش مي دادم به صدايش. و به بچه ها مي گفتم. بعد كه خود وانت هم پيدايش مي شد به بچه ها مي گفتم. دور هم كه مي شد باز به صداي دورشدنش گوش مي دادم و همه را به بچه ها مي گفتم.


۳
صدا خوب است. هر صدائي كه تو را وصل كند به زندگي خوب است. صدا كه هست، سكوت نيست. و آن وقت تو پي مي بري به چيزي كه بيرون از تو است. و آن وقت ميل گوش دادن به صداي پيرامون و بعد ميل ديدن در تو پيدا مي‌شود. و آن وقت پيرامون تو هرچقدر هم كه تصويرهاي ثابتي داشته باشند شروع مي‌كنند به چرخش و حركت. صداهاي آن وانتي كه مي‌گذشت و گاهي مي ايستاد و موتورش غرغر مي كرد و يا وقتي صداي راننده اش مي آمد كه ظاهراً داشت سر ماشينش داد مي كشيد، من را مي برد به خاطرات بچگي ام. و آن وقت من يكي يكي آن صداها را وصل مي كردم به صداهاي ديگر و يك دفعه مي ديدم كه دور وبرم حسابي شلوغ شده است. دور و برم كه شلوغ مي‌شد ديگر يادم مي رفت كه هي نگاه كنم به آن چند ساختمان و يا به آن تيرهاي برق كه كي كلاغي روي‌شان مي‌نشيند.

وقتي به بچه ها گفتم كه ديگر خوب مطمئن شده بودم حدسم درست است. وقتي صداي چرخ ها و موتور وانت هي آمد نزديك و هي نزديك تر شد من فهميدم كه مي خواهد خبرهاي تازه اي بشود. بعد يكي كه پيشتر فقط صداهاي بلند بلندش را شنيده بودم و حالا خودش را مي ديدم، پياده شد و رفت از پشت وانتش يك كيسه در آورد و دست كرد تو كيسه و چيزهاي در آورد از توي آن و پخش كرد در آن جاهائي كه ما بوديم. آن وقت ، اواسط زمستان بود. صاحب وانت كه قد ريزه ميزه اي داشت تند كارش را كرد و بعد دوباره رفت و درِكاپوت موتور وانتش را زد بالا و سرش را كرد تو و شروع كرد باز به بلند بلند فحش دادن. من اول نفهميدم چرا اين كار را مي‌كند. اما وقتي دو نفر پيدا شدند و ازش پرسيدند اين جا چه مي‌كند شنيدم باز، وقتي بلند بلند فحش مي داد به موتور ماشينش ، گفت كه بايد بارش را هرچه زودتر برساند به محل اما موتورش هي فس فس مي‌كند. و باز بلند بلند شروع كرد به فحش دادن. آن ها سرشان را كردند توي پشت وانتش همان جا كه كيسه ها را گذاشته بود بعد به هم نگاه كردند و رفتند. آن وقت باز راننده رفت سراغ كيسه هايش و باز از توشان دانه هائي را درآورد و پخش كرد.
دو ماه بعد بهار آمد و دانه ها شروع كردند به سبز شدن، پهناي خاكي را كه ما توش بوديم بوي خوش برگ و ساقه هاي سبزي پوشاند. توي اين دو ماه ما هميشه عصر پنجشنبه و روزهاي جمعه ملاقات داشتيم. گاهي كم مي‌شدند. و ما مي فهميديم جلوي شان را گرفته اند. آن ها هروقت كه مي آمدند با خودشان هميشه بوته ي گلي و يا نهال درختي را مي آوردند. مي دانستند كه تا بروند، مي‌آيند و آن‌ها را از ريشه در مي آوردند اما باز مي‌آوردند. ما به همان چند ساعتي هم كه با نهال ها و بوته ها بوديم خوش بوديم. خوش بوديم چون توي كار آنها يك هوش قشنگ مي ديديم. يك هوش كه مثل خود نهال ها از خاك بود و بوي طراوات و رويش مي داد. يك روز صبح وقتي داشتم با دميدن آفتاب به سبزها كه ديگر بلند شده بودند نگاه مي كردم يكهو ميان شان دو بوته گل سرخ ديدم كه گل هايش باز شده بود. گل سرخ ها خيلي كوچولو بودند. نمي دانستم چطور خودشان را قايم كرده بودند لاي علف ها كه ديده نشوند. انگار مي خواستند آنقدر بمانند كه ما بتوانيم گل هاشان را ببينيم. وقتي خوب به آنها نگاه كردم يكهو فكر كردم بيخود نيست كه آدمها گل و درختان را دوست دارند. گل ها و درخت ها با آفتاب و آب مي آميزند و با كمك ريشه هاشان كه مي رود پائين حرف و رنگ و فكر و حس آنچه را كه در دل خاك نهفته است مي آورند بيرون و در برگها و گل هاشان نشان مي دهند. اين گل سرخ ها با آن كوچكي شان و با آن لبخند تازه اشان پيام كي ها را قرار بود در بيرون از خاك بازتاب دهند. دوباره فكرم رفت طرف همان رفيقم كه عينكش را داده بود به من تا سينما تماشا كنم. اگر اين جا بود. قطعه اي از او، تكه كوچكي، حالا عينكش را مي گذاشت روي چشمانش و شروع مي كرد به نگاه كردن تا ما. همه ما ، همه ما كه پاره پاره و له زير خاك خفته ايم بيرون بيائيم و به تماشاي همين دو گل سرخ بنشينيم. دو گل سرخي كه به روشني مي دانستيم به هفته نكشيده پاهائي مي آيد تا اول له شان كند و بعد دستهائي تا از ريشه آنها را از خاك دربياورد.

پنجم سپتامبر ۲۰۰۲ اوترخت

 

          

 

+ نوشته شده در  Thu 11 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 کارلو پونتی و همسرش سوفیا لورن 

 

+ نوشته شده در  Thu 11 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

                   

 

سال نو ميلادي در حالي آغاز شد که چشم انداز فعل و انفعالات سياسي در اين سال، اکنون بيش از هر زمان ديگري مورد گمانه زني ناظران سياسي و بين المللي قرار گرفته است. دکتر داوود هرميداس باوند، کارشناس مسائل سياسي و بين المللي در گفتگو با "روز" با اشاره به وضعيت کنوني عراق و افغانستان، از چشم انداز وقايع در سال 2007 در حوزه بين المللي و نيز داخلي گفته است. هرميداس باوند تاکيد مي کند اگر سياست گزاران جمهوري اسلامي در سياست هاي جاري خود در سال 2007 در قبال مسائل داخلي و بين المللي به خود نيايند، ايران بسوي "شبه فاجعه" مي رود. اين گفتگو در پي از نظرتان مي گذرد.

 

        

 

سال 2006 با اعدام صدام حسين، ديکتاتور سابق عراق به پايان رسيد. اعدام صدام مي تواند بر ثبات نسبي در اين کشور تاثيرگذار باشد؟

اعدام صدام بدون ترديد در کوتاه مدت موجب تشديد بحران مي شود اما در بلند مدت نتايج ديگري از آن حاصل گرفت.

در سال 2006 ميلادي ما شاهد تقويت نيروهاي طالبان در افغانستان بوديم. اين روند را به چه شکل ارزيابي مي کنيد؟

بله، بدون ترديد پاکستان به دنبال تقويت طالبان به عنوان ابزاري براي ايجاد تغييرات در ساختار سياسي افغانستان بوده است. به هر حال به نظر مي رسد مشکل افغانستان با وجود طالبان دوباره در حال احيا شدن است.

در مورد ايران،بحث پرونده هسته اي مطرح است. در کليت بازي به گمان شما در سال گذشته ديپلماسي وقت جمهوري اسلامي نقاط قوتي داشت؟
خير، پيامد نهايي فعاليت تيم هسته اي جديد جمهوري اسلامي منجر به صدور قطعنامه اخير شوراي امنيت سازمان ملل متحد به اتفاق آرا بود.

يعني واشنگتن با حرکاتي گام به گام به اهداف کلان خود در اين رابطه نزديک شد؟
بله، امريکا توانست به آرامي ايران را در برابر جامعه بين الملل قرار دهد. همه اين مسائل نشانه شکست ديپلماسي بود که در دولت احمدي نژاد توسط تيم هسته اي به سرپرستي آقاي لاريجاني جريان داشت. به هر حال هم اکنون نيز فرصت زيادي باقي نيست. اکنون مفاد ماده 41 منشور در مورد اعمال مجازات ها عليه ايران مطرح است.

برخي از ناظران سياسي،روند تعامل فعلي جامعه جهاني، بخصوص ايالات متحده ، با جمهوري اسلامي را در سه فاز تهديد، بحران و حمله نظامي تعريف مي کنند که اکنون وارد فاز بحران شده است. به گمان شما آنچه که از جزئيات قطعنامه اخير فهميده مي شود اين روند را تائيد مي کند؟
ببينيد، قطعنامه مشخصا گفته است اگر جمهوري اسلامي تغيير رويه ندهد به تحريم هاي شديدتري در محدوده ماده 41 دست خواهد زد. بعد اشاره شده که اگر اين تحريم ها هم به نتيجه نرسد تصميمات ديگري در محدوده ماده 42 اتخاذ مي شود.

در صورت تاکيد جمهوري اسلامي بر مواضع فعلي خود، دست تندروها در واشنگتن چقدر براي اعمال سياست هاي مورد نظرشان در آينده باز خواهد شد؟
مسلما اگر جمهوري اسلامي روي مواضع فعلي خود بماند امريکايي ها مشروعيت کاملي براي اعمال سياست هاي خود بدست مي آورند، بدين معنا که همه راههاي مسالمت آميز طي شده و راه به جايي نبرده است. در چنين شرايطي افکار عمومي جهان و از جمله امريکا نيز مي تواند با سياست هاي واشنگتن همسو شود و آنها تصميمات ديگري حول و حوش اقدامات نظامي عليه ايران بگيرند.

شما چشم انداز "حمله نظامي" را در سال جاري به چه شکل مي بينيد. آيا چنين حمله احتمالي هدف Regim change را دنبال مي کند؟
ببينيد، اگر شرايط بين المللي مساعد و حمله نظامي انجام شود، من فکر مي کنم اين حمله، از راه دور انجام بگيرد. يعني در مرحله اول حمله به کليه مراکز استراتژيک، نظامي و اقتصادي ايران به طوري که کشور فلج شود. اما اينکه آيا در همان هدف Regim change را دنبال کند مطمئن نيستم. احتمالا اين اقدام مي خواهد به فراهم کردن پيش زمينه هايي براي اين تغيير سياسي در مرحله بعدي کمک کند.

با توجه به ساخت کنوني قدرت در جمهوري اسلامي و تعدد مراکز قدرت در اين ساخت،بسياري از ناظران سياسي تجزيه يا وقوع جنگ داخلي در ايران را متعاقب چنين عملياتي پيش بيني مي کنند. شما در اين باره چه فکر مي کنيد؟
اين بستگي به بحران داخلي در ايران دارد. اگر چنين بحراني در کشور ما بوجود بيايد،در خارج،همسايگان ما که خودشان جوامع بيماري دارند هر يک بر آن خواهند شد تا در مرزهاي مشترک خود اقداماتي انجام دهند و از اين منظر نگراني وجود دارد.

تعديل سياست هاي موجود

بعد از انتخابات اخير شوراهاي شهر و روستا با توجه به نتايج بدست آمده از اين انتخابات، اين گمانه که "جريان نظامي" که اکنون کشور را در دست گرفته با وارد کردن جريان قاليباف به صحنه، قصد تلطيف چهره خود را دارد، مطرح شد. همچنين گفته مي شود در اين راستا حضور نيروهاي "اصلاح طلب" هم کمک شاياني به اين استراتژي جديد کرد. شما چه فکر مي کنيد؟
شما اگر به شعارهاي نامزدهاي شوراهاي شهر و روستا توجه کنيد،تقريبا همه آنها به غير از جريان احمدي نژاد به نوعي بر جريان اصلاح طلبي و تعديل سياست ها تاکيد مي کردند. يعني به اين معنا که آن جريان اصلاح طلبي که قرين موفقيت نبود با انتخاب آنها دوباره شروع شود. قاليباف، رفسنجاني، کروبي، معين و... همگي بر جريان اصلاح طلبي تاکيد مي کردند. من با توجه به مشکلات روزافزون داخلي و شکست استراتژي دولت جديد در پرونده هسته اي، فکر مي کنم شرايط داخلي اقتضا مي کند که دگرگوني جهت تعديل و پديداري نوعي ارزش هاي اصلاح طلبانه بوجود بيايد.اين تغيير خواست کنوني جامعه است.

به گمان شما اين تغيير با وجود ساختار کنوني قدرت در ايران،مي تواند راهگشاي نسبي باشد؟
فعلا چون آلترناتيو ديگري وجود ندارد، اين تغيير مي تواند تا حدودي راهگشاي مسائلي که جامعه ايران در جهت نگران کننده اي با آن رو به روست، باشد.

در طول بيش از يکسال حيات دولت احمدي نژاد،به رغم تشديد فشارها،ما شاهد تحرکات بيشتري از سوي جنبش هاي اجتماعي مانند جنبش کارگري،دانشجويي،زنان و... بوده ايم. در روند تغييراتي که به آن اشاره مي کنيد پتانسيل اين نيروها براي ايفاي نقش بيشتر در تحولات آتي را چگونه مي بينيد؟
ببينيد من فکر نمي کنم شرايط بگونه اي باشد که آنها بتوانند ميدان عمل را در دست بگيرند. ولي همه وقايع موجود نشان مي دهد که جامعه از وضعيت موجود به طور جدي ناراضي است و خط مشي بنيادگرايان، يعني دولت احمدي نژاد نه تنها موفق نشده مسائل جامعه در ابعاد مختلف اقتصادي، سياسي و اجتماعي را حل کند بلکه موجب بوجود آمدن بن بست ها و شرايط نگران کننده تري شده است.

پرسش اين است که با توجه به مختصات فعلي که شما به آن اشاره مي کنيد،صحنه سياسي ايران بار ديگر بسوي جناح ديگر حاکميت اسلامي،يعني اصلاح طلبان ديني متمايل خواهد شد يا به نوعي با تکيه بر پتانسيل هاي بالقوه جنبش هاي اجتماعي، مانند جنبش کارگري و دانشجويي و زنان، راه سومي را در پيش خواهد گرفت؟*

خب اگر اين جنبش ها بتوانند جريان هاي بالنده مسلطي شوند،وضعيت ديگري بوجود مي آيد. اما فشار اجازه تسلط اين جريان سوم را نمي دهد. پس در چنين شرايطي، براي رفع نگراني از شرايطي که جامعه به آن سو سوق داده مي شود من فکر مي کنم جرياناتي که طرفدار نوعي تعديل و اصلاح طلبي هستند، لااقل در حال حاضر، دست به نقدتر هستند. اگر اين جريان بتواند مانع کشيده شدن جامعه به شرايط نامطلوب و احتمالا فاجعه در آينده شود مي تواند مناسب باشد.

کارنامه تاريک حقوق بشر

چشم انداز وضعيت حقوق بشر را در سال 2007 ميلادي در ايران به چه شکل مي بينيد؟

کارنامه حقوق بشر جمهوري اسلامي،کارنامه بسيار تاريکي است: تعطيل مطبوعات، بازداشت فعالين سياسي و روزنامه نگاران،محدود کردن فضاي جامعه و... جمهوري اسلامي سعي کرده است در لواي تکنولوژي هسته اي ساير نيازهاي جامعه را محدود کند. بنابراين من فکر مي کنم اگر قرار است تعديلي صورت بگيرد بايد بعد خاص اين تعديل، از منظر بهبود وضعيت حقوق بشر در ايران باشد. يعني فضاي بازتر سياسي ايجاد شود. آزادي هاي اجتماعي بيشتر شود. مطبوعات و گروههاي سياسي بتوانند در جهت تعديل اين وضعيت و کاستن از نگراني هايي که جامعه با آنها درگير است نقش موثرتري داشته باشد.

شما فکر مي کنيد حاکميت به اين نتيجه رسيده که بايد چنين اقداماتي را در پيش گيرد؟
حاکميت بايد اين اقدامات را انجام بدهد. اکنون در درون حاکميت بين مصلحت گرايان و بنيادگرايان، شکاف کوچکي پديدار شده است و آنها به اين نتيجه رسيده اند که مصلحت خودشان اقتضا مي کند به گروه "اصلاح طلبان" نزديک بشوند. اين خواست خود آنها نيست، حوادث و شرايطي که بوجود آمده و آنها را به حاشيه رانده سبب شده که آنها تجديد نظري نسبي در مواضع قبلي خود انجام دهند. انتظار اين است که در سال 2007 تعديلات دروني در نظام جمهوري اسلامي صورت بگيرد. در غير اين صورت جامعه ما به سوي يک شبه فاجعه سوق داده خواهد شد که در حال حاضر پيامدهاي اين وضعيت را نمي توان بطور دقيق پيش بيني کرد.

 

+ نوشته شده در  Tue 2 Jan 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

  

          

 عکس ها: سامان اقوامی - ایسنا

 

"شمايان شماييد. ترسان از يکديگر و هميشه مي دانيد يلي جايي هست که افت شما، خيز وي است. آري، هميشه داسي هست که بدان ريشه ي شما برکنند..." کلام آرش بود که در پرتو شصت و هشت شمع فروزان بزرگداشت بهرام بيضا يي را از امروز تا ديروز مي برد. ايرانياني که جان در کمان و قلم کردند تا ايران زنده بماند.

شب آرش و بيضايي

عصر گس زمستاني پنجم دي ماه، خانه ي هنرمندان ايران، ميزبان جمع بزرگي از هنرمندان و دوستداران يکي از شاخص ترين چهره هاي سينما و نمايش ايران، بهرام بيضايي بود تا "هنرمند متعهد" پاس تکاپو در راه خلق ببيند و شصت و هشت شمع فروزان در سالروز ميلادش فروزان شود. بيضايي و همسرش مژده شمسايي به همراه پسر کوچکشان نياسان در حالي در ميان همهمه و تشويق چند دقيقه اي حضار به سالن بتهوون خانه هنرمندان وارد مي شدند که جمعيتي دو برابر جمعيت داخل سالن ناصري و بتهوون ايستاده و نشسته، در راه پله ها و فضاي بيرون از سالن، از نزديک و بسياري بر پرده ي عريض تلويزيوني، مراسم شصت و هشتمين سالگرد ميلاد بيضايي را در "شب بيضايي" به نظاره نشسته بودند.

برنامه با سخناني درباره بهرام بيضايي و آرش شرو ع شد: "بهرام بيضايي از معدود هنرمنداني است که با جنبش فکري و اجتماعي عصر خود آميخته است [آنجا که مي گوييد فرهنگ ما نيازمند باز انديشي است در همه باورهايش، تاريخش، سوابقش و آنچه که مانع رشد و باعث ايستايي و توقفش شده است. همه ما ناچاريم در مورد همه چيز از نو بيانديشيم و همه چيز را از نو با تعقل و ادراک امروزي ارزيابي کنيم و تعريف هاي گذشته را بسنجيم، از صافي خرد و آزمون بگذرانيم و در قالب يک دانش، بينش و خرد امروزي ساماندهي کنيم. اين تفکر نشان از عمق شناخت شما از زبان، فرهنگ و تمدن اين مملکت دارد. تداوم و حضور زنده و پوياي شما در اين سرزمين براي کمتر هنرمند و روشنفکري اتفاق مي افتد... ] و با "کلام فروتنانه بيضايي" به پايان رسيد: "من فقط فيلم نمي سازم، من هر کاري انجام مي دهم که بتوانم خودم را بيان کنم. اگر نتوانم فيلم بسازم، تئاتر کار مي کنم. اگر امکان کار تئاتر نباشد، مي نويسم. اگر نتوانم اين را کنم، کتاب مي خوانم يا درس مي دهم، يا با خودم موسيقي زمزمه مي کنم. به هر حال، در هر زماني کاري را انجام مي دهم. منظور از تمام اين ها شکل دادن به انديشه هايم است و اگر بخت ياري کند انتقال انديشه ام به شما و همين طور گرفتن انديشه از شما."

سپس فيلمي از کارنامه هنري بهرام بيضايي، ديروز و امروز که به همت واروژ کريم مسيحي، شهروز توکل و سامان خادم روي پرده رفت بخش ديگري از شب تولد بيضايي بود. عموسيبيلو، رگبار، غريبه و مه، کلاغ، چريکه ي تارا، مرگ يزدگرد، باشو غريبه ي کوچک، شايد وقتي ديگر، مسافران، گفتگو با باد[ فيلم کوتاه]، سگ کشي. تاريخ بي قرار ميهن ورق مي خورد. بيضايي جوان پشت دوربين و سال هاي مبارزه در دهه پنجاه خورشيدي. اينجا ديگر "برق شور دامنه هاست که سخن مي گويد. پرويز فني زاده و منوچهر فريد. پروانه معصومي و شبق گيسوان سياه بلندش لخت بر شانه ها و سوسن تسليمي که شانس حضور در کنار بيضايي يافت و در دهه شصت خورشيدي بر پرده درخشيد... مي آيد تا فصل خون. عکس هاي پشت صحنه نيز حالا به شدت تيره و تار شده اند. بيضايي و تيم همراهش حالا در تصاوير پشت صحنه مربوط به سکانس "سنگستاني ها" در سگ کشي، ماسک بر چهره دارند. هوا به شدت آلوده است! سالهاي "سازندگي" است! و فيد قرمزي که از خون روي صورت مژده تمام پرده را فرا گرفته است راوي ماجراست... نظامياني در چشم انداز مرتب رژه مي روند و اين بيضايي است که دارد تا خدا فرياد مي کند. اين وطنت نبود؟!

 

           

 

مژده شمسايي، همسر هنرمند بيضايي در آغاز کلام به سالگرد زلزله ي بم اشاره کرد و ياد جانباختگان اين حادثه را گرامي داشت. "امروز پنجم دي ماه است. سالروز تولد بهرام بيضايي. کسي که همه سالهاي زندگي اش را در راه فرهنگ و هنر اين کشور وقف کرده و همانطور که در اين فيلم شاهد بوديم موي خود را در اين راه سفيد کرده است. جا دارد که اپتدا تولد ايشان را به همه ي دوستداران فرهنگ و هنر اين کشور، فرزندان ايشان، نيلوفر و نگار که اينجا نيستند. نياسان، خودم و در پايان به ايشان تبريک بگويم." شمسايي گفت که قصد ندارد در مورد کارهاي بيضايي صحبت کند چون وقت چنين کاري وجود ندارد و به دليل عاطفه ي فراوان به تک تک آثار بيضايي قادر نيست که قضاوت بدون جانبداري کند. "بهتر است راجع به خودشان صحبت کنم. در اين باره هم جز تعريف و تمجيد و ستايش حرف ديگري براي گفتن ندارم اما مي دانم که با اين کار اذيت مي شوند و در نهايت مي گويند ببين چقدر در مورد شوهرش تعريف مي کند!..." اين بازيگر و گريمور سينماي ايران که اکنون يار و همراه بيضايي شده است ادامه داد "ممکن است براي عده اي اين سوال پيش بيايد که چرا داري با بيضايي زندگي مي کني؟ من پاسخ دقيقي براي اين پرسش ندارم، جز اينکه شايد انسان جايز الخطاست و گاهي اشتباه مي کند و عاشق مي شود! من هم اين اشتباه را کرده ام و از آن خوشحالم." مژده با خوانش بخشي از نمايشنامه ي منتشر نشده ي "سهراب کشي، مويه ي تهمينه" با اجرايي گرم، سخنان خود را به پايان برد.

 

           

 

ايستاده اي تا چشمانم را در بياورم يا دلم را از سينه بيرون بکشم. چيزي بگوييد که باور کنم خواب زنان چپ است و اين خواب من است پيش روي من. آنچه دلم راه به آن مي برد و نامش نمي بريد... گرچه نمي دانم کدام سوگي بزرگ تر است و آيا هر يک به تنهايي براي شکستن دل شيشه اي من کم نيست؟ کنار، کنار، کدامتان لب باز مي کنيد، يا وانهاده ايد خود دريابم در چه آتشي هستم. آه، اين تخته بند خون آلود همان دلاوري است که از باد درگذشت. سوار بر خنگ آرزو... به خدا که آتشفشان است در دلم، از من کناره کنيد زنان که براي شمردن اشک هايم ايستاده ايد. آيا هزاره به پايان رسيده است؟ اين جگر دريده هنوز از لبش بوي شير مي آيد. آسمان مگري و زمين منال و تو پرخوان پرياوه نخوان که کار از گريستن گذشت و نيايش و نالش. نه، اين از بخت تو نبود جانکم، مرا بود. بخت تو آنگاه تيره شد که فرزند من شدي. تو نيکبخت بودي اگر مادرت تهمينه بود يا پدر تهمتن... آه، دختران سمنگان که بهترين شما را بانوي وي مي ديدم، در من به چشم زني منگريد که با کشنده ي فرزند به بستر رفتم. از ميان شما کدامتان را دل به ديدار وي مي زد... اين جهان آيا تاب ديدن بهتر از خود نداشت؟ بخواب کودکم که شير از پستان مرگ مي خوري. ديگر تو را پاي گريز نيست از خوابي که همواره از آن مي گريختي. بخواب و خواب شمشير مبين و از پدر مپرس. که هر که نپرسيد زنده ماند. آرام جانکم که گهواره از من و تن کش از پدر داري، ديگر خواب بد نخواهي ديد. ديگر پرسشي نخواهي داشت... مهرباني و نيکي واژه هايي غريبند؟ آيا اين جواني رستم نيست که به دست پيري وي از پا درآمده؟... لال مي شوم. آري لال. داناتر از من بسيارند ولي نه دلسوخته تر. پس در خاکستر خويش مي سوزم. خاموش از درون... چرا من بايد همسر پسر کش باشم و مادر آن کشته پسر؟ نه، اين ديگر نه. من همسر هيچ کيم و مادر هيچ کس... بال و پرم کي ريخت؟... آيا ناهيد خوب چهر مرا همسنگ خود يافته بود؟... پاسخ گرفتي از روزگار، يل؟ تو فرزند من بودي و بيهوده جهان مي گشتي تا بداني فرزند که اي. تو فرزند من بودي نه پدرت. من بودم که تو را خواستم و خود را چون ناهيد آسمان آراستم. من بودم که به شبستان او شدم، با تني تب دار و دلي پر تاب و گفتم دوست داره آن سهرابم که در توست. مهرباني، چون کنيزي چراغ در کف داشت. مهرباني، چون کنيزي راه روشن کرد. جنگاوري که جنگاوران پيش وي سپر افکندند، سپر افکند پيش من... آه مردان، شما چندين چه دروغيد. براي زنان سينه چاک مي کنيد و چون سينه چاک شما شدند از سر مي رانيد... نگاه مي زده اش گرمم کرد و خواب از سر مرد خسته پريد. کدام ما به پچپچه چيزي گفت که خاموشي ما نگفته بود؟ هيچ دستي چراغ نکشت که ما خود، آتش بوديم. گفتمش تو مرد ميدان مني. گفتم به منش بسپار که خواستار سهرابم. وي خود را از تو رها کرد، آنگاه که مست زيبايي من بود، نرفت تا خود را به من سپرد، نرفت، تا تو را به من سپرد... ميان ما مهري تن به تن رفت که چنين جنگ تن به تن تاوان بود. آه که در اين داد و ستد ما دخمه ي تو را مي ساختيم... جامه پشت رو مکنيد، نشنيده ايد که اينان در سوگ نمي گريند؟ در سوگ يکدانه فرزند هم؟ يال و دم از هم ببريد، کرناي از ته بدميد... نناليد و زبان مگيريد زنان، جامه مدريد و گونه مخراشيد. گيسو مبريد و تن به دندان مکنيد. آيا او فرزندان شما بود؟ آيا شما درد بارداري وي کشيديد يا هشتنش؟آيا در دامن شما باليد يا پدر از شما مي خواست؟ آه، چرا به شبستان وي رفتم؟ چرا به روي خوب او نگريستم؟... شمايان شماييد. ترسان از يکديگر و هميشه مي دانيد يلي جايي هست که افت شما، خيز وي است. آري، هميشه داسي هست که بدان ريشه ي شما برکنند... آه، بانوي آسمان که از تو هيچ نمي دانيم، سوگند به خودت که اين خدايي نيست. چرا مرا به زيبايي خود کردي و دل چنان سيماب که بر فريفته ي خود فريفته شود. چرا دل دادي که بشکني؟ فرزند دادي تا بگيري؟... آه، ناهيد خوب چهر، که مرا نه خانمان خواستي و نه فرزند، سوگند به خودت، که خود، دل پيش تهمتن داشتي... رستم! هنر به پايان بر. کشتن اگر نيک است چرا يکي؟ به يک زخمه چرا دوتا نزني؟ تو که پسر نشناختي، کي مرا بشناسي؟ فرزند پس گرفتي، مهر از تو پس مي گيرم. نه، دروغ نگويم. اين همه از مهر مي کنم. اگر نمي داني اين همان شبستان است و همانجا که سهراب را به من دادي. مويه بس کنيد زنان. پشت دست مکوبيد و لب مگزيد. زاري مکنيد و پيش در پا منهيد. همانجا بمانيد اگر پس تر نمي رويد. آيا چنان شده ام که فرمانم نبرند؟ شرم کنيد و اگر رو نمي گردانيد، اين چراغ را بکشيد. شايد به لرزه بيفتم. شايد به ناله درآيم. شايد رنگ از روي بگريزد. به نام هر که پرستيد چراغ را بکشيد. اين. شد. اين است آن دشنه...

 

         

 

پيام شادباش جليل دوستخواه تنها پيامي بود که در ميان پيام هاي رسيده، توسط دهباشي قرائت شد. آيدين آغداشلو در بخشي از سخنان خود درباره ي حضور و تاثير بهرام بيضايي با ذکر اين نکته که "بيضايي آبروي نسل ما و نسل هاي بعدي است" تاکيد کرد که نگاه بيضايي يک نگاه تاريخي است. آغداشلو خطاب به بيضايي گفت که بداند تنها نيست و ما بدانيم که تنها نيستيم. اين هنرمند نقاش ايراني تصريح کرد که درخشش بهرام بيضايي همچنان ممتد و مداوم خواهد بود. وي خطاب بيضايي آخرين کلمه ي افشين، سردار قهرمان ايراني را بازگو کرد: "آسانيو! يعني سهل است. آسان. مي گذرد. پس آسانيو!" بابک احمدي با يادي از فرخ غفاري، سينماگر پيشروي ايراني که هفته هايي پيش در پاريس خاموش شد، با اشاره به آثار شاهرخ مسکوب، پژوهشگر فقيد ديگري که او نيز دور از ميهن و در پاريس چشم از جهان فرو بست، در بخشي از سخنان خود گفت: "آيدين حق دارد که غصه بخورد که چرا نگذاشتند بيضايي بيشتر کار کند، اما من حرفي که پيش از اين گفته ام را دوباره تکرار مي کنم. ما خوشحاليم که بيضايي هست. زنده هست! ما خوشحاليم که او را در خيابان ندزديدند! ما خوشحاليم که به سرنوشت آن دوستان عزيز ما دچار نشد. سايه ي او بر سر ماست و هنوز به ما مي آموزد و فرهنگ را به عنوان يک پراتيک معناسازي براي ما مي سازد... به ما ايراني ها مي گويد که با همه ي اين خفت و خواري که براي ما ساخته اند به ايراني بودن خود افتخار کنيم... و اين مهم است که بهرام که در لغت يعني پيروز در زندگي خود پيروز شده است و به آموخته که به فرهنگ خود دل ببنديم، او از ما خواست که بهتر زندگي کنيم. جور ديگر زندگي کنيم. بهرام بيضايي در هيات يک روشنفکر متعهد آموزگار بزرگي است..." در ادامه ي مراسم، اصغر همت پيام شادباش محمود دولت آبادي را به بهرام بيضايي خواند و مهدي هاشمي به بيان خاطراتي از حضور در دو کار بيضايي پرداخت.

در پايان برنامه در حالي که تعداد زيادي از حضار همچنان ايستاده برنامه را دنبال مي کردند، بهرام بيضايي روي صحنه رفت. او در آغاز کلام خود از همه ي کساني که ايستاده و نشسته در سالن و بيرون از سالن و در راه پله ها حضور دارند سپاسگزاري کرد. بيضايي با سپاسگزاري از سخنرانان و همسرش به خاطره اي که بهروز غريب پور از عدم حضور او در يک برنامه در سال 1347 گفت اشاره کرد و اظهار داشت که از چنين موضوعي مطلع نيست. تنها به خاطر دارد که با آن مديرکل حرفش شده است زيرا که به ساعدي بي احترامي کرد و چيزي علاوه بر سانسور رسمي را براي نمايشنامه اي خاص وضع کرد! سالن، با شنيدن نام زنده ياد دکتر غلامحسين ساعدي غرق در تشويق شد. بيضايي اضافه کرد، يکي از سخنرانان اشاره کرد که او دهها فيلم ساخته است در حالي که او چنين کاري نکرده و فيلم هايش روي هم رفته به ده تا هم به زحمت مي رسند! "بيشتر از ده فيلم دويده ام، اما واقعا ده فيلم نساختم. " بيضايي به علاقه ي خود به سينما و تئاتر اشاره کرد و انگيزه ي خود از اين تکاپو را "بيشتر دانستن" عنوان کرد و گفت: "تمام اين تلاش ها تا امروز طول کشيده اما مطمئن نيستم که شد!... مي دانم که "نمايش در ايران"، ناقص است..." اين کارگردان جريان ساز ايراني تاکيد کرد که بارها يادداشت هاي او از ميان رفته اند... بيضايي، در ادامه از کساني گفت که مفتخر بودند او را از صحنه حذف کرده اند و بدين ترتيب به مقاماتي رسيدند! وي اضافه کرد "بسياري از اين افراد مشاور فرهنگي ايران در خارج از کشور مي شوند. کدام فرهنگ؟!" بهرام بيضايي گفت که تصميم داشته در اين جمع از کارهايي که انجام نداده سخن بگويد اما سياهه اين فهرست آنچنان مفصل است که مجالي براي انجام اين کار در اين جمع وجود ندارد و نمي خواهد که اين مراسم رنگ "گله گذاري" به خود بگيرد. بيضايي تصريح کرد "با وجود اينکه نسبت به بخشي از اين جامعه خشمگين است، بخش ديگر اين جامعه که او در آن ريشه دارد و شايسته ي وضعيت فعلي نيست از او بيشتر مي خواهد. از بابک بيات و فرخ غفاري که رفتند و کسان ديگري که هستند و نسل جواني که دارد مي آيد..." در پايان "شب بيضايي"، نياسان، فرزند نوجوان بهرام بيضايي به خواست حضار روي سن رفت و لحظاتي در کنار پدر شاهد تشويق حضار بود.

 

           


+ نوشته شده در  Thu 28 Dec 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

       

 

                                                       انسان طراز نو  

آمیزه فلز و لبخند

آن قشون یک تنه

     -عصاره نامتناهی-

که جوانی جهان برشانه های اوست

در انتظار ظهور

کلمات ترا آه می کشیدند

-گرچه هیچ کلامی گنجایش ترا نداشت-

و از آن پیش که بیائی،

بر سر تقسیم روحت

نبرد دهشتناک در گرفته بود.

قابله ای ترا گرفت

از کودکی سخن گفت

که میان شاخ برگ انگشتانش

قمری ها  رمز عشق ورزی می آموختند

و از لابلای انگشتان تردش

چشمهای بی حدقه

از وراری بخار ِخون ومهِ عرق

به قندیلهای اشک خیره بودند ،

کودکی که از یک  کتفش مرگ

و از کتف دیگرش زندگی

-چون ولع مارهای ضحاک-

در خیز و خرام بودند ،

و در  لحظه ولادتش

گلهای سرخ از خواب بیدار شدند.

به استقبالت

پهلوانان از تندیس گریختند

و ترانه ها قفل واژه ها را شکستند،

در ظلال صبحی که هنوز از خماری  پلک  نگشوده  بود

اشباح ناب ترین شبهای اینده

بر آستانه سرگذشت تو صف کشیدند

بر جای پای تو

اقاقیا سجده کرد

و عاشق ترین غزلها

به نماز ایستادند

-- زیبائی و برکت

از خواب سنگی بیدار شدند—

صدائی با طنین گور

از اعماق باستان  آه کشید  :

" تو کیستی که هجرانت

تعلیق آفتاب و ماه و قناری است"

و تمنائی که هیچ صدایی نداشت

راز بزرگ را گفت:

" کلید ماه

در زیر سنگی خزه بسته

در چشمه بوسه اوست،

و خورشید

در قمر چاهی دور

در ظلام   گیسوی او

به چله نشسته است".

در معبر پائیزیت

که از شهر سنگستان می گذشت

اد م ها و برگ ها

در غربت و سایه  می پوسیدند

آدمهایی از جنس ترس

آغشته به خونی کم رنگ

و پوشیده  با گوشت پوک مومیائی

آدم های کاغذی

چرکنویس آدم ها –

نه نوشته شده چون یک حماسه ،

که تصنیفی پیش پا افتاده

خونت

که خزه بسته بود بر سنگ ها و ماسه ها

با سقوط هر ستاره گل می داد

و از زخم های تازه بی شماره

 - که یادگار میلادت بود-

صدای سنج و طبل  بر میخاست:

" فقط  خون جهان را می سازد "

میهن عشق،

-  پا یتخت ِ رنج جهان کجاست؟

در کوچه باغ های غبار

می خواندی و میگذشتی :

- اجداد  من

در کلمه ها خفته اند ،

دختران من  در کوهستان ،

سنگینترین رویاها را

بر شانه های مجروح می بر ند

جغرافیای من همه تاریخ است -

در سنگلاخ ها

می خواندی و می گذشتی:

" رنگین کمان حادثه نزدیک است ،

مردانی از سحر

مردانی از مفرغ در راهند ،

مردانی از قصیده و ابریشم ،

این قافله هرگز از شب نمی گذرد".

از قلب چاک خورده ی غنچه ،

گلاب فواره می زد

و کلمات بشارت

با طنینی خون الود

در باد و ابر تکرار می شدند :

" جهان باید بوسه ای  شود ،

به شمار همه گونه ها "

در وزش نرم آفتاب سرسبز

که از گریبان تو سر می زد ،

طلسم معجزه ترک می خورد

و ماقبل تاریخ به پایان می رسد.

 حیدر مهرگان  (رحمان هاتفی)

 

+ نوشته شده در  Wed 27 Dec 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

               

 

این پست شخصی در راستای آنچه بچه ها بهش گفتند"بازی شب یلدا" نوشته می شود.قبلا هم پیشنهاد شد، گفتم برای الان مناسب نیست اما بعد دیدم می شه شاید یه جوری با کمی سانسور اومد تو بازی. مهم خود بازیه بقیش رو می شه یه جورایی فاکتور گرفت.

خب، ظاهرا آدما باید از خودشون بنویسن. مثه یه تراپیه به نظرم. که چقدر این روزها به یه تراپیست خوب نیاز دارم. هممون نیاز داریم. چقدر این فرهنگ تراپی کردن یا همون روانکاوی فرهنگ فراموش شده ای هست تو مملکت ما. و البته خب هزینه ی بالایی هم داره. اما آدما رو می تونه در برهه های مختلفی از زندگی آروم کنه. آدمایی که شاید بنیان اندیشگی درستی دارن و می خوان سامانه های مورد نظر خودشون رو در زندگی کشف کنن در حالیکه فکر می کنم  وقتی این بنیان ها نیست از دست هیچ کسی کاری ساخته نباشه. به هر حال، اول از ظاهر شروع کنیم بره شروع بازی که یه جوری ویویه اوله بره کسایی که آدمو ندیدن. به قول "بامداد"،شهروندی هستم با اندام و هوشی متوسط. قد متوسطی دارم و لاغر هستم و در کل شاید کوچولو به نظر برسم.شایدم نه زیاد. استرچ و گاهی اوقات فانکی لباس می پوشم. اصلا به اونچه در ایران "مد روز" خونده می شه توجه نمی کنم. دقیقا هر چی که مد نیست بره من مده معمولا. لباس گشاد و گنده اصلا دوست ندارم. معمولا لباسای کوچولو و فیت مورد نظرمه. گاهی رنگ هایی با تنالیته ی سرد و گاهی گرم. ست شدن اینها برام  مهمه. اصلا اهل مارک و قیمت لباس نیستم. اکثرا جین می پوشم. بعضی وقتا پاره،بعضی وقتا نه. اصلا از کاپشن خوشم نمی یاد.ژاکت کوچولو  با یه یقه اسکی گرم زیرش و شال و کلاه،بره زمستون و یه تی شرت رو بره تابستون ترجیح می دم.معمولا از پوشاک گرون استفاده نمی کنم و گردش در پاساژهای بزرگ و مراکز خرید جذابیتی برام نداره. با اون تیپ آدما و مناسبات میونه ای ندارم،هر چند خرید کردن رو دوست دارم. بیشتر چیزای شاید یه مقدار خاص تر. بدلیجاتو دوست دارم. باز باید گشت و چیزای مناسب و کمتر متداول پیدا کرد. در عین حال یک زمینه ای از بی نظمی هم شاید تو استایل لباس پوشیدنم باشه. کفشام هم خیلی اسپورت هست و همیشه یه قالب توش هست که بهش عادت دارم. تقریبا تنها زندگی می کنم تو یه خونه ی کوچولوی خلوت. دنی هم اسم سگ کوچولویی هست که اینجاس. اتاقم معمولا زیاد نور نداره، نور بسیار کم آباژور هست. کلا جای تاریک رو همیشه ترجیح می دم و معتقدم توی خونه بهتر هست آدما با سایه روشن دیده بشن. یه طرف تختمه. یه طرف میزی که روش اسپری و ویتامین و برس و از این حرفهاست و نقاشی ونگوگ به نام "دشت همراه با کلاغ ها". تصویر بزرگ چه گوارا روی دیواره،یه طرف فروغ و شاملو و طرف دیگه ی دیوار تصویر دکتر امیر حسین آریان پور و دائی پدرم،دکتر داوود نوروزی که بسیار دوستش دارم ، نه به دلائل شخصی ،به دلائلی که.... و تصویر دیروز و امروز ناهید... مهمون زیاد ندارم و اگه مهمون بخواد کفششو در بیاره زیاد خوشم نمی آد،خودمم همین طور. به نظرم کلا در اوردن کفش که متاسفانه اینجا خیلی متداوله ،یه جور عقب ماندگی فرهنگی توش نهفتس حالا اگه گلی باشه یا چیزی می شه تمیزش کرد یا در اوردش. اصلا رفیق باز یا دوست باز  اند سام تینگ لایک دت نیستم. هر غذایی رو دوست ندارم و به نوعی شاید در این عرصه به شدت با عادات مثلا بورژوایی همراهم. لوبیا پلو ، قرمه سبزی خوب،کرفس خوب، خورش قیمه،اسپاگتی، لازانیا و بیف استروگانف و پیتزا دوست دارم. چلو کباب گاهی. تازگی ها بیشتر برگ. می دونم که در این زمینه سلیقم بد نیست. رقص رو دوست دارم. موزیک گوش می دم. هر چی. تازه گیا سرود ها و آثار کارگاه هنر ایران مثل "پرواز"،"طلوع" ، سرودهای کنفدراسیون، نوار "گالیا" و... رو بیشتر از قبل گوش می دم. همه نوارهایی هست که پدر نگه داشته. تر و تازه و اوریجینال. هنوز در میتینگ میدان آزادی،خدا گریه می کند و آسمان به ریش بلند او می خندد... گوگوش رو بسیار دوست دارم و با مجموعه ی این آدم خیلی ارتباط می گیرم. بعضی کارای داریوش اقبالی رو که عمدتا ترانه های ایرج جنتی عطایی هست دوست دارم و از موسیقی شاید کلاسیک ایرانی، دلکش و مرضیه رو بسیار دوست دارم.سرود"شهید" از مجموعه ی "چاووش" که سیاوش کسرایی سروده،محمدرضا لطفی زده و شهرام ناظری در "بهار آزادی" خونده رو بسیار دوست دارم."شب است و چهره ی میهن سیاهه" شعر اصلان اصلانیان و آواز شجریان رو هم خیلی دوست دارم. کلا چاووش ها رو... ارتباط حسی بسیار قوی با این کارا که زائیده ی یک دوران هستن برقرار می کنم.از موزیک فرنگی هم به طیف متنوعی از موزیک گوش می دم. خولیو رو دوست دارم.بوچلی و... بیشترین ارتباط حسی و معنایی رو با شاملو می گیرم. خیام و حافظ و مولانا رو دوست دارم. دفتر شعر هوشنگ ابتهاج،سایه ی بزرگ و تاریخای هر شعری که زیر اون درج شده،روزنگار تاریخ معاصر میهن هست برام.سیاوش کسرایی رو دوست دارم و "آرش کمانگیر" او همیشه با من هست. بسیار زیاد به شعرهای احسان طبری با همراهی ساز محمدرضا لطفی گوش می دم و می تونم بگم به دلائلی که شخصا به نوعی از نزدیک شاهدش بودم مقیاس وجود او رو در عرصه وسیع تر حضورش می بینم و گاهی به شدت متاثر می شم. خیلی وقت ها. ورزش دارم می کنم. هم از نظر سلامتی و هم تناسب اندام. می رم جیم یا همون باشگاه بدنسازی یکی دو هفتس. از اون کارایی هست که باید پیگیرانه دنبالش باشی.  احساس نیاز شدیدی به بهبود زبان انگلیسی می کنم. معتقدم روزنامه نگاری که زبان بلد نیست، نصف عمرش بر فناست که ماله من هست. دارم در این زمینه تلاش می کنم. پشتکارم خیلی خوب نیست در کارا . یه مقدار تنبلم. باید بر اینا یه طوری فائق اومد. با اینترنت و فضای مجازی زیاد سر و کار دارم... سیگار نمی کشم،البته بدم نمی یاد ولی چه نیازیه...شاید بیشتر گاهی اوقات از حس و حالش خوشم می یاد.فعلا که تصمیم ندارم بکشم. از هر نوع مواد مخدر و روان گردان بیزار هستم....  به نظرم، انسان، در حقیر ترین جایگاه خودش به چنین ابزاری برای رها شدن از فشار پیرامون روی می آره... کاملا بی اصولی و زوال وجود انسانی انسان رو می تونه به همراه بیاره...  از نظر اندیشگی، به طیف چپ تعلق دارم. همیشه سعی کردم که در پدیده ها واکاوی کنم. زیاد کتاب نخوندم اما سطحی بودن آزارم می ده. اون هم سطحی بودنی که با نوعی از لمپنیسم رایج در جامعه ی ما بر مبنای هر کی هر کاری می تونه بکنه و بی اصولی و تهی بودن فکری و... گره خورده. آدمایی که بی آرمان هستند برام جذابیتی ندارن و اونکه هر روز شعار می ده رو به این تیپای یه طوری شاید لاابالی ترجیح می دم. باید آستانه ی تحمل پذیری رو در خودم بیشتر کنم و با مردم واقعی،توده های مردم بیشتر برم و بیام. اما در کل نگاه سامانمندی به جهان،اطراف و از همه مهم تر تاریخ معاصر میهنم دارم و بزنگاههای مختلف اون رو تا حد بضاعتم می تونم حداقل بره خودم تحلیل کنم. در دانشگاه دارم "سینما" می خونم با گرایش "فیلم نامه نویسی". "سینما" در حال حاظر زیاد جذابیتی برام نداره و فیلم هم زیاد نمی بینم.البته باید دید ، لذت برد و یاد گرفت.بهرام بیضایی رو نه فقط به عنوان یک سینماگر یا نویسنده و کارگردان بزرگ تئاتر یا پژوهشگر اسطوره ها و... به دلیل حضور قاطع روشنفکرانه ی متواضع او بسیار دوست دارم و با آثارش ارتباط برقرار می کنم. نثر عجیب غریبی داره این آدم.محیط دانشگاه،مرده تر و بی ربط تر از اون چیزی هست که بخوام توصیفش کنم اینجا. به هر حال باید آدما رو دوست داشت و این از موضع تفرعن نیست. آدمایی که دوستشون دارم هم در این برهوت دانشگاه هستن. در اونجا چهره خیلی راحتی دارم و گمون می کنم بیش از این نوع دیگری از برخورد در اون محیط جذابیتی نداره برام.هر چند این برخورد آدمای کم ظرفیت رو خیلی زود به واکنش ممکنه وادار کنه... اصولا به هر پدیده ی از نظر خودم خوشگلی علاقه دارم.... معتقدم ،هنری که از سیاست ،از اجتماع و از بهبود حال و روز خلق نگه به درد لای جرز دیوار می خوره بیشتر.. با همین دیکتاتور شیپی... به هر حال ما در زمانه ای هستیم که به نظرم هر حرکتی باید در راستای حرکت به سوی تغییر شرایط نابرابر موجود پیش بره. اینها اصلا شعار نیست.... حرف زدن از یک سری مفاهیمه که لابد خود آدما باید بهش برسن،وگرنه در حد همین حرفا باقی می مونه. من،اصولا با انفعال و عضویت در حزب باد رابطه ای ندارم. فاجعه باره این بادیسم مبتلا به موجود و نسل ما که... به هر حال، بدم نمی یاد که در حریم خصوصی خودم آدمایی رو داشته باشم. شاید ایراد من بوده که خیلی آدما رو بر نتابیدم. شایدم باید به این شکل می بوده تا حالا. نسبت به کانون خانواده و ازدواج و از این حرفها اصلا موضع مثبتی ندارم.سکس یه نیازه که به نظرم اگه بعد عاطفی اون نباشه شدنی نیست.کسانی که سکس می خرن و.. برام ثقیله عملشون. در کل، سعی می کنم که نگاه بسیار گسترده ای به مقوله ی سکس،جنسیت و رابطه جنسی داشته باشم. حرفه ی خودم رو بسیار دوست دارم و شاید بشه گفت کم و بیش یه رسالتی هم بره اون قائل هستم. همیشه خیلی شفاف با امضا و عکس خودم نوشتم .شجاع نیستم. علاقه ای هم به قهرمان شدن ندارم اما معتقدم که سکوت در شرایط فعلی ترجمان فاجعه است. تا حد ممکن در عرصه کار حرفه ای مصلحت بین نبودم. رحمان هاتفی(حیدر مهرگان) رو ،روزنامه نگار روزنامه نگاران ایران می دونم.به چیزایی معتقدم ،حالا آرمان یا هر اسم دیگری. سعی می کنم در عرصه ی اندیشه ی سیاسی دگم نباشم. بیشتر به جریانات نگاه می کنم و برآیند حضور آونها در تاریخ یکصد ساله اخیر تا افراد و...معتقدم در شرایط حال حاظر میهن ما،باید از هر تربیونی برای اطلاع رسانی و دفع امواجی که همگی بر "نا آگاه" نگاه داشتن مردم دلالت می کنن استفاده کرد. اصول حرفه ای کار و ماهیت و اعتبار جایی که در آنجا می نویسم برام بسیار مهمه.معتقد نیستم به اینکه هر جایی بنویسم.شاید یک بخش اون هم بره این بوده که اصولا فعلا به اون شکل "غم نان" ندارم. اصلا آدم پولداری نیستم و بیش از هر چیز بار زندگی الان روی دوش پدرم که مهندس درجه یکی در صنعت هست و از نسل آرمانگرایی که اروپا بوده و بعد در میدان رزم هست. فعلا داره اینطوری می گذره. مادرم، پیش از مادر بودن، دوست و رفیق هست برام. اون هم از نسل پیشتازانی بوده که هر کدوم امروز یه سرنوشتی داشتن. عمری در کار و همچنان ایستاده در میدان رزم... انسان و زنی که لحظه ای سر خم نکرده در طول همه ی این فراز و نشیب هایی که طی کرده... خلاصه انسانی که دنیایی است. هر کدوم یک سو هستیم. پدر،مادر و من... از به کار بردن زبان شبه لمپنی رایج بسیار بدم می یاد. حتی واژه ای متداول "حال کردم" و... به نظرم نوعی تعلق انسان رو به فضا و ادبیات لجنی نشون می ده که مدتهاست بر میهن ما جاریه و اگه الان از تک و توک واژگان انگلیسی استفاده کردم دقیقا حس همون لحظم بود و معمولا چنین عادتی ندارم هر چند استفاده ی هدفمند از این واژگان رو هم ایرادی درش نمی بینم. در کل، بعضیا می گن نباید زیاد سخت گرفت. کاملا درست می گن. اما گاهی اوقات این جزئیات هستند که بر آورده شدنشون، انسان رو راضی نگه می داره... کلا یه جوری آدم تنهایی هستم اما فعلا اونطوری احساس تنهایی نمی کنم. می دونم که انسان اصولا تنهاست و همیشه در جستجو... فکر می کنم احساس تنهایی از خود تنهایی رنج آور تره.. باید برای زندگی معنا پیدا کرد و راهی جز این نیست... سعی می کنم که آرمانگرا باشم.... باشد که تقوای ما خاموشی نباشد....

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Dec 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

          

 

"اصحاب رسانه بايد بدانند که اين قطعنامه توطئه است، نبايد تبليغات رواني دشمن تاثيرگذار شود." حميدرضا حاجي بابايي، عضو هيات رئيسه و کميسيون سياست خارجي و امنيت ملي مجلس اسلامي در حالي که به کليه مطبوعات و رسانه هاي داخلي ابلاغ شده که به جاي ترکيب "قطعنامه تحريم ايران" از جمله "قطعنامه ضد ايراني شوراي امنيت" استفاده کنند، با ذکر جمله فوق در گفتگو با "روز" تاکيد کرد که اين قطعنامه از نظر تهران بي اعتبار است. او افزود: غني سازي اورانيوم با شدت بيشتري ادامه مي يابد و در"دهه فجر"، جمهوري اسلامي "جشن هسته اي" خواهد گرفت.

 

      

 

آقاي حاجي بابايي، موضع هيات رئيسه و کميسيون امنيت ملي مجلس در مورد قطعنامه تحريم ايران در شوراي امنيت سازمان ملل متحد چيست؟
اين قطعنامه، از نظر ما قطعنامه اي غير کارشناسي و غير حقوقي است.

با چه استدلالي؟
به دليل اينکه با هيچ يک از مباني حقوقي بين المللي سازگاري ندارد. امريکا به دنبال شکست هاي پي در پي خود در افغانستان، عراق، جنوب لبنان و فلسطين و همچنين شکست اين دولت در انتخابات کنگره و سنا بدنبال شکستن انزوايي بود که براي اين کشور و اسرائيل بوجود آمده بود. به همين دليل در طول چند ماه گذشته سعي کرد پرونده هسته اي ما را از آژانس به شوراي امنيت ببرد و شوراي امنيت قطعنامه هايي عليه ماصادر کند. امريکا با تهديد و تطميع، علي رغم مخالفت کشورهاي ديگر، شوراي امنيت را مانند ابزاري در دست گرفت و اين قطعنامه صادر شد.

به اين ترتيب قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل براي جمهوري اسلامي از نظر حقوقي الزام آور نيست؟
خير، اين قطعنامه براي ما هيچ الزام قانوني و حقوقي ندارد و جمهوري اسلامي ايران با همه قدرت کار خود را ادامه مي دهد. 3000 هزار سانتريفيوژ جديد را به کار مي اندازيم و غني سازي اورانيوم را با شدت ادامه مي دهيم.

رئيس جمهور، از جشن هسته اي در دهه فجر، سالگرد انقلاب ايران گفته است...
بله، در دهه فجر جشن بزرگ اين پيروزي را مي گيريم.

آنچه که در قطعنامه تحريم ايران آمده ـ با وجود تغيير ماهيت بسياري از بندها بر خلاف خواسته واشينگتن ـ تا چه حد مي تواند در تعامل جمهوري اسلامي با جامعه جهاني موثر واقع شود؟
تهديدات و تحريم هاي امريکا نمي تواند در صحنه بين المللي موثر و کارآمد باشد.

چطور نمي تواند؟
اولا به دليل اينکه يک قطعنامه سياسي است. شخصيت هاي حقيقي و حقوقي و صاحبان قدرت در دنيا با توجه به منافع ملي خود، به قطعنامه به صورت الزام آور نگاه نمي کنند و بي توجه از کنار آن مي گذرند.

قطعنامه را خنثي مي کنيم

اما هم اکنون اجماع نسبي جهاني در اين مورد وجود دارد.
جمهوري اسلامي ايران در منطقه، موقعيتي استراتژيک دارد. نفوذي که ما در کشورهاي مختلف داريم يکي از عوامل موثر در بي تاثيري اين قطعنامه است. از طرف ديگر اقتصاد، امري جهاني است و ما وقتي به اين طرف حرکت مي کنيم، مهم ترين مساله براي کشورها، منافع اقتصادي و ملي آنهاست. به هر حال جمهوري اسلامي ايران تعامل خوبي با کشورهاي دنيا دارد و نقشي کليدي در منابع انرژي جهان و مخصوصا در منطقه استراتژيک خليج فارس دارد.

توقيف دارايي هاي موسسات ايراني که به نوعي در ارتباط با فعاليت هاي اتمي ايران تشخيص داده شوند، يکي از برجسته ترين بندهاي اين قطعنامه است. نظر کميسيون امنيت ملي مجلس در مورد اهميت اين بند در ايجاد مانع براي دستيابي تهران به فن آوري هسته اي چيست؟
دانش ما، دانش فني و بومي است. جمهوري اسلامي ايران، قدرت ايستادن روي پاي خود را دارد. همانطور که اشاره شد، اين قطعنامه سياسي است و از نظر حقوقي و منافع ملي کشورها قابل تبعيت نيست.

از زمان انتشار خبر تصويب قطعنامه تحريم ايران در شوراي امنيت سازمان ملل متحد، واکنش مقامات جمهوري اسلامي بيشتر مبتني بر "بي اهميت" جلوه دادن اين قطعنامه و مسير پيش روي کشور است. موضع کميسون امنيت ملي چگونه است؟
هر اقدامي که در دنيا شکل مي گيرد براي ما اهميت خاص خود را دارد.

اما اظهار نظر مقامات و همچنين بيانيه وزارت خارجه جمهوري اسلامي سعي در "بي اهميت" جلوه دادن قطعنامه شوراي امنيت داشت.
ببينيد، اهميت نه از اين نظر که ما را تحت تاثير قرار دهد.

پس چي؟
اهميت از اين نظر که ما همه نيروي خود را براي خنثي کردن اين اقدام به کار خواهيم گرفت. يک نمونه آن تصويب طرح دو فوريتي مجلس است که در صورت نهايي شدن دولت مجاز به تجديد نظر در مورد عضويت ايران در NPT است.

در بيانيه وزارت خارجه جمهوري اسلامي گفته شده "تصميمات بي اعتبار شوراي امنيت"، چنين رويکردي از سوي تهران نسبت به اعضاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد از نظر منافع ملي در حال حاضر مي تواند توجيه شود؟
اعضاي اين شورا هر کاري از دستشان بر بيايد بر عليه ما انجام مي دهند و هيچ وقت در اين زمينه کم نگذاشته اند. به هر حال، آنها اقدامي را که لازم بدانند انجام مي دهند.

سپاسگزارم

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Dec 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

      

 

تصميم جايگزيني يورو به جاي دلار از سوي جمهوري اسلامي در حالي مطرح مي شود که پيش از اين نيز وزير دارايي و رئيس بانک مرکزي، سياست ايران مبني بر نگهداري بخش بيشتري از دارايي هاي خارجي به ارزهايي به غير از دلار را اعلام کرده بود.

اينک غلامحسين الهام، سخنگوي دولت در آخرين کنفرانس خبري خود اعلام کرده است که بر اساس لايحه بودجه سال ۸۶، ايران کليه درآمدهاي نفتي و درآمدهاي خارجي خود را بر اساس يورو ـ ريال محاسبه مي کند. دکتر بهروز هادي زنوز، کارشناس مسائل اقتصادي و استاد دانشگاه در تهران در گفتگو با "روز" با اشاره به اينکه اين تصميم جمهوري اسلامي سياسي است، تاکيد مي کند: در شرايط فعلي، اين کار هيچگونه تاثيري بر تضعيف دلار يا تقويت يورو نخواهد داشت.

اساسا دليل عمده اختلاف قيمت دو ارز يورو و دلار و کم بهاتر بودن دلار در اين مقايسه چيست؟
واقعيت اين است که ايالات متحده کسري تراز بازرگاني خيلي بالايي دارد. اين کسري تراز بازرگاني با سياست مالي انبساطي در ايالات متحده همراه است که باعث مي شود ارزش دلار در برابر دلار پايين بيايد. اروپايي ها از زماني که يورو، پول واحد خود را به اجرا گذاشته اند توانسته اند بر تورم فائق بيايند، لذا در مجموع اتحاديه اروپا به اندازه امريکا دچار کسري بودجه نيست و طبيعي است که در چنين شرايطي، يورو در برابر دلار تقويت شود.

در شرايط فعلي اقتصاد کشور، تصميم جمهوري اسلامي در جايگزيني يورو به جاي دلار مي تواند بر قدرت گرفتن يورو، يا تضعيف دلار تاثيرگذار باشد؟
ذخاير ارزي ايران حول و حوش پنجاه ميليارد دلار است و اين جايگزيني هيچ تاثيري بر تضعيف دلار يا تقويت يورو نخواهد داشت. چون ذخاير بين المللي که به دلار و يورو در روز معامله مي شود بيش از پانصد ميليارد دلار است.اين رقم، در اقتصاد جهاني رقم مهمي تلقي نمي شود.

پس چنين تصميمي از سوي تهران بار سياسي دارد؟
بله، واقعيت اين است که بانک مرکزي مسئول نگهداري ذخاير ارزي کشور است. مديريت ذخاير ارزي همواره بايد ترکيبي از دارايي هاي خارجي را نگهداري کند به نحوي که ما زياد شاهد نوسانات نرخ ارز نباشيم. به همين دليل جدا از هر ملاحظه سياسي، بانک مرکزي در مديريت ذخاير خارجي ارز بايد ريسک را توزيع کند و با توجه به پيش بيني هايي که در مورد نرخ ارزهاي مختلف انجام مي دهد، سبدي از دارايي هاي خارجي را نگاه دارد. اما در شرايط فعلي که امريکا با سياستي خصمانه تلاش مي کند از نقل و انتقالات دلاري ايران ممانعت و بانک هاي خارجي را موظف کند از گشايش اعتبار اسنادي براي ايران اجتناب کنند، ما ناگزيريم بر حسب احتياط بخش بيشتري از دارايي هاي خارجي خود را به يورو نگه داري کنيم.

در سال اخير، يورو در برابر دلار تقويت شد.در اين نقل و انتقال زياني متوجه اقتصاد کشور نمي شود؟
چرا، از بد حادثه در سال اخير يورو در برابر دلار خيلي تقويت شده؛ و طبيعي است که در اين تبديل و نقل و انتقال، زيانهايي متوجه ما شود.

درصد اين زيان در برابر اجتناب از ريسک هايي که به آن اشاره کرديد چقدر است؟
اين درصد، درصد ناچيزي است.


گراني کالاهاي وارداتي


با توجه به اينکه معاملات نفت در سطح جهاني به دلار انجام مي شود، آيا پيرو اين تصميم جمهوري اسلامي قادر است موجودي دلار کشور را صفر کند؟
نه چنين امکاني وجود ندارد و ضرورتي هم نيست. بنابراين بايد به تدريج و بر حسب نياز مقداري دلار در اختيار داشته باشيم. اما همانطور که اشاره شد هم اکنون تمايلي وجود دارد که مقدار بيشتري از دارايي هاي ايران به يورو نگه داري شود.

جايگزيني يورو به جاي دلار، تا چه حد بر اقتصاد روزمره مردم و نرخ اقلام مصرفي مي تواند تاثيرگذار باشد؟
ببينيد طبيعي است وقتي ما ارزي را به قيمت گران خريداري کنيم، واردات ما گرانتر تمام شود. اما اين مساله به نوسانات بعد از زمان خريد ارز بستگي دارد و به سادگي قابل پيش بيني نيست.

به گران تر شدن واردات کشور اشاره کرديد، هم اکنون بانک هاي اروپايي نيز از گشايش اعتبار اسنادي براي جمهوري اسلامي خودداري مي کنند. اين مساله با تصميم جديد تهران مي تواند گسترش پيدا کند؟
بله، هم اکنون بانک هاي اروپايي از گشايش اعتبار اسنادي براي ايران جلوگيري مي کنند. در آينده هم ممکن است بيمه فاينانس ما و اعتبارات ما افزايش پيدا کند و ما مجبور شويم دو سه برابر نرخ هاي رايج بين المللي براي گشايش اعتبار اسنادي، بيمه اعتبارات خارجي و... بپردازيم. اين مسائل ممکن است حدود هفت هشت درصد واردات ايران را گران کند.

 

+ نوشته شده در  Sun 24 Dec 2006ساعت   توسط سهیل آصفی  |