
بخشی از خاطرات پراکنده اسماعیل نوریعلا
فصل سوم ـ بچهء زير بازارچه
منبع: اثر
در اين آخرين روزهای 64 سالگی می بينم که باقی ماندهء عمرم دارد مثل برق می گذرد. عادت کرده ام که روزهای رفتهء تقويم را با قلمی سرخ رنگ خط بزنم. اول ماه که می شود همهء ديوارهای خانه های تقويم پاک و خالی اند. اما روز اول را خط نزده می بينم که به روز آخر رسيده ام. اگرچه «دانشمندان عالم امکان» اعتقاد دارند که ساعت طبيعت همان تيک و تاک و سرعتی را دارد که شست سال پيش داشته، اما من به تجربه دريافته ام که در آن شست سال پيش بايد قرنی می گذشت تا سالی به پايان می رسيد، برف ها آب می شدند، شاخه ها جوانه می زدند و عيد، با شيرينی و لباس نو و پول تازه چاپ شده از راه می آمد و در باغچه ولو می شد. اما حالا بهار شتابزده می آيد، بی رحمانه يک سال ديگر را از شناسنامهء ما می کند، و شتابزده می رود.
نيز هنوز نفهميده ام که چرا وقتی به سوی آخر عمر می تازی چنين شتابان می روی، در حاليکه منطقاً وقتی عمر به شماره می افتد مصلحت آن است که هر لحظه را تا می توانی کش بدهی. اما، نه، نمی شود. يا دست مای آدميزاده نيست. از رفقای هم سن و سالم هم که می پرسم می گويند آنها نيز همين شتابزدگی را کشف کرده اند...

بیست و ششم دی ماه یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت خورشیدی ، آخرین پادشاه ایران به همراه ملکه و با جعبه ای از خاک ایران با چشمانی اشکبار در حالی بر پاویون سلطنتی فرودگاه مهرآباد بسوی مقصدی نامعلوم گام می زدند که فرزندان خلقی دل در گروی فردایی داشتند به سرخی خون منتشر در کمیته مشترک ،قصر،اوین و جنگل های سرسبز شمال....
باد سرد زمستانی خبر از جوشش سنگفرش هایی می داد که می خواستند نام "انقلاب" را هجی کنند....
خیلی زود و با شادی وصف ناپذیری "شاه رفت" با فونت بزرگ بر پیشانی کیهانی نشست که ذیل سطر آن با حروف درشت و پس از روتیتر "در صورت عدم توطئه" آن کلام مشهور نقش بست : " مارکسیست ها در ابراز عقیده آزادند..."


نیست تردید زمستان گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید...
نیست تردید زمستان گذرد... زمستان است و برف است و سرد است. که می گذرد.
روزهای پر شمار ه ای است که آن هم می گذرد از بازداشت پر دامنه طیفی از دانشجویان چپگرای ایرانی در شانزدهمین روز ماه آذر که در تاریخ پر تلاطم نیم قرن اخیر روز مبارزه با استبداد و امپریالیسم ،"روز دانشجو" نام گرفته است. هر چند بالاخره خبر ملاقات امروز خانواده ها با فرزندانشان دلگرم کننده بود اما همچنان حجمی از بی خبری است که مادران و پدران دلنگران و هم آنان که کسی را در سینه دارند و در سر ، دمی آسوده نمی گذارد و این بدتر است از هر خبری. ۱۰ بهمن را روز حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند نام داده اند و قرار بر این است که دهم بهمن وبلاگ نویس های ایرانی نام وبلاگ های خود را به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهند.

خبر آمد که احمد عاشورپور ، مشهور به "پدر موسیقی فولکلور گیلان" در نود سالگی و پس از گذراندن دوره ای از بیماری متعاقب سکته مغزی که در بیمارستان جم تهران بستری بود ، روز شنبه (۲۲ دی ماه)خاموش شد.عاشورپور متولد بهمنماه 1296 در غازيان بندر انزلي بود.
به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين هنرمند بهدليل عوارض ناشي از کهولت سن و عفونت ريه در بخش عمومي بيمارستان بستري شده بود كه امروز در اين بيمارستان درگذشت.
اين خواننده، آهنگساز و ترانهسراي گيلاني، تحصيلات دانشگاهي خود را در رشتهي مهندسي کشاورزي به اتمام رساند. سال 1322 در راديو به ابوالحسن صبا معرفي شده و بعد از آن شروع به خواندن کرده، که اين همکاري تا اواسط سال1325 ادامه پيدا کرد. ارکستر وي متشکل از نوازندگاني چون مرتضي محجوبي و حسين تهراني بود. بعد از آن، با تأسيس انجمن ملي موسيقي بهدعوت روحالله خالقي، همکارياش را با اين انجمن ادامه داد.
آخر بار سر مزار به آذین بود که دیدمش. سخت شکسته و در هم فرو رفته اما صلابت صدایش همان که در هشتاد و شش سالگی وقتی در تالار اندیشه کنسرت می داد اشک در چشمان رهبر جوان ارکستر حلقه زد و به استاد اشاره کرد سالن بپاخاسته و دقایقی را پشت سر هم برای او کف زدند. امتداد نگاه عاشورپور حالا پا به پای خسرو روزبه و مرتضی کیوان تا سحرگاه تیرباران افسران سازمان نظامی می رود و تا آن واپسین نگاه نجیب رحمان که دل سنگ را نیز آشوب می کند، آماس .

منبع :روشنگری
اين تصور که جهادی ها در آستانه دستيابی به قدرت هستند مهمل است... ارتش پاکستان نيم ميليون نفر نيرو دارد و يکی از سرسخت ترين ارتش های جهان است که اجازه نخواهد داد کسي، جهادی ها يا ايالات متحده، به تاسيسات هسته ای نزديک شود
روشنگری. نه فقط بی نظير بوتو بلکه تمام يک ملت 160 ميليونی در راه اشغال افغانستان قربانی شده اند. کسی چه ميداند شايد نفر بعدی خود مشرف باشد. پاکستان، سرزمين رازهای هولناکی است. تعدادی از آن ها را در مصاحبه زير با طارق علي، نويسنده و تحليل گر سياسی برجسته مقيم لندن و مانان احمد تاريخ دان مقيم شيکاگو، هردو پاکستانی تبار می يابيد. امی گودمن و خوان گونزالس از شبکه مستقل آمريکايی Democracy Now با ايندو در باره قتل بوتو و اوضاع پاکستان گفتگو کرده اند. مطلب کوتاه و آزاد ترجمه شده است.

دست به قلم نمی رود وقتی که دل نیست.برف سنگین می بارد.
آن تو آن طرف دریچه ها ی کوچک آن بالا که خوابیدی کف سلول به برف فکر می کنی.به حجم سپیدی که می بارد هی.من سردم است.پاره هایی از"آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی را که در سر پر آشوبم بود با خودکاری که پیدا کردم به هر طریق، بر آن دیوار تاریک نوشتم تا خوب بدانند... :"آری آری زندگی زیباست..."

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟

مارکس به انگلس نوشت: «نمی توانستم و نمی توانم دکتر بیاورم زیرا پول دکتر و دارو ندارم. هشت تا ده روز گذشته خانواده ام را با نان و سیب زمینی سیر نگه داشته ام و امروز هنوز شک دارم که حتا بتوانم نان و سیب زمینی را هم برایشان فراهم کنم.» ...
سرگذشت کارل مارکس - فصل شانزدهم
بوریس نیکلایوسکی و اُتو مِنشِن- هِلفِن - مترجم: ع. سالک
منبع : اخبار روز
دستمزدی را که «نیویورک تریبیون» به مارکس بخاطر مقاله هایش می پرداخت، بهیچوجه با ارزیابی آکنده از تعریف و تمجید این نشریه از او، که او را «پر ارج ترین همکارش» می خواند، همخوانی نداشت. مارکس برای مقالهء اولش یک پوند دریافت کرد که بعدها این رقم به دو پوند افزایش یافت. به او تنها در ازای مقالاتی که چاپ می شدند و نه همهء مقالاتی که می فرستاد دستمزد پرداخت می شد.
بزرگ ترین ارفاقی که به مارکس شد در بهار 1857 بود که «تریبیون» پذیرفت به او بطور هفتگی در ازاء هر آنچه که می فرستاد، صرفنظر از این که چاپ شود یا نه، پرداخت کند. قرار شد آنچه که باقی می ماند در صورت چاپ، مشمول پرداخت شود. شمار مقالات برحسب علاقهء آمریکائیان به وقایع اروپا ،چه بخاطر این که این وقایع مستقیماً روی آمریکا اثر می گذاشت و چه مواردی همچون جنگ، قیام یا بحران که برای آنان «هیجان انگیز» بود، بالا و پائین می رفت. مارکس در ژانویهء 1857 به انگلس نوشت:
«حالم به هم می خورد از این که مجبورم همکاری با چنین کاغذ پاره ای را حُسنی هم بشمار آورم. در هم ریختن همه چیز و تهیهء آش شله قلمکاری از آن ها همانطوری که گداها در نوانخانه می کنند، این است مجموعهءکار سیاسی که انسان در چنین مجامعی ناچار به انجامش است. گرچه خیلی خرم، می دانم که
در سال های گذشته، نمی گویم این اواخر، به این حقه بازان خیلی بیشتر از پولی که می دهند مطلب داده ام.» (24)

دل من زندون داره ، تو می دونی... [یعنی می دونی؟!]


میرزا آقا عسگری(مانی)
در شكنجهگاه
سرود پایداری زندانیان
پس آنگاه،
ديگر بار،
زندانبان مرا فراخواند.
آنگونه كه:
شب فرامیخواند خورشيد را
مرگ آواز میدهد زندگى را.
برآمدم!
از پيلهی دريدهی تنهائی.
او دشنامی بر لب داشت
من سرودى.

برای پدرم بهرام بيضايی به مناسبت شصت و نهمين سال تولدش، نيلوفر بيضايی
منبع:گویانیوز
« ... و من تنها من – سندباد- بيدارم. چشم انتظار. انتظار يک قطره آفتاب، يک جرعه باد، در تاريکی، در ظلمات، تنها منم. شاهد دست بسته ی خاموشی و جنبشی که نيست. و سکوتی که هست. گاهی، فقط گاهی ، از دورترين راه فريادی می شنوم. حس می کنم که به اين فرياد بادبان می لرزد. اما تنها منم که می لرزم...»
(بهرام بيضايی، هشتمين سفر سندباد، ۱۳۴۳)
اين چند خط را برای تو، پدر عزيزم، بهرام بيضايی و به پاس تلاشهای خستگی ناپذيرت در عرصه ی فرهنگ و هنر کشورم ايران می نويسم . می دانم که بسيار خسته ای و بسيار رنجديده و می دانم که زخمهای بسيار بر روح و روان داری از سوی آنها که گمان می کنند آمده اند تا برای ابد بمانند، اما نمی دانند که ضديت با جريان رونده و شونده ی فرهنگ ايران امری است گذرا و آنچه می ماند، فکر است و انديشه و نيروی خلاقه ی انسانی که خود خالق است. نيز بسياری در لباس دوست و دوستدار که پنهانی و از سر تنگ نظری زخم می زنند، گاه از سر بخل و گاه از سر خودشيرينی برای اين و يا آن دستگاه قدرت. حاصل اين زخمها در يکی کين ديرينه می شود و عامل ايستايی و در چون تويی سر چشمه ی خلاقيت و سازندگی. هر چه آنها کردند تو نکردی و آنچه کردی جستجوی ريشه ها و چرايی ها بود و مرکز آثارت انسان با تمام پيچيدگيهايش و اينها همه من را نه بعنوان فرزندت، بلکه بعنوان يکی از فرزندان ايران مادر، وامدار اين سخت سری و سرکشی تو می کند که فرزند زمانه ی خويش هستی و متعلق به تمام ايران .
امروز پنجم ديماه ۱۳۸۶ و شصت و نهمين سال تولد تست. امروز که تولدت را در غربت هميشگی مان جشن می گيريم، يار و همراه ديرين تو و يکی از نمايشنامه نويسان برجسته ی ميهنمان اکبر رادی در گذشت. شايد رادی اين روز را برای مرگ برگزيد تا آخرين پيامش را به تو برساند : بمان برای فرهنگ و هنر ايرنزمين و باری را که با هم بر دوش گرفته ايم بتنهايی به سرمنزل مقصود برسان. يادش گرامی باد و عمرت دراز.

"آن ماهتاب سرزده از برج کهنه،کو؟
کو،آن پرنده،کو؟..."
سیاوش کسرایی،"مهره سرخ"
طیفی از دانشجویان چپگرای ایرانی همچنان در زندان و بی خبری و دل نگرانی که تعیلق می شود. از سعید حبیبی هنوز خبر دقیقی نیست و شایعات در بی خبری هستند که هجوم می آورند و احاطه می کنند افکار عمومی را و دانشجویان "آزادیخواه و برابری طلب" سراسر کشور روز ۲۸ دسامبر را "روز جهانی اعتراض به دستگیری دانشجویان" نامیده اند.سه دانشجوی پلی تکنیکی همچنان در بند.

تا شب سال نو میلادی روزهایی مانده است و امشب شب کریسمس. زمستانی سرد آغاز شده است و هوای تهران در زمهریر روزهای شلوغی گم می شود که پشت چراغ قرمز دست تنگ کودکان کار را می بینی و آن طرف تر آنها که با اتوموبیل های چند صد میلیون تومانی در سرسام شهر وقیح قیقاژ می کنند. و آنها که در سلول به روزهای فردا چشم دوخته اند.و من سردم است.
خبر آمد که سوز نی سحرآمیز سینا پایمرد کار خود را کرده است و او که در نوجوانی متهم به قتل یک توزیع کننده مواد مخدر شده بود با رضایت اولیای دم و پرداخت مابقی دیه یکصد و پنجاه میلیون تومانی که پدر او از تامین آن ناتوان بود توسط "فرد نیکوکار" از پای چوبه دار نجات یافت. می گویند که نوای نی سینا پای چوبه دار تاثیر بزرگی روی اولیای دم گذاشته و او حالا فرصت زندگی را باز یافته است.سينا پايمرد که حالا ۱۹ ساله است، در سن ۱۶ سالگی به اتهام کشتن يک دلال مواد مخدر دستگير شد و سال گذشته که به سن هجده سالگی رسيده بود به پای چوبه دار برده شده بود.
گزارش رسانه هاحاکیست که این محکوم به عنوان آخرین درخواست به نواختن نی پرداخت و این عمل او باعث انصراف خانواده مقتول از تقاضای اعدام او و پذیرش دیه شده بود.
"time to leave" (زمانی برای رفتن) فیلم زیبای فرانسوی اثر فرانسوا اوزون که روزهای گذشته دیدم. با بازی ملويل پوپاد. رومین، حدیث ناتمامی از تنهایی های مکرر ماست.