تبليغاتX
سهیل آصفی
تقوای ما خاموشی نیست
 

 

              

 

درست بیست و شش سال آزگار از آن رقص سپید عروسی که داس شوم ابلیس ، شاعر خلق را از پای سفره عقد به تاراج برد و چیزی قریب به یک ماه بعد در کنار یارانی دیگر سرب بر سینه شاعر و کارگردان نامدار میهن گل داد گذشت...
 
نام سعید سلطانپور،نام بخشی از تاریخ تکاپو و بی قراری های ماست که هنوز در انتظار... که هنوز بیقراران آن سپیده تا که شاید،تنها شاید مجال دمیدنی بیابد در آسمان دم کرده ی وطن.
 
"بر کشورم چه رفته است"،هنوز صدای بی بدیل سعید در شب های شعر انستیتو گوته،در  سرودهای بند "از کشتارگاه"، جاری لحظه های دشوار میهن است. لحظه های بس دشوارتر پیش رو که با نام سعیدها و رحمان ها و شکری ها و موسی ها وانوش ها و سیمین ها و نیک آئین ها و کیوها، با نام آن هزار هزار بی نام نشان با نام و نشانمان می خواهد تا که راه بجوید... راه رهایی کجاست؟!...
 
با زنده یاد مصطفی اسکویی از سعید سلطانپور و دوران حضورش در آناهیتا بسیار گفتیم.
 
روزهایی پیش نیز با عمو ناصر نازنینمان سر سرود "بعد از آن مرداد گران.." بحثی درگرفت که ناصر که خود کلارینتزن حرفه ای است ارجاع داد به سرودی که ترانه سرایش در زندان سعید بود و کار کردن با سعید بر روی موسیقی چند سرود که بعدها در اجراهایی که خارج از زندان ضبط شد نتواستند این ملودی مشهور کوبایی را خوب در بیاورند و شعر نیز در پاره ای از موارد تغییر کرد.ناصر زرافشان یک سینه سخن دارد از رفیق هم بندش که قول داده است تا که روایت را مکتوب کند...."ای سنگر خون، ایران من ،ای میهنم ای زندان من..."
 
باری، به قول شاعر میهن ، اسماعیل خویی ،در "یک چهره از سعید" که با موسیقی رفیق نازنینم اسفندیار منفردزاده همراه است ، ما نیز کشته می دهیم آری ، ما نیز کشته می دهیم اما برای زیستن... ما نیز کشته می شویم اما برای آزادی پس با شادی، ما نیز سرنوشتی داریم اما پاک یعنی پالوده از دروغ های فراخاکی که خود بدست آزادی آن را می سازیم... ما نیز هم بهشتی داریم آری، اما بر خاک یعنی دنیایی از عناصر زیبایی و درستی و پاکی وقتی که با شادی و رو به آبادی این جهان را می سازیم در راستای دلکش معماری بزرگ .... آری ما با زیستن پیمان بسته ایم در جاری بزرگ و مرگ را که چهره ای از هستن است تنها برای آنچه  این سوی مرگ است می پذیریم با آری بزرگ...
 

سي و يکم خرداد ماه، در سالگرد تيرباران سعيد سلطانپور

 
منبع : راوی حکایت باقی
 
 
 

 

«. . . سعيد خانه‌اي در شهرآرا خريده بود که به‌قول خودش بتواند با همۀ رفقاي بي‌خانمانش در آنجا زندگي کند. شهرآرا سال 59، بياباني بيش نبود با چند خانه که به‌تازگي ساخته شده بودند و خانه‌هايي که در دست ساخت بودند.

آفتاب فروردين‌ماه گرمايش را به‌روي شهر پاشيده بود که به شهرآرا رسيديم. خيابان برخلاف روزهاي قبل پر از ماشين بود. ما ناراحت و پريشان از ديرکرد خود، ماشين‌مان را در چند متري خانه پارک کرديم.

به چهره‌هاي نا آشنا که لبخندشان زياد صميمي نبود برخورديم. اطراف خانه بوي رفاقت نمي‌داد. . . «قزل» به‌ديدارمان شتافت و توضيح داد که: »حدود ظهر دو نفر پاسدار آمده بودند سعيد را دو ساعتي براي سوال و جواب ببرند. . . ولي من راهشان ندادم و در را بستم.» فکر کرديم که حتما چيز مهمي نبود.

مجددا عده ديگري مسلح آمدند و هر ساعت هم بر تعدادشان افزوده مي‌شد. ما فکر مي‌کرديم اين نا آشنايان که چندان تلاشي هم در پنهان کردن اسلحه‌شان ندارند ياران تشکيلاتي سعيد هستند. . . پاسداران در حياط و زيرزمين و حتي خانۀ همسايه اتراق کرده بودند. . . مهرداد (پاکزاد) را ديدم که خودش را به‌ما رساند و مي‌خواست بداند چرا رفقاي تشکيلاتي سعيد مسلح هستند. در حالي‌که مي‌گريستم، گفتم: «اينها پاسدار هستند.»

مرا نه توان توضيح بود و نه مجال آن. مهرداد دوباره به‌ميان جمع رفت. زمزمه‌هاي توام با شوخي جاي خود را به نگاه‌هاي پر از ترديد داد که بين ما رد و بدل مي‌شد. به يکباره مهرداد خودش را به‌ما رساند و گفت: «اينها ليستي در دست دارند که اسم من هم جزو آنها است. گفتم: «او و همه کساني که نامشان جزو ليست است سعي کنند جشن را ترک کنند.» ولي مهرداد گفت که: «دير شده، حالا اگر کسي مهماني راترک کند، شک مي‌کنند. . .»


 

   مجلس عروسی سعید سلطانپور در سال ۱۳۶۰ که او را از آنجا به مسلخ گاه بردند....

 

گروه موسيقي که به‌دعوت خانواده سعيد به‌جشن آمده بودند، مي‌نواختند و عده‌اي هم مي‌رقصيدند. حتي خود سعيد به‌همراه آنان مي‌رقصيد تا شايد رفاقت و شادي را به‌فضاي سنگين جمع بازگرداند. پاسدارها موافقت کرده بودند که تا پايان مراسم مزاحمتي ايجاد نکنند و پس از آن فقط دو ساعت سعيد را براي سوال و جواب مي‌برند و خودشان هم او را برمي‌گردانند. . .

لحظۀ موعود فرا رسيد. آنها از سعيد خواستند به جمع بگويد که آرامش خود را حفظ کنند و او زود برمي‌گردد. آن‌زمان که دژخيمان مي‌خواستند سعيد را سوار ماشين کنند. . . همهمه‌اي در گرفت به همراه شليک تير هوايي. . .

اگر اشتباه نکنم، سعيد دوبار ملاقات داشت و هر بار مادر را به اين اميد روانه خانه کرده بود که به‌زودي آزاد خواهد شد.

فصل بهار را طاقت آن نبود که شاهد خاموشي فريادي باشد که از گلوگاه شاعري آزاده و مبارز برمي‌خاست. با شتاب بار اين غم را که به سنگيني کوه‌ها بود به تابستان سپرد. در سپيده دمان تيرماه گلوله‌هاي جهل و ناداني، فرياد شادي برآوردند و قلب شاعري را نشانه رفتند که به عشق و آزادي محرومان مي‌طپيد.

و اما خورشيد را که در روز خاکسپاري ياراي ماندن نبود، جاي خود را به ماه سپرد تا ديدگان پرحسرت ما را بدرقه شاعري کند که غزل‌خوان چکاوک‌ها بود.

مراسم يادبود سعيد در همان خانه‌اي که پناهگاه همه ياران او بود برگزار گرديد. . .

گذشت سال‌ها، نه خاطره دردناک آن‌روز را از ياد مي‌برد و نه نام پر افتخار سعيد را.
آنچه جاودانه است، حقيقتي است که سرانجام همانند خورشيد از پس ابرها نمايان مي‌گردد. . .»

[روايتي ديگر از دستگيري شاعر مبارز، به نقل از سرور علي‌محمدي (همسر سلطانپور)، برگرفته از ماهنامۀ آرش چاپ فرانسه، شماره 84.]

* * *

مي‌خواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ،
مي‌کاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ.

نام «اسفنديار منفردزاده» در ياد و خاطرات همۀ ما بدون شک با موسيقي متن فيلم‌هايي چون: قيصر، رضا موتوري، داش‌آکل، بلوچ، خاک و گوزن‌ها پيوند خورده. براي خيلي‌ها با ترانه‌هايي چون: جمعه، و شبانه‌هايي که با صداي فرهاد اجرا شد؛ و عده‌اي هم او را با آهنگي که زير صداي احمد شاملو در دکلمۀ اشعار خود شنيده‌اند به‌ياد دارند.

روزي بايد سر فرصت از «منفردزاده» و آثارش، آنچنان که سزاوار و شايستۀ اوست بنويسم. از کارهاي سينمايي‌اش، از آهنگ ترانه‌ها و سرودهايي که ساخته، و از تاثيري که او با همدلي‌ها و همراهي‌اش با جريان‌هاي متفاوت و متنوع فرهنگي، اجتماعي، سياسي داشته و دارد.

اينجا و دست به نقد اما، به اثري تازه و منتشر نشده از او گوش کنيم که همانا آهنگي از ساخته‌هاي اوست بر دکلمۀ شعري بلند از دکتر اسماعيل خويي که سالها پيش در يادمان سعيد سلطانپور سرود و با صداي خود خوانده است.

شعر و صداي: اسماعيل خويي
موسيقي متن: اسفنديار منفردزاده

 

 
 
سعيد سلطانپور شاعر انقلاب ؛
 
 
منبع : مجله هفته ؛ با اندکی تلخیص و ملاحظه.
 
 
 
 
         
 

سعيد سلطانپور در سال ۱۳۱۹ در شهر سبزوار ديده بدنيا گشود از خانواده اي زحمتكش, مادرش آموزگار بود و خود او نيز پس از دوره دبيرستان در آموزشگاههاي جنوب تهران به آموزگاري پرداخت, با كار در محلات فقير نشين و در جنوب شهر تهران, با بيداد و ستم طبقاتي آشنا شد و در ۱۳۴۰ در جنبش عتراضي آموزگاران پيشتاز گرديد.

در روز دوازدهم ارديبهشت ( روز آموزگار ) همراه با هزاران آموزگار و فرهنگيان زحمتكش بپا خواست و با ياري انقلابيوني چون صمد بهرنگي, بهروز دهقاني, حسن ضياء ظريفي, بيژن جزني و يارانشان و پيوستن دانشجويان و دانش آموزان  و كارگران و ستمگشان سراسر ايران, جنبش سراسري گرديد. ارتش, آموزگاران را به رگبار بست و دكتر ابوالحسن خانعلي,  آزاديخواه با تير ارتشيان شاه كشته شد و دهها تن ديگر زخمي گرديدند.

با تاسيس هنركده ي آناهيتا به آن پيوست و از سال ۳۹ تا ٤٤ همگام با آموزش, به فعاليت هنري پرداخت.

سعيد در اجراي نمایشنامه ”سه  خواهر” اثر آنتوان چخوف  همكاري كرد و همزمان با شركت سازنده در تاتر , از سالهاي ٤٤ تا ٤٨ دوره ي دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران را به پايان رسانيد, در سال ١٣٤٧ جنگ شعر ”صداي ميرا” را كه در خلال سالهاي ٤٧-٤٠ پروده بود و در بردارنده ۵٨ شعر در دويست صفحه بچاپ رساند.

نخستين شعر سياسي سلطانپور در پانزدهم خرداد سال ١٣٤٢ خود نمايي ميكند, در آن شعر سعيد سرنگوني شاه و شور و خيزش آنروز را ميسرايد, در سالهاي دانشجويي در اوج خفقان و سانسور, نمايشنامه هاي ”مرگ در برابر” از وسلين هنچوف و ”ايستگاه” نوشته ي خويش را به نمايش ميگذارد. همزمان با چاپ  ”صداي ميرا ” در سال ١٣٤٧ كتاب ممنوعه ميگردد.

اينك سعيد به كارآترين و شورانگيزترين ميدان فرهنگي پاي گذارده است, او هنر را را برگزيده است تا راهگشاي آرزوها, آرمانها, بهروزي و برابري انسان ها باشد, او شعر را برگزيده تا وسيله اي باشد در بيان احساسات و علايق و رنج زحمتكشان و كارگران, او از جمله هنرمنداني است كه ”با درك توان و لياقت تاريخي مردم و همچنين تحليل و شناخت حقوق از دست رفته ي ايشان, انديشه ي مبارز خود را به  سلاح اقدام مجهز كرده اند و براي اكتساب حقوق ربوده شده ي كار و تنظيم مردمي آن, به بهاي تحقير و تهديد و زندان و شكنجه و  خون و مرگ ميكوشند”  پس در شب  هاي شعر سال ١٣٤٧, پيشتاز و شجاع پيش از همه شاعران و هنرمندان, چپاول امپرياليسم را به تازيانه ميگيرد

” ايران من

ايران انقلاب هاي فراموش

مغلوب

خاموش

شير گرسنه ي خفته به غوغاي آسيا”

در سال ٤٨ در پي يكسال تلاش شبانه روزي, كاري از ”ايبسن”, بنام ”دشمن مردم” را به نمايش در مي آورد. در شب يازدهم نمايش, ساواك هجوم مي آورد و سالن را تعطيل ميكند, سعيد تاتر را به گستره ي مبارزه عليه دشمنان مردم تبديل كرده بود, در سال ١٣٤٧ از سوي ساواك پرونده ي او به نام ”هنرمندي خطرناك” نشاندار ميشود .

سال ١٣٤٩, تولدي ديگر, جنبش مسلحانه در جنگلهاي سياهكل بر ضد نظام حاكم, سعيد نمايشنامه ”آموزگاران” را بر صحنه ميبرد. آدمكشان ساواك به سالن هجوم ميبرند و كارگردان و نويسنده و بازيگران, همزمان دستگير و به شكنجه گاه برده ميشوند

در اسفند ١٣٤٩, دادگاه نظامي شاه از سوي سعيد به محاكمه كشيده ميشود, حكومت ناچار ميشود او را تا مدتي ”آزاد” كند, همان زمان كتاب ”نوعي از هنر, نوعي از انديشه” را پنهاني چاپ ميكند

در سال ١٣۵١ به جرم چاپ دوباره كتاب ممنوعه ”نوعي از هنر, نوعي از انديشه”  بازداشت ميشود, در كميته كشتار – آنجايي كه امروز ”بند سه هزار” جمهوري اسلامي است و چندي نيز در قزل قلعه, اسير ميماند, پس از چهل و پنچ روز ”آزاد” ميشود و پس از ”آزادي” بيدرنگ  در پي برگذاري جشن هاي ننگين ٢۵٠٠ ساله حكومت شاهان – بر گرده مردم – نمايشنامه  ”چهره هاي سيمون ماشار”   نوشته  ”برتولت برشت” را به صحنه ميبرد

”آوازهاي بند” دومين شعر سعيد, در سال ١٣۵١ پنهاني, ممنوعه و شورشي, دست به دست  ميگردد, سعيد از سال ١٣۵١ تا ١٣۵٣ به زندان كشيد ميشود و سر انجام در سال ١٣۵٣ به جرم انتشار  ”آوازها بند” كه در سلول هاي كميته  و اوين سروده بود و به جرم داشتن افكار ماركسيستي و اشتراكي و به اتهام پيوند با  ”چريك هاي فدايي خلق  ايران” در شكنجه گاههاي اوين, كميته كشتار, در بند پهلوي آويخته ميشود, شكنجه توانفرساست و بي مروت, داستان, داستان اطوي داغ است بر گوشت و پوست و زبان و شلاق سيم است و چنكگ قصابي, اما شاعر, شاعر عاشق همجنان ميغرد و فرياد بر مي آورد

”تا كه در بند يكي بندم هست

با تو اي سوخته پيوندم هست

اگر چه در تب تند شكنجه  ميسوزم

ز خون ريخته خورشيدها مي افروزم

”سحر بند” و ”غزل  بند” را ميسرايد و ”غزل براي دلاوران سهند و ساوالان  برادرانش” را  و  ”غزل  رفيق”

بيست و دوم تير ماه ١٣۵٦ از زندان آزاد ميشود تا به درياي شورش  توده ها تن بسپارد, در سال ١٣۵٦, براي دومين بار, با انتشار بيانيه اي چهل نفره كانون نويسندگان گشايش ميابد, نشست بنيانگذاران دومين دوره, همزمان است با آزادي سعيد از زندان, و او يكراست از زندان به كانون ميايد و ميگويد ”من ديشب از زندان آزاد شده ام و امروز آمده ام تا در دفاع از آزادي بيان, انديشه و اجتماعات, به كانون نويسندگان بپيوندم” و بيانيه ٩٨ نفره كانون  را امضاء  ميكند

شب هاي شعر كانون از مهرماه ١٣۵٦ آغاز شده است, و پانزده هزار نفر را بخود ميخواند, شعر سعيد چون چراغي تابناك در دلهاي روشنفكران جبهه انقلاب, شور و اميد و توان مي آفريند, ”توده اي ها” به تريبون  ”چپ روها”, حمله ميبرند تا سيم  ميكرفون را قيچي كنند, توده ها  ”توده اي ها” را سر جاي خود مينشانند, شعر سعيد شعر شورش است و انقلاب

روز ٢٣ آبان ١٣۵٦, دانشگاه صنعتي تهران, بجاي دو هزار دعوتي كانون, بيش از ده هزار نفر به درون دانشگاه ميايند, پليس و ساواك گرداگرد دانشگاه را به محاصره در آورده است. پيام همبستگي كارگران با محاصره شدگان از سوي نماينده ي كارگران در دانشگاه خوانده ميشود, پيام و سرود و شعر در سرود هاي انترناسيوناليستي, دايه دايه و ….. در هم ميپيچند

شب شعر به تظاهرات خياباني انجاميد, كار مسكن, آزادي, حكومت مردمي شعار اصلي تظاهر كنندكان است, صد ها نفر دستگير ميشوند, خبر دستگيري در شهر ميپيچد و مادران و پدران و آشنايان و تماشاچيان گروه گروه شبانه به دانشگاه صنعتي آمده اند, و سعيد و بيش از ده هزار نفر, سرود خوان آزادي, دستگير شدگان را خواهانند, روز بعد رژيم ناچار ميشود, دستگير شدگان را آزاد سازد و انگاه سعيد ميپذيرد كه از  دانشگاه  به خيابان بيايد, پليس از آنان ميخواهد كه تنها و آرام, راه خود را بگيرند و پراكنده شوند, جمعيت به بيرون هجوم ميبرد و به پشتيبانان مي پيوندد و تظاهرات ادامه ميابد, در خيابانهاي نواب, آذربايجان و كوچه هاي پيرامون در درگيري با پليس بيش از يكصد و پنجاه نفر زخمي ميشوند و شعارهاي ”كارگران برادرند, برادران برابرند”, ”حقوق بشر, چماق بشر”, ”شاه سگ زنجيري آمريكا ست” و برادري برابري حكومت كارگري” خيابانها را به لرزه در مي آورد. نه آخوندي در خيابان است و سخنت از دينمداران .

در همين روزها ست كه شب هاي شعر گوته ”در انستيتو گوته” بر پا ميشود. سعيد از شب پنجم  براي هزاران نفر كه حتي بر ديوارها و پياده روها ايستاده بودند, شعر ”در بند پهلوي”  و  ”از كشتارگاه” را ميخواند  و مردم را به انقلاب فرا ميخواند.

 

      

        سعید سلطانپور؛ماههایی پس از انقلاب بهمن

 

پس از سرنگوني رژيم پهلوي نيز لحظه اي از مبارزه در راه كارگران و زحمتكشان باز نمي ايستد, در سال ١٣۵٨ به نمايندگي از سوي ”سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران” در انتخابات مجلس, كانديد ميشود و از اين تريبون در گرد همايي چند صد هزار نفره در ميدان آزادي در تهران براي جبهه انقلاب سخن ميگويد ”اگر با شهامت خود ايستاده ايم, اگر ميدانيم كه حق با ماست, سكوت نكنيم او شاعر انقلاب است, پس نميتواند كه با انقلابيون نباشد, با كارگران و زحمتكشان همصدا نگردد, نميتواند كشتار خلق تركمن را ببيند و ساكت به تماشا بنشيند, او مبسرايد, به ياد توماج  و يارانش, براي صحرا, براي گنبد, براي ”آياي” براي ”اوبه هاي سوخته, براي كردستان, براي كارگران و زحمتكشان, به مبارزه بر ميخيزد, سازمان ميدهد و در تمامي كارزارها حضور دارد, در كوي و خيابان شب نامه بر كمر ميبندد .

در سال ١٣۵٩ هنگام  پخش تراكت در تهران, در خيابان انقلاب, به وسيله گشت سپاه دستگير ميشود, با داد و فرياد, جنجال خياباني براه مي اندازد و در ميان مردم  ناپديد ميگردد.

 

       

           مراسم یادمان سعید سلطانپور در سوئد

 

هفدهم بهمن ماه ۱۳٦٠ نخستين ميتينگ پس از انشعاب ”اقليت” از ”اكثريت”, سازمان چريكهاي فدايي خلق را تدارك مي بيند, بناست كه خود او چكامه اي در ميدان آزادي بخواند. نزديك به چهل هزار نفر به سوي ميدان روانه ميشوند. پاسداران در لباس رسمي و حزب الله حمله مي آورند و تظاهرات به خون كشيده ميشود, جهانگير  قلعه مياندوآب كارگر كمونيست ربوده ميشود و پس از شكنجه با گلوله هايي در دهان و چشم در سردخانه ي پزشكي قانوني يافته ميشود و سعيد چكامه ي  ”جهان كمونيست” را ميسرايد و اين آخرين شعر سعيد است.

گلوله اي در دهان

گلوله اي در چشم

در تكه هاي يخ

در سرد خانه پزشك قانوني

در شعله ي منجمد خون مي تابد

شعله اي در دهان

شعله اي در چشم

در ميتينگ هفدهم بهمن

در انبوه هواداران و مردم

در ميان پلاكاردها و شعارها

در گردش تفنگداران جمهوري و گله هاي پاسدار واوباش

در قرق چماق وزنجير و نارنجک

در صداي شليك هاي ترس و

دشنام هاي جنون

…………..

در ميان پلاكاردها

انقلاب

با پيشاني شكسته و خونچكان

مي خواند

با صداي درخشان جهان و

رودخانه ها

و رفيقان جهان

جهان كمونيست را

مي سرايند  و

مي سرايند

با دسته گل هايي از خون

بر فراز ميتينگ تاريخ

او همچنان ميغرد و ميخروشد و به مبارزه در كنار يارانش و كارگران وزحمتكشان ادامه ميدهد. در بيست و هفتم فروردين ١۳۶۰ و در شب عروسي اش بوسيله پاسداران دستگير ميشود و پس از شصت و شش روز شكنجه بر همان تخت ها و با همان شلاقهاي دير آشنا در سحرگاه روز اول تير ماه به جوخه اعدام سپرده ميشود.

 

        

         

 

بر گرفته شده از كتاب سعيد سلطانپور نوشته عباس منصوران و كتاب كارهاي سعيد

شعرهاي صداي ميرا, آوازهاي بند, از كشتارگاه, شعرهاي بعد از انقلاب ۵٧

در زمينه نقد  نوعي از هنر, نوعي از انديشه,  ريشه هاي تئاتر و نگاهي به نمايش در ايران

در زميته نمايش ايستگاه, حسنك, عباس آقا, كارگر ايران ناسيونال, مرگ بر امپرياليسم

نمايشنامه هائي كه از ديگران اجراء نموده است  سه خواهر  نوشته چخوف,  مرگ در برابر  از هنچف, دشمن مردم  از ايبسن, آموزگاران  از يلفاني,  چهره هاي سيمون ماشار  از  برشت,  خرده بورژاها  از ماكسيم گوركي, و ……..

 

+ نوشته شده در  Thu 21 Jun 2007ساعت   توسط سهیل آصفی  |